خانه بوي تهكاوي ، بوي تورك، بوي پوست آويخته از سقف دارد. باخودم ميگويم: شايد اين زن مرا آورده تا بجاي او اعدامم كنند. ديوارهاي ها ل كوچك همه منقوش و آيينه كاريست .هر طرف نگاه ميكنم من و ليدا در پيچ و خم آيينه ها باهم آميخته ايم. لبخند مرموز ليدا در آيينه با نگاه هاي مات من مي آميزد و دود ميشود. يك دود رنگي، كمي آبي ، كمي خاكي و خاكستري، بعد ميريزد روي گونه هاي آيينه و يكباره منفجر ميشود. از آنسوي انفجار تلخ من و ليدا، ميكاييل با لبخندي سرميكشد. لبخندش زخمي است درست مثل همان صليب زخمي روي آخرين قبر .هنوز دود، آيينه و ميكاييل تمام نشده كه از هال به يك نشيمن مفشن ميرسيم.هال پراست از چوكي هاي اشرافي ، قنديل ها ، شمعداني ها و اجناس شبيه ی فلم هاي كلو پاترا.
هيچ يك از قنديلها روشن نيست، به جاي آن شمعدان هاي كم نور فضارا نيمه روشن كرده اند. پرده هاي خاكستري بر دل روشن پنجره ها سنگینی میکند. روي يكي از زيباترين چوكی ها، روكش سفيد رنگي پهن است و از بازوی آن يك يادداشت آويخته:"ميكاييل پاپ پيرو". روي يك ميز ، كناريك گيلاس، پايين يك قلم زيبا و روي پشتي يك دفتر.... "ميكاييل پاپ پيرو" رقم خورده.
دختر جواني با پيشبند آبي رنگ و لبخند بيرنگ پيش مي آيد و گيلاس آبي را به طرف ليدا دراز ميكند. ليدا بي هيچ سوالي و نگاهي به دختر، آب را سر ميكشد و روي يكي از چوكي ها مي لمد. نگاهش ميكنم ديگر آن زن موءقر ی چهارساعت پيش نيست. خسته، ماتمزده، ترسو و معتاد به نظرميرسد. به دختر جوان نگاه ميكنم. يك كركتر خيلي آشنا! از همان تيپ آدمهاي كه در حين زيركي خود را به حماقت ميزنند.اين گونه آدمها حتي ميتوانند حركات نگاه، چشم و ابروي شان را زيركانه كنترول كنند و به خود يك حالت كوكي و سيال بدهند. آنوقت دست همه رااز پشت ببندند
من - ميشود ازشما يك گيلاس نوشابه خواهش كنم؟
او - البته خانم بهيشت
من - من بهشتم ، نه خانمم ، نه هم بهيشت
لبخند ميزند و دستش را براي فشردن دستم پيش مي آورد.
- اليزابت ، اليزابت دو موريا
من - از آشنايي با شما خوشحالم خانم دوموريا
عجب دنيايي است حالا اين فضاي خاكستري، اين كوچهاي مفشن و اشرافي ، اين قنديل ها من و اليزابت را در هواي منجمد بوژوا، روي خط تشريفات شاهانه مي چرخاند. ورنه من چي بهشت، مستخدم يك روح مجسم و او شايد چيزي مثل من.
- متشكرم اليزابت
- كاري نكردم بهشت عزيز
با خودم فكر ميكنم شايد اليزابت توانسته خود را روي خط لست هاي لیدا عياركند، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف تا بتواند به كارش اينجا ادامه بدهد و پولي به چنگ بياورد و سرپناهي داشته باشد.من هم بايد مثل او عمل كنم و تمام كنجكاويهايم را يكسو بگذارم و صميمانه از قبرستان ، از روحهاي سرگردان كه هر جا ميروم دنبالم ميكنند پوزش بخواهم. ولي حس شش ونيمم همچنان جاريست ، قبرستان در من جاريست و رابطه ي ذهني من با دنياي آنطرف زندگي هنوز همچنان در وراي دل و دماغم سر جايش ايستاده و نگاهم ميكند.
آب را مي نوشم و گيلاس را پهلوي گيلاس ليدا ميگذارم. تصادفا، متوجه ميشوم كه در ته ی گيلاس ليدا پودر سفيد رنگي جمع شده فكر ميكنم شايد آب اينجا زياد صاف نباشد. به گيلاس خودم نگاه ميكنم ،چيزي نيست. ميخواهم از اليزابت بپرسم، ولي چهره ی او از اولين نگاه به من ، خودبه خري زدن - را القاء ميكند.
ليدا- بهشت ، بگذار كمي استراحت كنم بعد ميرويم ميكاييل را ببنیم. بعد تو با اليزابت برو زير زميني و محل آسايش و خواب خودت را بررسي كن. هرچه به دلت نبود به اليزابت يادداشت بده تا درست شود. خوب است؟
من - بلي ، خانم
روبرويش مي نشينم، نگاهش ميكنم. چشمانش كمي خمار و بيحال است و از هوم هوم كردن هاي پيهم خبري نيست
زيرلب تكرار ميكند:
- كمي استراحت ميكنم، بعد ميرويم پيش ميكاييل . ميكاييل از ديدن تو حتمن خوشحال ميشود. دستكول كوچكش را باز میکند و از بين آن لبسريني را برميدارد. بازش ميكند و روي لبهاي لرزان و پيرش فشارميدهد. رنگ سرخ روي لبا نش نمي نشنيد پير تر و شكسته تر مي نمايد، دستكولش را دوباره باز ميكند و اينبار بوتل كوچكی را بيرون مي آورد. بوتل را روي سينه هاي كوچكش ميگذارد و كليد اسپري را فشار ميدهد فضااز بوي مطبوعي پر ميشود با دلگيري نگاهم ميكند، چشمانم را روي خط هاي قالين ميچرخانم ولي مثل اينكه ديرشده و چيزي راكه بايد نگاه نميكردم. نگاه كرده ام، چشمانش را مي بندد وبه پشتی مخملي كوچ تكيه ميزند. من به فاصله ميان بلوغ و دانستن ميانديشم و به رابطه بين زيباي و بلوغ. به رابطه هاي معكوس كه مثل كليد های خانه هاي تو در تو طلسم زندگي ما را رقم ميزنتد. و از همان جا بر ميگردم به خانه ي كوچك ما، به آغاز كودكانه و نابالغم كه در ميان ريشه و ساقه ی سبز، نه ، سرخش، خشكید و مارا تا ابد من و تو ساخت. هفده سالگي براي پيوند زدن گل با ساقه زود بود وفاصله بين خوابهاي كودكانه ي من و باغچه ي سبز تو 6 بهار پر ماجرابود. من ترا ميان بالهای پروانه های رنگي ، روي خطوط رنگ رنگي قالي ، در ميان شوخهاي كارتهاي بازي جستجو ميكردم.در قرايت لبخند هاي خودم و گره ي ابروان هميشه ناراحت تو . من ياد نگرفته بودم جدا از تو كنار سفره بنشينم،جدا از تو جاده های نا تمام را تمام كنم. من ياد نگرفته بودم تكان خوردن لباسهاي خودم را تنها، تنها روي طناب نگاه كنم من ميخواستم خورشيد هميشه از لاي لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل گلي من بگذرد. من به تكان خوردن لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل ، گلي خودم معتاد بودم. ميداني از قديمي قديم. از همان روزهاي كه بابا نيي ها را براي درس مشق سر ميكرد و نيی هاي مشق من و ترا "چپ بر" ميكرد و ميگفت: اي دوتا بري دو تا چپ دستها. من نگاهت ميكردم و لبخند ميزدم. تو نگاهم ميكردي و لبخند نميزدي، من به تو معتاد بودم از همان روزهاي كه همه جا چشمان نگران و حسودت دنبالم ميكردتا به هر بهانه ي آزارم كند، من به تو معتاد شده بودم از همان روزهاي كه با بابا كارت بازي ميكرديم: من كارت ها را ميساختم و تو قهر ميكردي و بابا ميخنديد.
مگر اينها عشق بود؟ مگر اينها خواستن بود؟ نه هرگز!
شايد اين نه، این هرگز ، جوابي براي همه سوالهاي تو هم باشد. شايد تو هم بارها از خودت پرسيده باشي . مگر لمس سرانگشتان داغ من به بهانه ي گرفتن بالهاي پروانه عشق بود. مگر همه جا يك جفت چشم كلان كلان عسلي را دنبال كردن يعني عاشقي. مگر رفتن سر درس قران و زانو به زانو باهم نشستن و خدا را تكرار كردن. يعني تكرار من. يعني تكرار تو. مگر باز كردن گره از مويهايم و سپردن آن به دست باد بهانه هاي جنگ و شوخي و مهر تو بود؟
مگر ميشد آن تويي سراپا خشم و حسادت و اين منی سراپا بهانه و فرار عاشق هم باشيم كه نه! هرگزنه. من به رابطه بين بلوغ وزمان مي انديشم به خانه ي كوچك كودكانه ي من ، به باغچه سبز ي باورهاي تو كه با هم 6 سال حسادت و خشم فاصله داشتند و به پيراهن گل، گلي ام كه هرگز ياد نگرفت و هرگز ياد نخواهد گرفت تا بي سايه و بي ياد لباسهاي سپيد تو روي طناب، خورشيد را زير پوست خودش جاكند.
ليدا آهسته ، آهسته چشمانش را باز ميكند و با حالت خواب آلوده يي ميگويد: بهشت ، بيا كه برويم . من فاصله بين خود و تو و او را يك قدم ميكنم و ميگويم :
- خوب خانم ، برويم.
ازپله هاي مرمرين بالا میرويم. روي ديوار كناري پله هاي مرمرين ،قابهاي نصب است با چوكات هاي طلايی. ازآنسوي قابها، چشمهاي بي حس و پرازتكبر نگاه مان ميكنند. نگاههاي كه به هرچه فقر و گرسنگي است، فخر ميفروشند. من با اين نگاههاي بي حس خوب آشنااستم براي همين از تمام قابهاي طلاي دنيا ، از تمام نگاههاي بي حس و پر تكبر و از همه زينه هاي مرمرين نفرت دارم. اين زينه هاي مرمرين، اين قابهاي طلايي و آن نگاههاي بي حس بهاي يك شهر بيماري ، صد خانه گرسنگي و هزاران نگاهي سرخورده و ملتمس است. اينها اين نگاه ها را از چشمان متكبر شان ميريزند، ميريزند تا مرمرين بمانند، تا طلايي باشند تا با غرور و تكبر از آن بالا ها به پايين ها نگاه نكنند! انسان برتر تمثيل نخواهد شد. من به انسان برتر ، به آبر مردان نيچه باور ندارم. من به رهبر و رهبري باور ندارم من به فرد و فرديت باور ندارم. براي همين از همه عكسهاي قاب شده يي دنيا نفرت دارم از همه قابهاي طلايي و زينه هاي مرمرين كه بالا و پايين را آفريده است و انسان را خدا كرده بیزار استم. از همه شكم پرستان كه همه عمر دست به سياه و سپيد نميزنند و همه دنيا را سياه ميكنند نفرت دارم.
ادامه دارد.......