تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

راستی!

ميدانی فردا روزی بزرگی ا ست. فردا خورشيد را به مهمانی هرچه صليب است میبرند. و پنجره های كوچك روی جسد مسيح  نورمی پاشد.من مسيح را برای همه دروغ هايش كه ميگفت می بخشم ومسيح اشك چشمهايش را با دامنم پاك ميكند باشرمساری ميرود خودش را بارديگردرچهارميخ می آويزد لبانش همه شعرهای عاشقانه را ازياد برد ه. صورتش كبود است من ديگرخوب ميدانم كه هرگزبه عشق ايمان نداشت. نميخواهم بگويم پس آن دعاهای كه ازكتاب مقدس ميگفتی دروغ بود؟ من دوست ندارم هيج کسی را شرمسار كنم. او به من باوركردن را آموخت مهم نيست كه خودش به آن ايمان ندارد ....... باورچيزی خوبی است مثل يك شيشه رنگی است كه ازپشت آن همه چيزرنگ رنگ معلوم ميشود و من درآن دنيای رنگی گم  شده بودم اينكه گناه ا ونبود. اوفقط ميگفت ، ما بوديم كه باورميكرديم.
فردا، روزی بزرگی است من پيراهن سپيدم را كه هيچ داغی ندارد مي پوشم و ازآنطرف بن بست به سوی آغازكوچه می آيم. كوچه بوی گامهای شتابان ترا دارد. كوچه هنوزتراست روی خاك نرم كوچه اشك های تو نخشكيده ولی سوگند ها ی ترا  زيرآن درخت بزرگ مخفی كردم. دلم خيلی ميخواست به زن پيركه ازپشت پرده اطاق نمزده اش بوسه های مارا تماشا ميكرد ازسوگند های تو بگويم. دلم ميخواست : آهسته نام ترا درگوش اش زمزمه كنم و كمی ازسوگند های ترا از زيرشال سبزرنگم نشان اش بدهم تا ديگرمرا با آن نگاهی  نيش دارش سوراخ نكند.

راستی! اجازه ميدهی ازسوگند های تو يك كاپی بردارم وشب كه همه خفته بودند به دست آن پسرك بدهم و بگويمش ترا به حضرت (مريم)، به حق (حسين شهيد) و نام (محمد )كه اگرهزاركاپی ازاين سوگند ها نسازی وهمين امشب روی همه بامهای شهرنريزی فردا همه سگها بچه های كه زيرپل پنهان كرد ه ای خواهد مرد.
اما نه، سوگند هايت به سلامت. شهرما عشق را دوست ندارد، شهرما هوايش پرازبوی دالرهای سوخته است.و بلند گويی مركزشهرديريست به جای آهنگهای عاشقانه نرخ اسعاررا درگوشهای كر ما داد ميزند. شهرما ديگر كوچه هایش پرازپوست كينه های توفله شده است. زباله دانی ها پرازدلهای باکره، پر دستهای عاشقانه، پرازستاره وپرنامه های عاشقانه است. من ازبن بست برميگردم. ودرست روی خط اول كوچه می ايستم ميدانم كه غروب برميگردی. وكتاب شيرين وفرهاد را با خود مياوری بعد زيرسايه آن درخت سرم را روی شانه ات می مانم من ازآخركوچه وبن بست هيچ نمی گويم و تو با صدای غمانگيزمنظومه شيرين وفرهاد را ميخوانی هرباری كه نام شيرين می رسيد زيرلب ميگويی :شيرين چقدرخود خواه است، شيرين چقدرنامهربان است ببين چقدربه فكرخودش است. بعد به نام خسروميرسی صدايت ازخشم ميلرزد احساس ميكنم ضربه های قلبت گوشم را منفجرميكند نگاهت ميكنم . ميگويی : زينت : سوگند های مرا چه كردی؟ سوگند ها من كجا ست . نميدانم چرا هروقت نام خسرو ترا به ياد آن سوگند ها میاندازد. ميگويم  استند. همين جا. دستت روی موهايم ميلغزد. وصدايت به نام شيرين واشك فرهاد.


+ ;یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ; -زينت نور;