تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

قسمت دوم

بي حليمه مثل آغشي

و جسد من ...

بس با صدای دلخراشی ناگهان برك گرفت و ایستاد. دريور با قامتِ كوتاه اش  موازی به بلندی بس رو در روی ما ايستاد و گفت: بيدارتان كدم. نيشخندی  لبهايش را پُركرد و ادامه داد. اگر نان خوردنی هستيد همين جا جايش است. بعد به شيوه ی فلم بچه هاي كاوبايی كه سگرت را زيرلب ميگيرند و دهن شان را كج ميكنند تا جمله ی جالبی را از لای دندانها و كجی دهن شان برون كنند، پكول كهنه و چرك اش را با دست راست اش  روی سرش چرخاند.دهنش را کج کرد و ادامه داد سر جيبهاي تان را محكم نكنيد. اين مردم  چشم اميد شان به همين بس ها و ما و شما است. چشمانش را تنگ كرد و عیارانه گفت: كاسب هستند، گدا نيستند. جمله ی آخرش نيش گزنده يی داشت. كه همه را خوب گزيد و بی جا كرد. مسافران كم كم شور، شور خورند. بابا هم رفت و چند لحظه بعد با يك خريطه توت، يك خريطه  قروت ، چند تا نان ازبكي گرد و يك كمی  قابلی پلو چرب در یک بشقاب كهنه و زنگ زده برگشت. من قروت های نرم را به توته هاي كوچكی از نان ازبكي مي پيچدم و لقمه میساختم و بابا قابلی پلو را. او سرش را نزديك بشقاب زنگزده گرفته بود و لقمه های از پلو ميگرفت،با انگشتانش  آنرا ميچرخاند و به سرعت پشت سر هم می بلعید. درست مثل كلينر بس كه روی پله های بس نشسته و مشغول دهن پٌركردن و بلعيدن بود. می دیدم كه بابا از طعم غذا لذت ميبرد. می دیدم كه او خودش را رها از آداب ميز طعام خوری پٌرتكلف مادرجان احساس ميكند. آدابی كه مادر جان به سختگيری يك قوماندان جنگی به ما تحميل ميكرد. قاشق را به دست راستت بگير، پنجه را به دست چپ ات، دهنته زياد باز نكو ، صداي پنجه را بلند نكو، در جاي خود بنشين. دستت ره دراز نكو. در بينی ات دست نزن در وقت نان!

 برای يك نفس خودم را در جنگل  آدم آزاد و ميان قبايل  بومی كمون اوليه می بينم .ميخندم ، ميگويم :  همين قسم نان ميخوری اگر زنت ميبود. بعد با صدای شبيه ی مادر جان با لهجه مسخره و با تقليد از او میگویم. كدی دست راستت نان بخور- و ميخندم . بابا تلخ نگاهم ميكند. ناگهان حس ميكنم. مزه ی قروت دردهنم تلخ ميشود و الاشه هايم پَرش محسوسی پيدا ميكند ، صورتم داغ ميشود. قلبم به شدت میزند.نگاۀ تلخ مادرجان می آيد و درست به دوطرف بينی بابا، پايين تراز چشمان بابا می نشيند و هردو شان از گردی صورت بابا نگاهم میکنند. صورت بابا به اندازه ی چشمان مادرجان پايين ميرود و كومه های تابانش خاكستری ميشوند. زنخ اش به اندازه ی پايين آمدنِ كومه هايش می چَكَد پايين و من كلماتش را به اندازه ی تلخی، پايين آمدن زنخ اش گم ميكنم. دهنم شور ميخورد ؛

 ـ شما....و .....مادرجان....مادرجان اگر مي بودند.

بابا پنجه هايش را روی پشقاب خالی می تكاند و ميگويد: نوشتن و نان خوردن فرق ميكنه. نان ره آدم بايد با دست راستش بخوره. مادرت حق به جانب است.   

ـ اصلا باور نميتوانم كه تو، كه تو بهشت بتانی قلاغ بگيری. آنهم از مادر جانت ره. اين هم نتيجه ی زندگی كردن تو  با هو  درمسال مهاباست كه غيرغزل خوانی كمال دگه ندارند. و تو ... . حالی  مه درك ميكنم كه تو فقط زيرفشار مادر جان، خوده به موش مرده گی ميزنی.
با انگشتم روی خط هاي دامنم، خط خط ميكشم و پلك کك ميزنم لبهايم زيرفشاردندانهايم سوزش ميكند.

بابا آهی ميكشد : 

ـ من نميخواهم يك آدمی باشی كه خوب معلوم شوی. من ميخواهم كه تو خوب باشی. بين خوب معلوم شدن و خوب بودن فاصله ی زمين و آسمان است. مه مأيوس ميشم كه تو خوب نباشی و خوب معلوم شوی.  انتقام كار آدمهای ضعيف است. جواب زشتي ره به زشتی دادن كار آدم ضعيف است. درشتی ها و سختی ها است كه آدم ره ، آدم می سازه. اشك و اندوه و تنهايست كه روح آدم ره زلال ميكنه. و تو ، تو اميد بزرگ مه هستی.  همين سختیها مه را آدم بهتر ميسازه و تراهم. اگی تو بيراه نشی و انتقام نكشی و بدی نكنی. چه فكرميكنی من نمی فهم؟ كه چی گپ است؟  مه به تو آزادی مي تم كه ببينم تو كی هستی؟ خدا به من قدرت ميته كه ببينه من كی هستم دربرابرتو. من كی هستم؟ بگو!

ـ سيل كو طرف مه ؟ ازكجا ياد ميگرفتی؟

ـ  ببخشيد بابا.

ـ تكرار نشه ! فهميدی؟

ـ بلي .

- بلند! بگو بلی!

ـ بلي ... .

ـ ايطور. پاك كو دگه اشكهايته . ديوانه ... .

ـ و آداب كه مادرت ميگويد. آداب درستی نان خوردن ...

بعد با شرمساری به بشقاب زنگزده و انگشتان چرب اش نگاه ميكند، چشمانش را پايين می اندازد و خاموش میشود. بابا از آدمهاي هيپوكرت سخت نفرت داشت و تمام لحظه های زندگي اش را محتاطانه نفس ميكشید تا مبادا چيزي را كه ميگويد ، نه كند يا چيزي را بگويد كه نميتواند، انجام دهد.

چشمان مادرجان رفت و صورت بابا آمد روی خط استوا . لبخندش گرم شد و آفتاب من زرد و سرخ طلوع كرد. نگاهش كردم ، نگاهم كرد. چشمان ما بهم قول دادند كه فراموش كنيم.

 بابا براي بردن ظرفهای پلو رفت و من يك لقمه ديگراز قروت و نان ازبكي را به دهانم ماندم تا تلخی لقمه قبلی را شستو دهم و آرامش الاشه هايم را جشن بگيرم؛ ولی هنوزقلبم روی ضربه های تب ميزد. بابا برگشت گوشه های چپن سبزش را جمع كرد. نشست و گفت: 

ـ بيادر پالوان قره در همين سالنگ دكان كلاه فروشی  باز كرده. همين حالا ديدمش، گفت : كه ده پای ننه ی ايلمير دمبل بر آمده و ازراه رفتن مانده.

 و با ناراحتی ادامه داد: 

ـ دگه از رفتن ننه  ده كابل چي فايده  خاد بود. ببرمش ده پهلو ی شاه گُل، ماه گُل ميشه. همو خوب است كه از آمدن من و قصه ی رفتن خود به كابل كدی تو خبرنشه. فاميدی؟  مه كدی بيادرقره گپ زدم.

تو امشو در خانه ی قره باش. دو بجه كه شد، برو ده دُكان خُسر قره. اونجه آنها ده بس مزار جت يك چوكی خالی دارند. ده همو بس كابل برو تا بس دگه پيدا شوه و چوكی خالی خدا ميدانه .

ميدانستم كه ناراحت است و اعتراض من  تصميمش را تغییر نمیدهد.

گفتم :

ـ شما حيرتان می رويد؟

ـ هان : ما صبح وقت كار ما شروع ميشود. از تاجیكستان برت چی بيارم ؟ گُدی ؟ و ميخندد.

ميگويم :

ـ يك گُدی گک را  كه آورده بوديد در خانه ی ايلمير شان گم شد. همو گُدی گَک كه دامن گلابی و جاكت راه دار سفيد داشت. همو گُدی گکم كه هيچ كس دوستش نداشت. من آمدم که گُدی را... . که گُدی را چرا ؟ ... .

بابا نگاهم كرد . ترس عجيبی در چشمانش سیاه شد ، رنگه رنگه شد ، خاكی شد و در فضا پاشيد.

ـ و تو ، تو هم دوستش نداشتی؟ يا نمی فهميد كه يك كسی دوستش دارد؟

ـ مگم او گدی مثل مه بود. بيخی مثل مه بود. كسی خودش ره دوست نميداشته باشه؟ ميداشته باشه؟ باز اگه دوست هم داشته باشه مثل دوست داشتن معنا نداره؟ داره؟ من ميخواستم كه مثل آغشی باشه. اگه ميخواست كه دوستش داشته باشم بايد مثل آغشی ميشد. اگه مثل آغشی ميشد ايلمير هم دوست ميداشت و ...

ـ و تو؟

ـ و مه هم

بابا گفت: 

ـ اگر تو دوستش داشته باشی باز نه می ميره. ميفامی چرا؟

ـ چرا؟

ـ ده دل تو زنده می باشه. در ياد های تو زنده می باشه. قد به قد گُدی تو كلان ميشه و با تو ميايه . فقط دور،کمی دور ميره .

ـ بابه

ـ جان

ـ مادرم دردل شما زنده است؟

ـ هميشه . در هر نفسم زنده است. همی شان ده دلم زنده هستند. حتی شكيبك چوچه. شش ماهه بود که... . اگه مي بود حالي .... خاموش ميشود و باز ميگويد حالی....دوازه ساله شده. نی سيزده. سرمد شانزده ميشه و تو پانزده ميشی. مادرت در همی تيرماه بخير پوره سی و هشت ميشه.

خاموش ميشود. می تپيم، كاش بگويد ، چيزی بگويد چيزيهای ديگر. كاش همان قصه های تكراری  را يكبار ديگر تكرار كند. ميخواهم همه را يكبار ديگر هم بشنوم. شاید چیزی نوی به آن افزوده شود. با نگاهم پیهم میپرسم :بعد چه شد، بعدش چه شد. نگاهش ميكنم. مثليكه راستی مادرم را در سي وهشت ساله گي مي بيند ، شكيب را و سرمد را. بعد به من نگاه ميكند تا مرا قد به قد يادهای آنها زنده  و دور بببيند. اما من زنده و نزديكم . مثل هربار ديگر ميرود تا توته، توته آن حادثه را مثل توته هاي شيشه ها ی بريده روی پوستم خط ،خط كند و من باز زخمی شوم. چقدر آن زخم ها را دوست داشتم، زخمهای خط، خطی تلخ و ترش كه مثل شربت تلخ درمان هايم را با تلخی اش دوا ميكرد و آرامش را با درد. همان زخمها يگانه چيزيهای بودند كه به من تعلق داشتند ديگر هرچه در اطرافم بود جدا از گوشت و پوست من قد ميكشید و رنگ ميگرفت تا دنياي مرا پر كند از چيزيهاي كه متعلق به من نبودند.

بابا-  جسد های شان بهم چنان چسپيده بود كه جدا نميشدند. . موتر ده همو يك بغل افتاد كه آنها نشسته بودند و ما در طرف ديگه زخمي شديم.

ـ وپدر؟

ـ من؟

ـ پدر... . پدرشکیب ... .

ـ او در پهلو مادرت نشسته بود. هيچكس از او سيت های بس زنده نماند، هيچكس .

ـ و جسد سرمد ؟

ـ او هم

ـ و جسد من ؟

ـ چی

ـ و من ؟

بابه- ؟

ـ ومن ، من چی ؟

باباتا نيم ساعت دگه ميرسيم بخير. خوابت نبره!

ـ و من ؟

ـ  تو خو دخترمه هستي. نيستي؟ 

دلم ميخواست تا زمين زيرپای بس در حركت است بابا از او بگويد؛ اما بغض راه گلويش را مي بست و صدايش گم ميشد. هميشه چنين بود يكبارهم نشد اين بغض بگذارد او همه چيزها را بی آنكه تكه تكه اش كند به من بگويد، من از بغض ها و اشكهايش او مي ترسيدم؛ چون ميدانستم كه من خودم، تجلی آن بغض ها و اشكها هستم. او همه عمرش مرا گريسته بود و هنوز مرا می گريست هرروز آن حادثه درقامت من آيينه ميشد تاخودش را در هستی من تداعی کند. اشكهايش آنقدر سیاهم ميكردند که قیر میشدم. او ميگريست. من قیر میشدم و قصه ها در ذهنِ عطشهای  تاریک من جاری مي ماند.

من ميان ترس هايم می مانم و بابا دور را نگاه ميكند و ميگويد: تو بعد از مرگ او هر روز زيادتر و زيادتر همچهره او شده رفتی. همتو چشم ها.مرموز و اندوهگين. مثل او... . من خو گاهی خيال ميكنم كه خوردی و نوجوانی او در تو تكرار ميشه و او دخترم شده. به راستی اگه تو نمي بودی. رفتن او مه ره تا حالی ميكشت.

ـ بابا؟ اگر جسد من پيدا نشده باشه و بعد روح مادرم درجسد من داخل شده باشه و بعد ما پيدا شده باشيم؟ چي؟ اگرمن همو، همو باشم. اگر من. .. . اگر گٌدي گك ؟ اگرجَسد؟ اگرمن يك سرنوشت مثل مادرم داشته باشم. اگر همو گمشده و همو اندوهگين تو باشم؟ هه بابا؟ هه بابا؟

نگاهم ميكند. ميلرزد و لبهايش تكان ميخورد و آرام ميشود.

 من اصرارميكنم :

ـ  هه بابا ، هه بابا. 

و خو دم به خود جواب میدهم :

ـ ‌‌اما نی، نی . من مثل ا ش نيستم.  من كه مثل او خوشبخت نيستم. بابا با دستش به سوی قبرستان اشاره كرد و گفت :

ـ نی که سايه پخش كرده مه و تره . زيرسايه قبرستان هستيم . ببين كه چی ميگی و چی ميگم . جسد چی است؟ . بعد به ساعتش نگاه ميكنه.

من ـ جسد ، جسدها، جنازه ها ؛ جنازه ی مادرم، جنازه ی پدرم، جنازه ی سرمد ، جنازه ی شكيب ، جنازه ی من ، جسد من. 

ـ نماز شام ميرسيم.

تسبيح اش را از جيب برون ميكند و بسم الله را بلند می گويد تا خاموشم کند. 

ازسمت روضه شريف به يك كوچه ی باریک دست چپ دور ميخوريم. بابا تيز تيز راه ميرود و من به دنبالش. به خانه ی قره ميرسيم بابا دروازه را تك تك ميكند. چند لحظه بعد قره با چهره ي متبسم در را باز ميكند. پرده كهنه گُلدار  را كه  پشت دروازه آويخته شده بالا ميگيرد و ميگويد :

ـ  مانده نباشي ، مانده نباشي .

خم ميشود دست بابا را ميبوسد. بابا با محبت بلندش ميكند، در آغوشش ميكشد و با كف دست به شانه هاي پَهن و پُر زورش ميزند و ميگويد:

 او پالوان قره ، نام خدا همتو تکره هستی  که  بودی .

قره ميخندد،چشمان كوچكش تنگ تر ميشود. روي گرد و گلابي اش، گرد تر و گلابي تر. ميگويد :

ـ  وكيل صاحب ، پير شديم ، پير...

بابا : گروند چطور ، گروند هم پير شده؟ چه كردی مسابقه بزكشی ره بردی يا باختی؟

قره: گروند پيری نداره. اسب پير نميشه . گروند شير است شير. مسابقه را مه و دامادم ناظم بای چوت كدیم.

بابا:  داماد؟

قره : وكيل صاحب ، آغشی  را  به بچه  ی حاجی بای ، ناظم باي نامزد كدم . شيرينی و نقل حق شما، جدا مانده گی است.

بابا:  نامخدا ، نامخدا ، آغَشِی چند ساله شد؟

قره :  آخرهمین فصل سر درختی . کدی خیر پانزده ميشه

 قره به من نگاه ميكند و ميگويد:

ـ دختر كلانی ات است وكيل صاحب ؟

بابا: نی ، كلانی حالی فاكولته ميره. اين بهشت هست. نشناختی؟

قره : هو ، بهشت جان است. خو ،خو  ايی دخترك از انجنییر مانده. يادم آمد. خدا تمام شهيدا و اوليا را مغفرت كنه. نشناختمش اول. نامخدا ،

بابا صدايش را پايين مياورد و نگاه معنی داري به قره ميكنه و ميگويد :

ـ دختر خورد ام  است بهشت!

قره دست روي مویهایم ميكشد و ميگويد : نامخدا ، نامخدا.

دستش مثل توته های شيشه خط خطم ميكند ازلای خط خطی هایش رگه های خون ميدود برون و ازلايی انگشتانش ميريزد روی درد هايم. نگاهش هم خط خطم ميكند مثل توته های شيشه و ازلايی خط خطی هايش خون آبيی ترحم ميريزد روی مويهايم. دستش را دور ميكنم و موهايم را می تكانم. كاش ميدانست كه ازاين حس چقدر بيزارم.

ادامه دارد..............

 

 


+ ;سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ; -زينت نور;