عكس را تنها گذاشتم ولي سيماي تاكور با من آمد و تنهايم نگذاشت.
همين كه ازمكتب قديمي ما كه پنج سال پيش در آن درس ميخواندم به خانه رسيدم دفتر خاطراتم را بازكردم.دلم ميخواست تاكور -راپيداكنم، دلم ميخواست مرورش كنم، يادم آمد كه او را اينجا در دفترخاطراتم با خط سرخ عشق نوشته بودم " هرگزنميردآنكه دلش زنده شد به عشق"
صحفه ي ٥٦ /روي حاشيه اي نوشته بودم " OCS - ٢٠٠٢" زي – ن
اگر فرداي نباشد!
ميدان هوايي تورنتو غرق در عطر گلهاي ديدار بود و دل آغوشها باز به روي عزيزترينها.
رفتن و برگشتن! جدايي با همه سنگينی اش گاهي روح خواستن را سبك ميكند. راستي من دوست ندارم خط و نشان بكشم و روايت كنم.ولي اين رفتن و برگشتن - گاهي خوب نشان ميزند و دلت را بزرگ ميكند تا كسي را باز بخواهي و بازداشته باشي. ميدانستم كه عطرديدارها و دل آغوشها با دنياي تنهاي من يك چمن نوري فاصله دارد فقط به دنبال كسي ميگشتم كه كمكم كند تا آنسوي شهر برسم.چشمم ميان مردماني گرم در گرم جوشيها ميگشت و او بي خيال دركنجي نشسته بود و "سن شاين" ميخواند.
- اللو
- هؤ ، طياره رسيد؟
- ني از فضا با شما صحبت دا رم.
او- ها ها ، ببخش ، سپيده كمي ريزش داشت من را روان كرد گفت برو سحر را بگير ازميدان.
- تشكر، به من گفته بود كه هردوی تان مياييد . خو خير مقصد كار مه شوه
ضيا بكس كوچك راازدستم گرفت
- از چاپلوسي ات --تشكر
لبخند ي زد
- جورو كا غلام خو بودم حالي جورو كا دوست كا غلام بي بنگايا،
ما معمولا با هم به سه زبان :دو مرده، يك زنده ي جهان گپ ميزديم تا كمي مزه ي نان خانه گي، مصاله ي بازار بنارس و لوکسیشن كانادا را تجربه كرده باشيم.
كمي از جرمني و فاميل گفتم و كمي از تورنتو گفت.كمي از تمام شدن درسها و كامياب شدن در كالج.
بعد كمي خاموشي
من- خوب شد كه همه ما كامياب شديم. من مي ترسيدم كه رشته هاي ما تغير كنه و جدا شويم. همين امتحان لاجك بسيار خطر كلان بود
ضيا- من ، تو ، سپيده و صوفيا در امتحان لاجك ٢٠٪ گرفتيم ٢٠٪ كمترين نمره كاميابي ست .اگر ١٩٪ يا ١٨٪ میشد دگه ناكام بوديم. معلوم ميشه كه شرقي ها چندان لاجك ( منطق) ندارند
- هاهاها ، امتحان اش هم به زبان تكتكي ثقيل الا ثقيلات بود و براي ما كه انگليسي زبان دوم ماست فهميدنش وقت را ميگرفت باز در ١٥ دقيقه ، ٢٠ سوال . بسيار مشكل بود. تو، سپيده و صوفيا خو ازبركت منطق مه كامياب شودین اگر ني كي منطق داريد.
- هاهاها كلي جوابهاي كه از تو نقل كرد ه بودیم - غلط بر آمد.
- هاهاها .....خي مه چرا كامياب شدم
- هاهاها ......تصادفي،
ضیا-از وقتيكه تو رفتي جرمني صوفيا كدي مه و سپيده بسيار دوست شده و خانه ما هم چند بار كدي دخترك اش آمد.
- هو ، راستي . استاد"تاكور" را چه كردبيچاره "تاكور"
ضيا كمي در خود فرو رفت. چند لحظه چيزي نگفت
- از بيچارگي خلاص شد.
- چتو؟
- مرد
- چي ؟ تاكور مرد؟
- موتر زديش در پاركنگ پشت كالج سابقه ي ما
- وي بيچاره ره ،
بعد دست در جيبش برد يك نامه را برون كرد. اين آخرين نامه اش ا ست بري صوفيا. صوفيا به سپيده داده بود كه بخوانه و گفته كه " فكر ميكنم مرگش بيشتر خودكشي بوده تا حادًثه"
- نامه را گرفتم . و ذهنم برگشت به روي آن روزها ، آن چند ماه پيش ....
"تاكور"
گاهي احساس ميكردم كه "تاكور" از فشردن نوك توش آبيي رنگ به روي تخته ي سپيد و ايجادی آن صداي آزار دهنده لذت ميبرد يا شايد هم اين صدا، صداي شيهه اسب نوزادي را در ذهن تاكوري او تداعي ميكرد. تاكور چهل و پنج تا بهار و خزان را، جو و گندم جدا كرده بود و هشتم جولالی سال ٢٠٠٢ من و گروپ ما چهل وششمين جشن تولدي بي تولدش را در سنتر هال كوچك اسكاركالج به رسم ديرينه ی شاگردان وفا دار بر سر ميكرديم، بر سر ميكرديم چون او از بر پاكردن جشن تولد خوشش نمي آمد.ولي ما كه به اين بهانه دو ساعت درسي چهل و پنج دقيقه اي را به خنده و گفتگو و خوردنی آيس كريم و كيك ميگذارنديم هميشه دراين برپا كردن ها و بر سركردن ها دست درازي داشتيم. "تاكور" سراپا جا شده در فرهنگ شرقي اش اصلا در آن يخن قاق رادار و آن نكتاي سياه ی رنگ جا نميشد و من هر وقت به او نگاه ميكردم فكر ميكردم او را در همان دامن جامه هندويي و لبهاي سرخ با پان بنارس مي بينم كه سرش را شيره ي ناريال ماليده و رو به آفتاب چشمانش را تنگ ميكند و زير لب ميخواند ، "اري پان بنارس والا ، كول جاي عقل كا تالا هري ايسي هوي كمال ديكو وسكي چال ،،،،،، "
آنچه تاكور را از هرچه هندو و ايندي و سكي و پنجابي و خلا صه از هرچه هندو نژاد نيم قاره ي هند جدا ميكرد دست و پا نه زدنی او ميان دو فرهنگ شرقي و غربي بود پرابلمي كه ٩٩٪ آمد گاني قطب شمال را زيربال "ميلتي كلچر يزم " تيل ميكرد و به سوخت خانه هاي نسل ديگر غير از نسل ديروز مي سپرد.
"موشها و آدمها" Of Mice and Men را با جورج و ليني، جان اشتاين بك John Steinbeck, و صوفيا آغاز كرديم. صوفيا بدنه ي جدا شده از موشها و آدمها و جان اشتاين بك، ولي - عجين شده با چشم و هوش تاكور خواه ناخواه پلي ميشد ميانی شروع و دوام اين داستان و يك داستان آغاز شده ی ديگر در تاگور. صوفيا بيست و شش سال داشت قامتش چنار سايره بانو و چشمانش آهوي ريكا و همامالاني را نمي خريد و مي فروخت و لبخندش ملاحت وگرمي تايلور را يك مليون دالر امريكايي نقد به نفع خودش بي بيمه ميكرد. صوفيا گاهي خاموش ، گاهي غوغا و زماني هم ميان اين و آن بي آنكه تاگور را عاشق كند يك و يكباره او را ديوانه كرد. چنان كه حضور صوفيا، اين مرد مودب، موقر، خود دار و بسيار دان را كاملا هپنوتايز ميكرد و فضاي درس و مشق را چنان بر هم ميريخت كه "ميكال" فربي ترين محصل صنف بیست و پنج نفري ما كه در سرگوشي هاي صنفي از كم فهمي و نا فهمي بسیار به "ليني" مشهور بود،هم دست "تاكور" را تا خط عشق و زندگي ميخواند.
تا سر و قامت صوفيا سبزميشد ميكال با چشمان ريزش به صورت تاكور خيره ميشد و ميديد كه تاكور چگونه سر از ميان تخته مشق و كتاب و قلم و دفتر بر ميدارد و صوفيا را با چشمان هيجانزده و بيقرار روي چوكي كنار من جا به جا ميكند.
نيمه هاي سمستردوم اديبات انگليسي را صوفيا با دير آمدن خود چنان دير و زير كرد كه صنف درسي ما به صحنه ی فلم برداري فلم هاي باليوورد تبديل شد و ما هر يك خوا نخوا رولي را بازي ميكردیم و صوفيا چنان بي خيال و بي پروا در مركز اين بازي ها همه را به بازي ميگرفت كه كم كم من، سپيده و ضيا را بي حوصله مي ساخت. و ما مثل گروپهاي مجادله با ملاريا در پي برهم زدن اين بازي هاي عاشقانه میشديم. هر روز كه از صنف بيرون ميشديم تا مي توانستيم بد ميگفتيم و غيبت ميكرديم و آرزو ميكرديم تا ساعات درسي عادي ما به روال عاديش برگردد و "تاكور" به جاي قصه هاي شخصي و پرداختن به سوالات بي كله و پاي صوفيا به ما درس بدهد. هنوز دو هفته از آمدني -صوفيا اين معجزه ی سياه چشم شيطان در صنف ما نگذشته بود كه تاگور پيراهن يخن قاق رادار و نكتاي سياه رنگ اش را با يك تي شرت نارنجي رنگ يخن باز و نيم آستينه عوض كرد و به جاي پتلون سياه رنگ كه معلوم بود نيم جوره ا ي كدام دريشي قديمي است يك جيین -کوبایی خاكستري سياه دل به دل سياهي چشمان صوفيا بوشيد و موهايش را که روي هيچ استايل ديگر راست نمي آمد كمي روغن جلادار زد و به جاي نوشتن با توش آبيي، يك درجن توش رنگارنگ آورد و رنگها رابه تغير مزاج صوفيا همرنگ ميكرد و گاهي هم در ميان لكچر خاموش و جامد مي ايستاد و به صورت صوفيا خيره مي ماند و بعد همه مشغول گفت و شنود با هم ميشدند و گاه گاهی ضيا گلويش را به صداي بلند صاف ميكرد تا او را برگرداند یا شاید میخواست در رولي امجد خان و امريش پوري ظاهرشودتا بچه ي فلم راازيك صحنه ي عاشقانه به ميدان مشت و لگد پرتاب كرده باشد. ولي تاگور در بي خودي هایش چنان راه افراط را درپيش گرفته بود كه يك روز بي هيچ بهانه ی شعرهاي را روي تخته نوشت و يكي از آهنگهای مكش را زمزمه كرد. " آبي توام كو ميري ضرورت نهي بهت چهني والاي ....."
يك هفته به امتحانات نهايي ما مانده بود و تاكور هنوز نمرات نيمه اول را به ما اعلان نكرده بود. او به هر كسي شباهت داشت مگر به خودش. من گاهي صوفيا را در كتابخانه ميدیدم از من كمك ميگرفت تا كتابهايش را تمديد زمان كند. يك روز گفتمش معلوم ميشود وقتي زياد براي مطالعه نداري. او با لهجه بسيار غليظ اسپانيويي گفت : نه ، واقعا وقت كه ندارم ، هيچ چي كه وقت ندارم. شيوه ی انگليسی صحبت كردن او هميشه چنين بود نميدانم تاكور چگونه همه ساعت درسي را به سواالات بي معني او جوابهاي معني دار و طولاني ميداد.
يك روز صبح كمي ناوقت تر از خانه برون شدم. ميدانستم كه تاكور ديگر پرواي وقت و ناوقت آمدن مارا ندارد و ديگر از بستن دروازه صنف و درس جدي و روي خط پلان خبري نيست سر راه صوفيا را ديدم كه يك دخترك كوچك در بغلش است و گوشه اي سرك نزديك تعمير كالج استاده تا مرا ديد. صدايم كردم. رفتم احوال پرسي كرديم با نگراني و التماس خواهش كرد تا دخترك اش را به كودكستان برسانم و ورق پاره ي كوچكي را به دستم دادبعد بي آنكه منتظرجواب من بماند به طرف پاركينگ به دويدن شروع كرد. نوت را خواندم. براي كودكستان نوشته بود. دخترك را بغل كردم ولي هنوز چند قدم نرفته بوديم كه مرد تنومندي درست روبرويم ايستاد و گفت: دخترم را كجا ميبري. اضطراب عجيبي همه وجودم را فراگرفت. مرد چنان عصباني و ناراحت بود كه حدس زدم تا چند دقيقه ديگر به من حمله خواهد كرد و كودك را از بغلم خواهد ربود. گفتم : به كودكستان مي برمش و با دستم تعميركودكستان را نشان دادم. مرد به طرف تعمير نگاه كرد و گفت : من قانونا مسووول مراقبت دخترم هستم، دخترم را به من بده، دخترم را بي هيچ جنجال تسليم كن و برو پي كارا ت.
من- حتما درست ميگويد.و كاغذي كه صوفيانوشته بود به دستش دادم تا به كاغذ نگاه كرد بكسم را پرتاب كردم و با تمام توان درحاليكه دخترك را در بغلم بيشتر مي فشردم به طرف تعمير كالج دويدم و تمام راه را فرياد زدم كمك ، كمك ... . دوقدم با دروازه فاصله داشتم كه دو نفر گارد امنيتي كالج به كمكم رسيدند. تا پشت سرم را نگاه كردم مرد ناپديد شده بود. آنروز همه روز در تعميرامنيتي كالج گذشت و من فقط يك جواب داشتم : نميدانم ، نمي شناسم. هيچ چيزي درباره اين زن نميدانم. ... صوفيا چند روز غيب شد و تاكور دراين غيب زده گي همه مارا با سرگردانی و چشم براهي هايش سهيم ساخت. تا دری صنف باز ميشد او ميشگفت و چون او نمي آمد تاكور باز درخود فرو ميرفت و....
سرانجام او برگشت ومعلوم شد كه شوهرش براي ديدن و يا گرفتن دخترش از ايتاليا برگشته كارشان به جنگ و دعوا كشيده وبراي همين صوفيا به بيرحمانه ترين شكل آنروز مرا و دخترش را در معرض خطر قرار داد و خودش فراركرد و حتي زماني كه من علت اش را پرسيدم به بي پروايي گفت : كه ديگر راهي نداشت مگر آنكه خود را نجات بدهد و نميدانست كه چه خواهد شد؟ دو روز بعد از برگشتن صوفيا،نيمه ی ساعت دوم بود كه مدير كالج با همان لبخند مسخرهء هميشه گي اش در حاليكه سر بيني پهنش را مي خاريد رو در روي ما ايستاد وباز همان ياسين قديمي را كه از بر كرده بود شر وع كرد: رعايت دسپلين شرط اول ادامه تحصيل است و پوشيدني چادر و كلاه در داخل تعمير كالج خلاف قوانين امنيتي است، خوردن نان در در دهليز ممنوع ست و بالاخره ايجاد روابط حسي وعاطفي بين كارمندان و استادان با شاگردان مي تواند فضاي درسي را مختل كند و اداره در اين باره جدا عمل ميكند. اينجا كه رسيد رنگ تاكور كبود شد زبانش تا روي لبهاي خشك اش رسيد و برگشت كمي درجايش جا به جا شد. همه چشم ها به سوي تاكور برگشت و او براي پناه گرفتن از همه به چشمان صوفيا خيره شد مثل آنكه ديگر ترسي نداشت كم كم رنگش از كبود وسياه برون ميشد. فكر ميكردم كه در دل زمزمه ميكند : عشق كيا تو درنا كيا، عشق كويي چوري نهي ....
شايد هم سخنان بعدي مستر كلون را نمي شنيد. :كلون بعد از اضافه كردن چند گپ نا مربوط ديگر، كاغذ یكه دردست داشت به خوانش گرفت. صوفيا، ميكل ، خديجه، باهور./ شماها در هر دو امتحان قبلي نمرات پايين تر از هفتاد فيصد را داريد و به بخش انگليسی زبان دوم دركلاس يازده هم منتقل شده ايد كتابهاي تان را جمع كنيد و به صنف خانم "دينا" در منزل دوم برويد. براي گرفتن تقسيم اوقات جديد به دفتر بيايد بعد به صوفيا نگاه كرد و تو هم به دفتر بيا. احساس ميكردم قامت تاكور مثل يك مجسمه سقوط خواهد كردو خواهد افتاد ولي او همچنان درچشمان صوفيا خيره مانده بود. كلون يك بارديگر نام ها را خواند و با دست اش به صوفيا اشاره كرد كه كتابهايش را بگيرد. صوفيابه لبخند و آرامش از جايش بلند شد مثل آنكه این تنزيل را هنوز نتوانسته بود.حس كند.آخرين نگاهش را به تن آتش گرفته ی تاكور پاشيد تا خاكسترش كند و پا به پا ی كلون صنف را ترك كرد. دستان تاكور با لزرش بسيار محسوسي از روي ميز توش سياه را برداشت و درحاليكه سعي ميكرد صداي دلخراش را بيشتر و بيشتر بسازد. روي تخته نوشت : اثر گذاري شخصيت و زمان زيست جان اشتاين بك در تخليق اثر " موشها و آدمها"!!!
قسمت آخر: بي عشق تا جنون
و بعد كوتاه و كم صدا گفت ، بنويسيد، ٢٠ دقيقه وقت داريد. اين مقاله پانزده فيصد نمره امتحان نهايي شما خواهد بود و بعد سرفه اش گرفت و روي چوكي نشست نگاهي به جاي خالي صوفيا كرد. مثلیكه دلش طاقت نياورد و صنف را ترك كرد
سپيده به صداي آرامي گفت: وضع اش خراب شد،دستهايش ميلرزيد، ديدي ،
ضيابه طرف سپيده نگاه كرد ومثليكه به احساسات مردانه اش بر خورد. ترا چه به او پرگراف ات نوشته كو زود زود نوشته كن اگر در صنف " ميس دينا" روان شدي باز مه را كتي ات نبري سپيده خنديده گفت: هرجا ی كي برم كتی ام هستي صنف ميس دينا را خو، بان.در دوزخ هم اگی برم
ضيا نگاهش كرد و گفت : مه ره خيال تاگور كدي مه خو ديوانه نشدیم تاحالي .
سپيده پرسيد : چه نوشته كنم؟
- دو تا پرگراف نوشته كو در اول نوشته كو كه در باره ي قحطي و دپرشين وهم بد رفتاري سپيد پوستان با سياه هاي امريكايي در زماني كه ناول نوشته شده و در دومي بنويس كه جان اشتاين بك شخصي بود دهاتي مزاج و سنتي، بسيار زن ستيز ودرباره ي مقايسه زن زمين دار و موش و رفتار همسان ليني با هردو.
- همين قدر
.-خو دگه همين دو موضوع را كش بتي ،
هرچند قصه ي عشق تاكور به صوفيا از ذهن ساعات درسي ما خارج شد. اما تاكور همچنان تنهاو همچنان گمشده در خود باقي ماند و ما هرگز آن تاكوری يك روز پيش از آمدن صوفيا را در او نيافتيم. جاي صداي صفا و پر انژري او را صدای شكسته و بي رمق گرفته بود. گاهی مثل اينكه زندگي روي شانه هايش سنگيني ميكرد. يك روز پر از شور ميبودروزي ديگر مثل يك مجسمه سرد و منجمد. مثليكه اختيارزندگي اش دردستهاي خودش نباشد.شايد ميدانست كه عشق اش سرنوشتی جز جداي ندارد.
چندروز بعد من و گروپ كوچك دوستان ما جشن خدا حافظي با او را گرفتيم و دست تاكور را با محبت فشرديم و برايش همه خوبي ها و خوشي ها را تمنا كرديم. راستي! هيچ فكر نميكردم كه اين آخرين ديدارمن با او باشد. او براي من مردي بود با كله اي انبارشده از كتابهاي گوناگون كه هروقت ميخواست يكي از آن كتابها را بردارد همه روي هم مي افتاد ند و ...
و اينك برگشت من از يك سفر يكماهه و خبر مرگ و تمام شدن او.
نامه :خيلي زود بسيار ديرست عزيز!
نامه را گشودم. دستنويس نظيف و زيباي تاكور چشم آدم را نوازش ميداد:
سلام!
به من مگو كه برگردكه همه پلهاي پشت سرم را ويران كرده ام ميداني صوفي: وقتيكه يكي از سپاه سالاران اسلام به فتح قسطنطينه ميرفت براي همراهانش فرمان داد تا همه پلهاي را پشت سرشان ويران كنند تا فقط يك راه در پيشرو داشته باشند. رفتن يامردن. من نيامده ام که برگردم.راهي به جز آمدن به سوي تو ندارم. چگونه دستم را رها ميكني، چگونه ناگهان فاصله هارا مي بيني و محال ها را مي شماري.چگونه؟ من با تو در هشت ماه ، هشتاد ساله راه را رفتم و هنوز ميروم باور كن تا پشت همه محال ها و فاصله ها.صوفي: من همين اكنون در خودم با تو زندگي ميكنم. بوي تن ات همه خانه اي كوچك مرا خوشبوكرده.هرروزچشم به صورت تو بازميكنم و با نام تو به آفتاب سلام ميكنم. آن آيينه ی كوچك يادت است؟ همان آيينه ي كه با آستين، پاكش ميكردي تا چشمانت را تماشاكني در همان آيينه هنوز رنگ چشمان تو قاب بسته و من هر صبح با سر آستنيم گرد اش را ميگيرم تا مبادا چشمانت را گردي كند. صوفي نوشته بودي كه با تو معلم بازي ميكنم. نه عزيز، هرچند كه همه عمرم را معلم بوده ام ولي با تو كه نه ، با تو كه نميشود. آخر تو آنقدر آتشين خو و بهانه جو هستي كه با تو سر يك نخ راه میروم.
ولي جانم! نامه هاي من، مشق و درس ات نيست كه لايي دفتر ات بريزي و فراموش كني. سوال مرگ و زندگي منست؟حتي همين نامه كه حالا ميخواني ؟ سوال مرگ و زندگي من بوده مي تواند! به من بايد جواب بدهي. يكي را برايم بايد انتخاب كني. صوفي يادت هست . وقتي بيست سال داشتم تو آمدي و من و تو باهم آشنا شديم و بعد يك روز ترا در لباس سرخ عروسي ديدم كه ميرفتي و من گذاشتم بروي.
آنروزها خيال درس و ديپلوم داشتم. آنروزها فكر ميكردم عشق را ميتوان بازهم يافت. ديپلوم گرفتم ماستري ، دوكتورا. مدالها. كتابها نوشتم. پول ، خانه ، شهرت و كسب و كار ولي عشق! نه هرگز، مادرم به اميد خانه آبادي من چشم بست و دستانم رنگ حنا را نشناخت. ميداني صوفي :بيست و پنج سال ديگر براي آن گذاشتن، گريستم. بيست و پنج سال تنها زندگي كردن؟ ميداني يعني چي؟ ميداني بيست وپنج سال براي آن گذاشتن ، براي آن رفتن ، براي آن نا تواني گريستم. هرگز نميدانستم كه تو روزي با همان سيما و همان چشمان و همان قامت بر ميگردي . بيست وپنج سال ترا در ميان مردمان جستجو ميكردم بي آنكه چشمم به روي هيچ زني باز شود. تا آنكه ناگهان برگشتي آنروز بعد از بيست وپنج سال از دولي چوبي پياده شدي و آن شال سرخ را كه زندگی مرا سياه و ماتمم كرده بود از شانه انداختي. ديگر نميخواهم، بگذارمت ، نمي خواهم بگريم. نميخواهم. يادت ست بار اول كه با هم گپ زديم: و من پرسيدم تو هماني ، همان گمشده اي رفته من . و تو خنديدي و گفتي : خودم هستم.
بخند ، بگو كه ديوانه ام. يادت است : وقتي به خانه ی من آمدي. گفتم كه در اين خانه هيچ چيز با تو بيگانه نيست. چون همه چيز ها براي تو ساخته شده بود. همه آنچه را كه دوست داشتي، داشته باشي ، خريده ام. یا دت است رنگ سبز را كه دوست داشتي ...يادت است يك روز در لعل قلعه با هم نشسته بوديم گفتي، ميخواهي اطاق ات با پرده هاي سبز و گلشن هاي سپيد مزين باشد. يادت است گفته بودي كه دم دروازه يك آيينه كلان را نصب خواهي كرد و مجسمه ی كوچك كودك را براي كنار تخت خواب ات خواهي خريد تا سمبول باروري باشد. آه! آنوقت ها چقدر اين آرزوها بزرگ بودند براي من و تو. من همه عمردرخانه پدري ما جز پرده هاي رنگ و رو رفته پرلكه و كهنه، گلشن نديده بودم. ولی حالا آن پرده هاي سبز و گلشن هاي سپيد را هر روز ميديدم مگر تو نبودي، ببيني ، ببيني كه همه آرزوهاي تو در خانه من بر آورده شده. آه! چه خوب شد كه برگشتي . ديگر نرو ، ..... . صوفي! راستي! چگونه ميتواني فراموش كني؟ آن ساري سرخ را كه مادرم با هزار اميد براي تو نگه كرده بود و من با صد هزار اميد به تو دادمش. ساري كه هنوز بوي تن ترا دارد و بوي آن شب زيبا را.
چگونه امروز مي نویسي كه آن مرد ايتالوي مثل سايه به دنبال تو خواهد آمد. و ميگويي من در خواب وخيال زندگي ميكنم و ترا با صوفيا خودم اشتباه گرفته ام. مگر تو با خنده و بوسه نگفتي كه هماني ، همان گمشده اي رفته من. وساري را به تن نازنين ات كردي و چرخدي .مثل يك دولهن ، همان عروس سنتي كه مادرم در حسرتش مرد. همان ماه شب چهارده، همان زن كه از خوابهاي من سبز كرده بود.
يادت ا ست كه گفتم كه به بي تو بودن بر نميگردم. به خدا ديگر چشم از تو بر گرفتن. نميدانم. بگو اين نامه را به ناحق نوشتي. بگو كه هيچ حرف و كلام آن راست نيست. بگو كه فردا ميايي و درست در پشت كمپوتر در اطاق كوچك ات مي نشيني و من برايت شربت ميارم. ببين اين هفته كه نيامدي همه چيز اينجا ترا صدا ميزنند. وجب ، وجب خانه ی كوچك من با تو عادت كرده. من یک مرد شرقي ام صوفي ، خانه من شرقي ست ، قلبم شرقي است من ترا و خودم را و زندگي را در پيوند جاودانه اي جسم و روح ما وابسته مي بينم. دختر تو، تاكور را دارد و تاكور پدري نيست كه او را بگذارد ازهمان لحظه ي كه با من پيمان بستي همه چيزمن از آن تو ست. چگونه ميگويي همديگر را تجربه كرديم و روزهاي خوش و شاد داشتيم و خاطره هاي آن جاودانه خواهد بود. صوفي! بگو كه اينها را بيهوده نوشتي. فكر ميكنم. حتما همين طورست. دستانم از دوباره نوشتن اين كلمات ميلرزد . ولي تو اين كلمات را نوشتي؟ بي معنيست نه ؟ ببين من حتي آن شب پيوند جاودانه ما، قبل از آنکه ترا بوسيده باشم گفتم كه يادت باشد كه با يك مرد شرقي رودررو نشسته اي كه ترا تا خدا و فراترازخدا دوست دارد و ترا براي هميشه ميخواهد و براي هميشه. و رابطه دو جسم، دو روح و پيوند مقدس جاودانه را در پي دارد. چه شد كه خانه ي خودت را ترك كردي و رفتي. لطفا! همين كه نامه من را گرفتي. زودتربرگردد. خيلي زود.حتي خيلي زود بسيار ديرست عزيز، اگر تا دوشنبه برنگشتي . خانه ي ما، خانه من و تو براي هميشه، در بسته خواهد ماند . به من مگو خدا حا فظ .مرا به هيچ دستي نسپارحتي به خدا ، مگر اين خدانبود كه بيست و پنج سال تمام مرا دور ازتو حفظ كرد. شايد ميخواهي بيست و پنج سال ديگر را امتحان كنم ولي نه اينبار ديگر نه جانم. بيا، فقط بيا همين و تمام./ تاکور
تاكور تاريخ : شنبه دوم جولالي ٢٠٠٢
..
درلاي دفتر خاطراتم در همان صفحه پنجاه شش، توته كاغذ اخباري- كهنه و قات ، قات شده ي را يافتم بازاش كردم.
تاكور با پیراهن را،را و نكتايي سیا ه رنگ از وسط صحفه آرام نگاهم ميكرد. نگاه هايش درست مثل خودش بود. نگاه هاي قبل از رسيدن صوفيا.
درزيرعكس نوشته شده بود:
راجش تاكور يكي از استادان برجسته و پركار ما به روز پنجشنبه هفتم جولايي ٢٠٠٢ حين عبوراز سرك روبروي كالج با بس معيوبين تصادم كردو دراثر خونريزي شديد مغزي قبل ازرسيدن به شفاخانه در گذشت. ما همه خود مان را دراين اندوه بزرگ باهم شريك ميدانيم.يادش جاودانه باد. كلون مدير او سي اس
پایان