دهان پنس كوچك روی توته شيشه نشست و من چشمانم را بستم ومنتظرآغازدرد ماندم كه دست گرمی را روی پيشانی ام احساس كردم چشمانم را بازكردم چهره ماتمزده ای بابا ، مهربانانه نگاهم ميكرد و نميدانم چرا احساس كردم که درد تمام شد ............ !
كناربسترم نشسته بود ازچهره اش پيدا بود كه شب نخوابيده ، باصدای خسته گفت: بيدارشدی؟
گفتم : سلام ، بابا !
- درد داره ؟
به دستانم نگاه كردم همه انگشتانم مثل جنازه های كفن پيچ شده كوتاه وبلند كنارهم درازكشيده بودند .
- نه ، درد ندارم
- پيچكاری كردند كه كرخت شوه
- شما ، نخوابیديد ، خسته استيد !
- پشت مه نگرد ، پشت مه نگرد، اگرپروايی مه ره ميداشتی......
نرسی رد شد . وبابا خاموش گشت .
عاجزانه به طرفش ميديدم ازخدا ميخواستم كه چيزی نپرسد ، كاش نپرسد. خدايا! كاش بيهوش شوم ، كاش ...
- اگرپروای مره ميداشتی دگه غم نبود ، دگه چی غم داشتم .
به دنبال دستمالش ميگردد دستمال سپيد رنگ را روی چشمانش ميفشارد ، كم كم چهره اش درهم ميرود بعد هم خطوط ای روی پيشانيش ميدود . باصدای گريه آلود وفرياد گونه ميپرسد:
- چرا ؟ چرا؟ ها ، چرا ايتو كردی ، كی آزارت ميته ؟ چی ناراحتت ميكنه ؟
- هيچ چيز !
پروای شما ره داروم ، هيچ كسی آزارم نميته، ناراحت هم نيستم
- اين كه جواب نشد ! جوابم ره بتی چه گپ است كه مه خبرندارم ؟
- هيچ
- هيچ ؟ هيچ چی ؟ خو خی دستت را كی ايتو كرده ؟ كی؟
- خودم
- خودت ؟ خودتتتتتتتتتتتت ؟ چتو ؟ برای چی ؟ چرا؟
فرياد هايش صدای گريه ام را ميبرد وبعد ناله های من صدای ها ی های گريه هايش را........ ..................................
مثل سوالش که كی ؟ و جوابم که من ! خودم !
برای او پايان همه سوالها بود و گريه اش پايان ماجرا !
.............
روزهای بعد كه پانسمان ميرفتيم ، هيچ نمی پرسيد يك روزكه برميگشتيم: گفتم : بابا! من ديگرهرگزاين كارتكرارنميكنم ! ديگرنمی خواهم شما ناراحت شويد .
نااميدانه گفت : من ناراحت نشوم. من؟ تو چی؟
نميدانم چرا آن انگشتان دركتان سپيد پيچيده ام ، برایم اشباح شده بودند مثل جنازه های كوچك وبرزگی ، دركفن پيچيده مي نمودند . فكرميكردم جنازه ها آرام خوابيده اند ، كنارهم درازكشيده اند وهيچ درد ي اززيرپوست شان نمی گذرد . شب ها اين خيال دردلم قوی ترميشود خوب به ياد دارم كه بارها درخواب ميديدم كه پنج جنازه باقد های بزرگ وكوچك كنارهم افتاده اند . كابوسی عجيبی بود ، كلانترشان شايد پدر و كنارش مادر ، دوبرادر و يك خواهركوچك . بعد فكرميكردم كه جنازه كوچك درجايش حركت ميكند و گاهی فكرميكرد م ناله هم ميكند . ازجايم بلند ميشدم چراغك كوچك سبزرا روشن ميكردم و به انگشتانم خيره ميشدم . اينها انگشتان دست خودم بودند كه با يك بانداژسپيد بسته شده بودند . انگشتانم آرام بودند . نه ! انگشت خوردم حركت ميكرد دردی عجيبی داشت . با اينهمه درد چگونه بخوابم . ازدرد به خود می پيچيدم ، خيلی دلم ميخواست بروم كنار بابا ! بگويم درد دارم ! زارزارگريه كنم ، شايد كمكم كند ، اما اگربپرسد چرا؟ اگربازبپرسد چرا ؟ شايد هم دربسته باشد ............
سرانجام بازدستم را داشتم تا بنویسم ، مثل كسی بودم كه به ديدار دوستی ازسفرآمده برود كتابچه ای كوچكم را اززيردوشك بيرون آوردم ، آخرين صفحه را بازكردم سه هفته قبل ،
آن روزشوم ! آن دلتنگی عجيب! آن بيقراری وبی بهانه بودن ها ! آن همه تنهايی كه هيچ چيزوهيچ كس ، پر اش نميكرد ................
راستی ! ميخواستم بنویسم كه چرا ؟ ودلم را سبك كنم ، ميخواستم آن گره، فرياد شود و طنين اندازد ! اشك شود ، بريزد و سرانجام حرف شود ونقش دفترم گردد ! دفتری كه برايم مثل سجاده برای مومن و كليسا برای عسيوی بود ، دفتری كه می توانست بشنود و همه ای درد ها را دردل بزرگش جا دهد ! دلم ميخواست ، كه مثل آن دفتركوچك باشم و دلی داشته باشم بزرگ ! وگوشی داشته باشم صبور !
هم چيزرا به خاطر داشتم ، حتی امروز بعد سالها ، هنوزلحظه ، لحظه اش يادم است ! من چيزی ميخواندم وگاهي هم به فلمی كه درتلويزيون بود ، نگاه ميكردم ، ناگهان صدای ناله ائی را شنيدم ........ باردوم ..... وسوم...........ترس همه تنم را فراگرفت ، به ساعت نگاه كردم همه رفته بودند عروسی و تا نيمه های شب برنمی گشتند ، حويلی بزرگ ما با درختان كلان وباغچه پر از گل اش درتنهائی و تاريکی ، فرو رفته بود . اما چراغ اطاقك ( صوفی ) ازدورپيدا بود ، يعنی اوبيداراست ، اين اوست كه ناله ميكند ...... شايد باز زياد خورده ودلش گرفته ؟ چراغ دستی را برداشتم و به طرف اطاقك ( صوفی ) رفتم ، ناله ها بلند تر و بلندترميشد ، قلبم تند تند ميزد ، يك لحظه خواستم دوباره فراركنم و برگردم به اطاق خودم !
اين مرد هفتاد ساله با آن دندانهای زرد ومویهای حنايش برايم مثل (جن ها) كه ازآن بارها قصه كرده بود ، معلوم می شد . كمتربا اوگپ ميزدم و هروقت که همه دورش جمع مي شدند تا به اوگوش بدهند ، ميخواستم اواحساس كند كه من قصه هايش را دوست ندارم وتوجهی هم ندارم ، اما ازدورگوش ميدادمش ! او در حاليکه قت قت ميخنديد و دندانهای زردش پيدا بود ،صدايم ميكرد : پریگگ توازجن نميترسی ؟ تو دم ودعای حاجی كلان داری ! آغا ی تو قصيده پخته كرده و توميراث زده استی ! توقصيده زده استی ! مادرجان باورميكرد واين مرا ازاو بيشتر متنفرمی ساخت . اوحرفهايش را باربار تكرارميكرد واين مرا مي كشت وتمامم ميكرد .
اما آن شب صدای ناله هايش ناراحتم كرد ، كنارپنجره كه رسيدم ديدم (صوفی ) روی جاي نمازافتاده وناله ميكند ، نه ، زار زار ميگريد . ديدم ازهردو دستش خون جاری است . فكركردم دزدی به اوحمله كرده باشد ، دويدم ، دررا بازكردم وفرياد زدم : صوفی ، صوفی !!
بلند شد چهره اش مهربان می نمود ، اشكهايش را با دستان ، خونينش پاك كرد روی جای نمازنشست وگفت: تو ! تو خو نشدی ؟ تو چرا آمدی پيش مه ؟
- چه كرده دستته ؟
چشمش به سمتی رفت و با چشمم ميسرنگاهش را تعقيب کردم ، آنجا روی زمين توته های يك بوتل شكسته را ديدم !
سوالهای نامربوط ام را هيچ جواب نداد
گفت: درد را درمان شايد ! درد روح را با درد جسم بايد درمان كرد ! من دلتنگم ، تنهايم ، دربه درو خاك به سرم ! نه اولادی ، نه بنيادی ، نه چاره ساز و چاره گری ! ازبس درد سرم زور ميكنه ! ايتو ميكنم ! که درجانم درد بيايه ، دردروح و روانم ، از يادم بره ! درمانم كنه ! درمانم كنه !!!
دوان دوان اطاقك را ترك كردم ويك نفس خود را به اطاقم رساندم ، روی بسترم افتادم ! فردای آن روز ( صوفی ) صبح وقت ، صندوقك كهنه ، گليم كهنه تر و جای نمازش را كه همه اثاثه اش بود ، برداشت ! دستان بابا را بویسد و روی همه ما را ! گفت ميرود به قريه اش وديگرشوق وذوق شهرنشينی ندارد ! او رفت ....... اما خيال (درمانش) از سرمن نرفت . خيال اينكه درد جسم ، دردهای روح را درمان ميكند ، دردلم مثل حرفها وروايت های (بابا) نقش بسته بود ! بارها دلم ميخواست اين قصه را به كسی بگويم اما احساس ميكردم.كه او با زبان بی زبانی ازمن خواسته بود كه به هيچ كس نه گويم . فكرميكردم نشود او را خواركرده باشم ! که نشود او را ازنگاه ها بيندازم ! آخراو به همه ميگفت: كه عشق خدا ، او را ازهمه چيز بی نيازكرده ودربحربی انتهای شادی ومحبت حق ازهمه چيزبي نيازاست