تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

 بگذار سرما را درسردخانه هاي رشته هاي پرازمعمول كه بوي كهنه گي، مشام شان را مسموم كرده وقادربه بو كشيدن نيستند به حبس ابد محكوم كنيم. فردا كه آمدي يادت باشد كه تا باغچه خدا باهم قدم بزنيم. يادت است گفته بودي كه گلهاي تازه را برايم نشان ميدهي كه كدام معني ديگردارند. راستي! تو اين تفسيرها را ازكدام فرهنگ مياوري كه چنين بوي تازه گي دارد. نه همه بوي ترا دارند بوي غزلهاي عاشقانه ترا تو گلها را د ر جادوي كلمات به نفع خودت ترجمه ميكني. تا ازخود گفته باشي. چقدرازخود ميگويي؟ اين خود خواهي تو ترا دراذحام شهرميان هزاران صف يكتا ميكند. ديگركم، كم همه به عاشق شدن شروع كردند. شايد مريم هم با همه پاك دامني اش عاشقت شده باشدا وشبهاي تا ديرروي سجاده منتظر   آمدن تو ميماند تا ترانه ها ی ترا براي من گوش كند ولبخند هايت را درود .او زن عجيبی است ميداني دستهايش را به طناب دعا براي سلامتت تا سحرگاه مياويزد. وخودش ميخوابد. او خوب ميداند كه چگونه خدا را قانع كند تا اجا بت اش كند. ولي من نه. من بارها با خدا دعوا كرد ه ام. براي همه دعا هاي كه او مثل گرد از روي دامان مخملي اش به زمين ريخت و رفت.  ولي مريم،اين پاك دامن رسوا خيلي تجربه دارد وحتي ترا مي تواند بي آنكه به او شك كني باورمند بسازد كه شبها همش مشغول عبادت است، او را  بگذارعاشقت باشد. ميداني! دعاهاي او را براي تو درمجعر كوچكي ذخيره ميكنم وهروقت سرما خوردي. دودش ميكنم تا سبزشوي. ميدانم! وقتي روي اين سطرميرسي. مي ايستي ، دوباره اش ميخواني. نميدانم چرا؟ ميخواهي بداني چه نوشته ام. گفته بودي فهميدن من گاهي برايت مشكل است شايد نوشته هاي من مثل تعويذهاي مادركلانم مي ماند كه حروف قران را روي آيينه مي نوشتند وبعد آيينه را روي كاغذ ميگذاشتند. تا شيطان آنرا نفهمد. ولي ملا امام روستاي كوچك ماميگفت كه شيطان بيشتراز هركسي به آيينه نگاه ميكند  اوحتي براي ما ميگفت كه موهاي ما را به باد نسپريم وايينه را از طاقچه را زيركتابهاي كهنه بابا پنهان كنيم. ولي من دوست داشتم موهايم را به دست بادها بدهم و صبح ها كنارايينه به چشمان كلان كلان عسلي ام خيره شوم. بازميگويي نامه هاي من تاريخ (غبار)است كه نفع (افغان ملت) نوشته شده و بايد دوباره بازنويسي شود. باشد، جايهاي نفهميدي  دوباره بخوان. اگرباز نفهميدي برو،روي سطرديگرولي يادت باشد كه بخواني. ودراخرميخواستم راجع به ديروزيك گلايه كوچك كنم. ديروزوقتي آمدي درصف ازد حام بسيارخسته شده بود ه ام همه منتظر لبخند هاي تو بودند وازصبح زود روي خط رفت وامد ميكردند. آخر! تو اينها را به لبخند هايت معتاد كرده ا ي. مگرلبهاي تو چقدرلبخند دارد شايد به اندازه قلبت كه به  وسعت سرزمين ا فتاب ا ست. نامه ام را ميخواستم به ا درس خورشيد ي ات پست كنم ولي  اسمان ابري شد و ريختمش اينجا اميد صبح زود ببارد روي تنت و سبزكند

 

 

جايی خالی

 

كناری آن چوكی بزرگ، دم در،پای آن تصوير ودررشته رشته ای دلم جايی تو خالیست. همه جا عطری ترا دارد همه چيزرنگ ترا. صدايی گرم ( پنكج هادوس ) در فضا می پيچيد.( ماحول بی مزه تيری پياركی به غير......... )

ديشب ايميلت را گرفتم گفته بودی: آنقدرخوشحالم كه ميخواهم گوشه ای بنشينم وگريه كنم. ديوانه جان! ازخوشی گريه ميكنی، ازغم ميخندی، ازشدت محبت دعوا ميكنی. تو! گلی كدام باغی؟ وستارهء كدام آسمان. راستی ؟چند روزاست رفتی يك ، دو،سه ،چهار....... يك هفته.

باورنميكردم اينقدرتنها شوم من و دلم. من ودفترچهء كوچكم ، من وتقويم، كه هرروزخط ونشانش ميكردی .بدونی تو ديگرهيچكس نگران هيچ چيز نخواهد بود فردا بايد اين را بخوانيم وآن پرابلم را حل كنيم. ........... باورنميكردم، نه احساسش نميكردم من همش به فكری رفتن تو بودم چرايكه ميديدم عشق ترا می سوزاند، می ترسيدم خاكسترشوی. نميدانم چرا مي ترسيدم. نشود كه خاكسترشوی. ميدانی! زياد سوختن خوب نيست. ( بهات زياد ه پيار بی .......... )

مي گفتی: ازجنگ ودعوايم بيزارشدی وميخواهی زود بروم، گم شوم تا راحت شوی، ميگفتی ، توكه دوست های زيادی دارد. ميدانی! ازروزی كه رفتی فقط سردرس ميروم وبرميگردم خانه. نمي توانم جای خالی ترا ببينم. كاش! برايت می گفتم كه اگرروزشماری ميكنم برای آنست كه تو ميروی زندگی را با عشق ومحبت آغازكنی. دلم ميشد برا يت بگويم درعشق ورسيدن ديرمكن. ولی تو برای هرچه دليل ميخواستی وآنقدركلنجارميرفتی كه  دلايلی من كوتاه می آمد

آنهمه ما گفتنت ، ما صبح كه آمديم . ما فردا كه رفتيم . ما ....... من وتو وما  تمام شد ديگرمنم و دلم ..

دوستی تو مثل دست فرشته ای بود كه مرا گام گام با خود ميبرد. آه! من ودستم چه تنها شديم. بودن با تويعنی يك مشت دعوا ، يك مشت محبت آميخته با حسرت و اندوه، يك مشت خنده وگريه ای باهم آميخته، قهروآشتی بی دليل. رفتن وبرگشتن. خسته نميشد م. به خدا كه خسته ام نميكردی چرا يكه من درآن همه آيينهء قلب ترا ميديدم كه روشن وبی غباراست وپاك وپرصفا است. آن ساعتها گزاريش دادن ات. سكوت من وشنيدنم. من به غذا ت اشاره ميكرد م،  ای پری : نانت سرد ميشود. نانت را بخوروگپ هم بزن. ولی كی بود كه بشنويد توبايد همه چيزرا بررسی ميكردی بعد ميگفتی كه چی فكرميكنی. وچرا فكرميكنی، وچقدرحق به جانب استی كه هميشه هم حق به جانب بودی. رفتنی توبزرگترين درد منست كه علاجی ندارد نه مثل تو خدا آفريده ونه هم می آفريند ..

درتوهمه چيزناب بود همه چيز، محبت، خشم، ايده، رنگ، سياه، سپيد. ........ وهمين پيوند مرا با توجاودانه ميكرد. آه! ای دوست، جا يت سخت خاليی خالی است. توميانی همه نغمه ها وسازها نفس ميكشی. يادت است گفتی: اينقدرگريه كردم واشك ات نريخت. بيا! وببين كه جا جای خالی ترا ابرانه می بارم. چقدربی توتنهايم. ما، من ودلم .آخ! دلم تنگ ا ست شايد بميرم ........ كاش بميرم ........... آپ جنكی قريب هو تی هی // هو بری خوش نصيب هی

تقديم به دوستم ( پریلا شرما)

 

 


+ ;یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ; -زينت نور;