«همه آموخته های تان را دور بریزید و شروع به رؤیاپردازی کنید.»
قسم_______ چهارم________ت
صليب زخمي
از:زینت نور
من و ليدا پله ها را با هم طي ميكنيم. انجام پله ها به دهليز طولانیی ميرسد با چند تااتاق، كه بي گمان اتاقهاي خواب بي مصرف كننده يي بيش نيستند. اتاقهاي گرم در زمستان و سرد درتابستان درست برعكس كلبه ها و خانه هاي پرمصرف كننده ی ما شرقي ها. اتاقهاي بي مصرف، تخت خوابهاي بي مصرف كننده،آرامش مهيا شده براي خالي ، براي يك خالي بي مصرف و بي معني به وسعت انبار سرمايه و تجمل نفرت انگيزی كه براي بقاي پوچ خود، از شكم ، لباس و سرپناه توده ها كش رفته است. سرمايه هرگز از اين اندوختن خسته نخواهد شد چون به انبار كردن و سود بردن،معتاد است. او هر چه را که مي آفريند بايد بفروشد حتي تجمل را. تجمل براي من غير قابل تحمل است و هميشه ذهن مرا دو پاره ميكند پاره ي اول يك تصوير ميسازد از هر چه مي بيند. پاره ي دوم، ميدويد نيمه ی ديگر اين تصوير را از ميان كثافتهاي گرسنه و شكم هاي تهي زباله داني هاي فقر برون ميكشد و مياورد و درست كنار پاره ي اول مي چسپاند و فرياد ميكشد مرا نگاه كن! اين نيمه ي منست ! نيمه دزدي شده ي منست !به انتهاي دهليز طولاني ميرسيم. ليدا ديگر يك موجود كاملا مسخ شده، هراسان و لرزان است، رنگش مثل گچ سپيد پريده. كنار درآخرين اتاق در دهليز مي ايستد بعد مثل آنكه چيزي به يادش آمده باشد يكباره چرخ ميزند چشمانش را مي بندد و شروع ميكند به كشيدن علامت صليب به روي سينه .
مريم مقدس ، مريم مقدس . پناه بر تو ... .
تازه متوجه ي مجسمه ی سنگي مريم در فرو رفته گي ديوار دهليز ميشوم. مريم نگاهم ميكند لبانش گرم ميشود صدایش از هييت سنگ درگرماي كلمات و صدا نزول ميكند و با سروش لطفي فرو ميريزد:او اينجا نيست، ميداني نه بهشت! دستم را روي قلبم ميگذارم و زيرلب ميگويم: بلي مريم ميدانم. دلم ميخواهد همانجا روبروي مجسمه سنگي مريم بياستم و معصوميت سنگسار شده اش را نگاه كنم. دلم ميخواهد دامنش را از لكه هاي ناپاك سنگسار و تهمت هاي دورغين پاك كنم. دلم ميخواهد يك سنگ ميداشتم و سوي شيطان پرتاب ميكردم كه تا ابد گم شود تا تن سپيد مريم را تا ابد های ابد رها كند. دلم ميخواهد همانجا روبرويش بايستم و براي كرستين خودم دعا كنم. بگويم: مريم بگذار! كرستين بيست شش شود ، بيست هفت وبيست هشت و بیست و نو شود ، بگذار! روي خط سي برسد. ترا به خدا كاري كن كه ديگر سرفه ها اذيتش نكند. يك شب بيا به آپارتمان كوچك و فقيرانه ما و گرد دامنت را روي گلو كرستين بمال شايد يك شب، اقلا يك شب آرام بخوابد. مريم آن معجزه هايت به چه دردي ميخورد؟ آن معجزه ها ی كه زير آستينت انبار كرده اي را ميگويم!كه حتي يك شب كرستين خوب ترا، كرستين خوب مرا، از سرفه ها نجات نميدهد. كاش ميدانستي كه كرستين چقدر شبيه تو است در خوبيهايش و من هم شبيه تو استم اما ميداني چرا؟ نميداني، نه! برای سنگهای که به سویم پرتاب كرده اند، آنقدر زخمي ام كرده اند كه دلم تكه تكه شده، حتي همين مسيح تو بارها در مسير تاريك جاده ها به سويم سنگ انداخته است. اصلا هر كي از كنارم گذشته سنگي به من زده، حتي اگر دامنش پر از گل دسته هاي من بوده. مريم- دست را روي قلبش ميگذارد : و آهسته ميگويد: بهشت! ميدانم.
من تفم را قورت ميدهم و زود ميگويم :اصلا مريم جان! من چي ، كرستين چي ، همه زنهاي دنيا شبيه تو استند و به جاي همه گناهان خدا، پيامبر،مرد و مردچه و نامرد و چي، چي و چي سنگسارميشوند به خدا ! که- به مرگ ، تا مرگ ، از مرگ ، بدترازمرگ سنگسار ميشوند. مریم! مگر تو هم با سرمايه سازشي داري. آخر گاهي ازاين فرورفتگي دنج دیواربرون بيا و جاده هاي شهر را پرسه بزن. سنگهاي سنگسار را با دامنت برچين و ببر در زباله داني كليسا بريز.شيطان هر روز روي دست و دل مردم سنگ ميگذارد.چند روز پيش يك سنگ روي دست و دل مسيح گذاشت. مسيح سنگ را به سوي تو در آسمان رهاكرد ولي سنگ برگشت و يك قطره اشك شد و ريخت از چشمش. من صبح زود روزي بعد، کنار صلیب کلیسا ديدمش. هنوز چشمانش گريه آلود بود و ميگفت: سنگها، دورغهاي سرخ شيطان استند و خيال اذيت ترا نداشته، ميگفت: به پاكيزگي تو باور دارد، مگر ميشود به تو باور نكند؟ راستي! چه ميگفتم: هان ميگفتم: مريم جان! بيا، گاهي جاده هاي شهر را پرسه بزن . اين روز ها بهاي عشق مثل قيمت اسعار نيست. مریم! هيچ اين آهنگ را شنيده اي ؟ " وقتيكه عاطفه را ميشه به آساني خريد /معني كلام عشق /خالي تراز باد هوااست " اين آهنگ حقيقترين حقيقت جاده هاي امروز است باور كن! خيلي راست است. ميداني مريم! شيطان همه جاده ها را تسخير كرده ، این جاده های بی مذهب- نه محمد دارند نه مريم ، نه مسيح ، نه نوح، نه ايوب. فقط شيطان دارند. صبح ها شيطان لباس عشق را مي پوشد تا دلش ميخواهد تن ها را شكار ميكند. او دختران نابالغ به هرويين ميفروشد تا جشن كاباره هاي سياه را سرخ و سبز كند و سنگسار لعنتي تن اين دختركان را هر روز با هزار سنگ نکاه هرزه داغ میکتد. آه! مريم! كاش ميشد همينجا رو برويت بيايستم و بگويم : بيا گاهي جاده هاي شهر ما را قدم بزن ، مريم!جاده ها شايد برای عبور بهشتی تو زياد است ، جاده ها هيچ، من هيچ، سنگ و پرتاب و جشن و كاباره و هرويين و مسيح هيچ! اقلا بيا يك روز گرد دامنت به گلوي كرستين من بمال شايد شبي بي ....
آخر مريم! اين معجزه ها زير آستينت به چه دردي ميخورد؟ لبان مريم سنگ ميشود و من دامن سنگي اش را مي بوسم وبه سوي خودم برميگردم. مي بينم ليدا دروازه اتاق را باز ميكند.صداي دروازه شبيه ي صداي كشيده شدن پرده هاي تياتر است. شيشينگ ، شيشنگ ششیگگگ .... به دنبال ليدا داخل اتاق ميشوم. اتاق درتاريكي فرو رفته و از يك كنج نور نسبتا ضعيفی در فضاي بين دروازه و وسط خانه زوم شده. ليدا دو قدم پيش ميگذارد و مي ايستد ومنتظر چيزي مي ماند. ناگهان صدايی تمام فضاي اتاق را در خود مي پيچد . صداي مبهم و گنگ يك مرد- كه ميگويد : ليدا ، ليدا عزيزم ... نامه ... نامه .... .... ليدا .... عزيزم ... نامه ......... ها. صدامثل نمایش روميو و ژوليت با يك هال ایکوی دو بالا باانعكاس ترسناكي به سوي گوشهاي ما پيهم جيغ ميكشد .تازه متوجه ميشوم كه نور مثلثي هم آن همان سمت به يك زاويه ی معين به سوی من و ليدا بخش ميشود و بيشتر پيش پاهاي مارا روشن ميكند. صداي لزران ليدا پاسخ ميدهد : ميكاييل ، ميكاييل عزيزم ....بعد از سمت صداي بخش شده، چيزي شبيه باد- تندميوزداما زود تمام ميشود و من تنه ی يك مرد بلند قامت و تنومند را مي بينم كه شانه هاي خود را در شال سفيد رنگ پوشانيده و ار صورتش نورخيره كننده ی به چشمانم ميزند. مرد روي يك چوكي چرخي نشسته چوكي دوری ميخورد. مرد ظاهرا ناپديد ميشود ليدا شروع ميكند به معرفي من. جملات پراگنده و لرزانش که تمام ميشود. يكبار ديگر چوكي مي چرخد و همان نورآزاردهنده بر ميگيرد و يكبار ديگر بادی ميوزد و صداي در فضا بخش ميشود : ليدا ..... عزيزم .....نامه ها... ناگهان چيزي به نظرم ميرسد و روي فرش مي نشينم حالا ميتوانم مرد را بهتر ببينم. مرد یک نقاب نوری به صورت دارد. شال سپيد قسمت بالای تنه اش را پوشانيده و از كنار عغب رفته ی شال پايين تنه اش به خوبي آشكار است مرد يك جين آبي روشن آخرين مود به تن دارد كه حتما فرشتگان در سال روز مرگش برايش هديه داده اند و كرمچهايش با گل و خاك شايد جهنم يا شايد بهشت آلوده است. يك دستش را روي زانو چپش گذاشته و انگشتر فروزنده از ياقوت سرخ كه شايد حضرت آدم برايش حریده باشد كاملا پيدا است. با دست ديگر ظاهرا نقابش را روي صورتش محكم گرفته است. مي ايستم و با خودم ميگويم چه سناريو مسخره يي ! آيا راستي ليدا اينها را نميداند؟ يا نميخواهد بداند. شايد اين زن به مكانسیم انكار، دچار است که نميخواهد مرگ همسرش را بپذيرد .ولي اين مرد كيست و اين بازي چرا؟ .