چی عجب ! آری در باز ا ست.
پس ميشود رفت و خورشيد را تماشا كرد، می شود گلها را بوييد ، ميشود هوا را نفس كشد و عطرنان تازه را به بوييدن گرفت. پس ميشود زير سايه ای يك درخت بنشينم و سبزه ها را نقاشی كنم. ميشود. صدای را كه ا ز وزيدن باد وحركت علف ها ايجاد ميشود بشنوم. شايد كودكی از كنارم رد شود و صدای تبسم معصومانه اش مستم كند. ميشود ترا فرياد كنم نه ترا كه نه، نام ترا بی آنكه انعكاس لرزنده صدايم زندانبان را خشمگين كند. پس ميشود صبح كه از خواب بيدارميشوم چشمم را روی قابی كه چهره ی ترا درآغوش دارد بازكنم وبگويم: سلام! خورشيد، سلام! من ، سلام! آغاز، راستی، خيلی دوست دارم عكس ترا كناربسترم داشته باشم
آيا! باوركنم كه آزادم ، آه! راستی درباز است. هان، مطلقا كه بازاست. من درزكوچكی، لای ديوار و دروازه را هرگزبه اين بزرگی نديده بودم. اما چيزی بايد خراب باشد. چگونه؟ ممكن همه چيزخوب باشد آخربرای من هرگزچنين اتفاق عزيزی نمی افتد كه همه چيز.........
نشود پاها يم فلج شده ا ست و آنان دانستند كه ديگرنمی توانم، فراركنم. ازجايم بلند ميشوم. نه ، ميشود فراركرد. ميشود فراركرد. دررا بازميكنم
مي دوم ، می دوم . اما خورشيد كو، ميخواهم بوی عطرنان تازه ، ميخواهم سايهء درخت را ، آه! قلم نقاشی ام كجا است، وای ، علف ها،
كودك ، .... هيچ چيزنيست.
خيره ميشوم. تا چشمم كارميكند ستونهای طلايی است ، بلوراست ، شكوه ا ست، جلال ا ست، كاخ ا ست و ازهمين ها .
پيش خود فكرميكنم مثل كه به هوا نيازی نيست. گرسنه هم نيستم. كم كم نقاشی ، درخت ، علف و كودك را فراموش ميكنم . داخل دهليزبزرگی ميشوم. همه جا را عكس ها ی بزرگ نصب كردند. عكس هآ با قاب طلايی ، الماسی ، صدفی ، واين چيزها كه من خيلی كم نام های شان را ياد دارم
كسی ازكنارم ميگذرد.
ميگويم : سلام
وبلافاصله ميپرسم: اين عكس ها ، اينها كی استند
ميگويد : پيغبران ، ا وليا ، پرهيزگاران وپيشوايان
وشروع ميكند به نام گرفتن . صد هزارنام را ورد ميكند ولی نا م تو دربين آ ن نا مها نيست. ميدانم كه عكس توهم نخواهد بود.
ازمرد فرارميكنم. دلم برای يك ذره آسمان تنگ ا ست. برای يك ذره آفتاب ، كمی لبخند وكمی محبت .
بازيكی رد ميشود.
می پرسم . آقا! من تازه ا ز چهارديواری ، از آن چهارديواری ( به سويی اشاره ميکنم )آمده ام اينجا، نميدانم كجا استم ؟
ميخندد: تو در بهشتی، دربهشت.
ميگويم : من فقط كمی لبخند، كمی محبت، يك ذره آسمان، يك ذره آفتاب ميخواهم ويك دهان كه بتواند نام ا و را فرياد كند. من بهشت نمی خواهم ، من چهارديواری نمی خواهم ، مرا آزاد كنيد. مرا آزاد كنيد.