تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

 

هشتم می – تابلو ها

 صبح روز هشتم می همه چيزبهاري بود.از جايم بلند شدم،باخودم فكركردم امروز يكسال از پارسال پيرترم. يك شمع ديگر از زندگيم آب شده و مرده و امروز زندگي شمع ديگري برايم روشن خواهد كرد و در مسير باد رهايش خواهدكرد شايد هم در اطاق كوچكي به ابعاد تنهايي ام روشنش كنديادرجاده چراغان كه كسي به شمع نگاه هم نميكند، شايدبرمزارآرزوهاي هميشه ناتمامم روشنش كند تاگور را بگريم و به زندگي نفرين بفرستم. 

دلم از فكر كردن به شمع و بهار و سال روز و تجليل از همه چيز گرفت.چشمم به قاب كوچك روي ميز افتاد،برداشتمش.قاب يك عكس كهنه و كمي بيرنگ را تنگ در آغوش گرفته بود. عكسی، از يگانه موجود زندگي ام.  بابا! ، شايد در اين عكس سي سال داشت،نگاهش كردم. احساس كردم كه چشمانش نگرانم است، دلش نگرانم است.چنانكه هميشه دلش نگرانم بود،چشمانش نگرانم بود. قاب كوچك شباهت زيادي به من داشت در تنهاي خاموش، چهره گرم و صمميي را مثل همه هستي اش به خود ميفشردو مي دانست كه در نبود او خالي و تمام است. لبان بابا در عكس فرياد ناتمامي داشت. يادم آمد صبح زود آن روز نامبارک كه فكر ميكردم بيست و پنج سالگي يعني فرار از هر رابطه و هر قيد. روزي كه پاسپورت برايم به اندازه همه دنيا ارزش داشت.روزيكه آپارتمان كوچكم را در شهر زيباي فرانكفورت ترك كردم تا از بزرگترين پناه گاهم فرار كنم. روزي كه او مثل هميشه برايم نان تازه و پنير خريده بود تا صبحانه ام دير نشود و با قدمهاي تند پشت اطاقم آمده بود. ولي روي تختم فقط يك يادداشت كوچك را يافته بود. مرا ببخش بابا! و بعد تمام سركهارا دويده بود آنقدر كه به زمين خورده بود و بيهوش شده بود. شايد هنوز لبانش در اين عكس كوچك آن فرياد را باسكوت ابديش تكرارميكند.

بابا با زن، سه دخترودو پسرش چندكوچه پايين ترزندگي ميكرداو براي راحت بودن  من يك  آپارتمان كوچك گرفته بود كه پول اجاره ی آنرا دولت المان ميداد من در يك دكان كوچك بوت فروشي كارميكردم و مصارف زندگيم را مي پرداختم ولي از همه چيز ناخوش و ناراضی بودم. هر وقت به خانه ي بابا ميرفتم. ميديدم دختران و پسرانش درس ميخوانند باهم قصه ميكنند، باهم گردش و تفريح ميروند ولي مرا دوست ندارند با آنكه من خيلي دوست شان داشتم.هروقت آنجا بودم مادرجان سعي ميكرد از زيادي كارهاي خانه شكايت كند و من تمام وقتم را صرف پاک كاري و شستشو ميكردم ولي باز ميديدم كه راضي نيست.تلاش بابا براي خوشحالي من هميشه ناكام ميشد و قلب مهربانش بار بار ميشكست و صبور مي ماند. تا آنکه ترکش کردم. ولی آنگاه که تركش ميكردم.تمام هستي ايم بود  واينك كه تن نازنينش خاك شده هنوز تمام هستي ام است. عكس را گذاشتم ....

و بلند شدم و يكبار ديگر سيدال آمد آنجا در روبروي خيالاتم نشست تا برايم تحفه بدهد و براي يكسال ديگر پير شدنم ، از ميان كتاب ها شعري را فال بگيرد.

اي پادشه خوبان داد از غم تنهاي

دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آيي

پارسال هشت مي  را به ياد آوردم درست درچند قدمی محل کارم تصادفا ديدمش.

‌- لبخند زدم: اينجاچه ميكنيد ؟

‌- آمدم كافي بگيرم

‌- خوب ‌

‌- وقت داري ؟

‌به ساعتم نگاه ميكنم

‌- كمي

به قهوه خانه يي كوچك و آشنا ميرويم. روبروي هم نشستيم، نميدانم چرااحساس ميكنم كه اين ديدار تصادفي نيست. ولي خيلي نگرانم كه به كارم دير نرسم و ميخواهم زودتر قهوه ام را تمام کنم و بروم

سیدال میگوید:

‌- چه پيراهن زيباي، مثل كه بايد در دفتر هم بسيار گل و برگ دار باشيد

‌- نه ، فقط امروز ، فقط امروز

‌- امروز ؟ امروز چي

‌- امروز روز تولدم است و خواستم كمي گل وبرگدار باشم

‌- ووووووووووو ه

‌- چرا

از جايش بلند ميشود به طرف در ميرود، بعد مثل يك هنرمند حرفوی هاليوود مي چرخد،وميگويد:باشي، جاي نروي تا برگردم. بعدازده دقيقه با پاكت كوچكي بر ميگردد

پاكت را روبرويم ميگذارد و ميگويد: براي شما ست

‌- و او ، تشكر

يك زنجير گردن نقره یی رنگ با يك نگين كوچك كه روي شكل گل مانندي چيده شده.

‌- نهايت زيبا است

‌- خواهش، ازهمين (دالر ستور) پهلو گرفتم، فقط يك دالر و چهل پنج سنت قيمت دارد ولي گمش نكني چون تحفه يك دوست خوب است و زياد مواظبش باشي كه گم نشود.

‌- حتما، سپاس عزيز

رنگ كاغذ دالر ستور(دکان ارزان قیمت) و پاكت برايم آشناست. زنجير را در كاغذك مي پيچم و بلند ميشوم .در دنياي از ياد ها ي آن روز غرق،لباس گل و برگ دارم را از ميان لباسهايم برون ميكنم، يك پيراهن سرخ با گلهاي سرخ تر، يخن باز و آستين هاي پر،پركي .نميدانم چرا احساس ميكنم كه برگها و گلهاي آن پيراهن هم يكسال پيرتر شده اند و درخشش سال پار را ندارند. بعد همه جا را دنبال آن زنجير ميگردم. وقتي پيدایش ميكنم،آنقدر خسته ام که دلم نمي خواهد از آن پاكت آشنا برونش كنم دوباره سرجايش ميگذارمش.

صداي زنگ تلفن خيال هاي درهم ام را مي پاشد و باد ميكند.

‌- الو

‌- بهشت! سلام :روز تولدت مبارك

‌- تشكر عزيز

‌- بي چون و چرا حركت ميكني و ميايي كه امشب برايت مهماني گرفته ام بايد با همه دوستان نو ام آشنا شوي

‌- متشكرم :كجا استي سيما جان هنوز در دانمل زندگي ميكني؟

‌- نه جانم! خوب تو كه به عروسي ام نيامدي؟ من حالا در ميدحال با شوهرم زندگي ميكنم و اينجاخانه ي خريديم محل بسيار زيبا و آرامي است

میگویم:‌ ميدحال!!!

دلم ميگيرد. اين همان محلي است كه سيدال با زنش و بچه اش زندگي ميكند. دلم خواست بهانه بياورم ولي باز دلم خواست بروم

خانه سيما بسيار مفشن و لوكس بود. اصلا تمام خانه هاي آن قسمت شهر مفشن و لوكس بودند. مهماني و مهمان ها روي سرم مي چرخيد. احساس ميكردم درجهنم نفس ميكشم دوستان سيما و شوهرش  از سرشب و تا صبح نوشيدند و رقصيدند. مثل اينكه نيازی براي داشتن يك دليل موجه براي خنديدن اصلا احساس نميشد همه مي خنديدند. فكر كردم كه  اگر سيدال اينجا ميبود اينها را يك دهان خنده دريك گيلاس واين رقصان رسم ميكرد.

صبح زود بيدار شدم و بي سروصداخانهء سيما را ترك كردم. كتابچه ی يادداشتم را باز كردم و آدرس خانهء سيدال را يكبار ديگر نگاه كردم،موترم را كمي دور تر پارك كردم و پياده به سوي خانهء سيدال در حركت شدم. كنار در خانه اش كه رسيدم احساس كردم دستانم خشك شده، قدرت فشردن زنگ را نداشتم- از خودم مكرر مي پرسيدم آخر چه ميخواهي؟ چرا اينجا آمدي؟

بالاخره در باز شد.زن زشت باقدبلند، اندام بسیار لاغر، مويهاي كم،ابروان پر پشت، دهن كلان و لبهاي باريك روبه رويم سبز كرد. و با صداي خشك گفت : بفرما،

همان صدا، همان زنگ عصباني و خشن كه در آن روز شوم حتي در رنگ سرخ چراغ توقف دويده بود.

دلم تهي شد.

‌- بفرما،خانم! چه ميتوانم براي شما بكنم،

‌- سلام! عزيز، من آمدم  يكي از تصويرهاي را كه در سايت شما ديده ام- بخرم

‌- در سايت شوهرم شايد ديده باشید. من رسام نيستم ولي ما در خانهء شخصي خود كار خريد و فروش را نميكنيم كي به شما آدرس ما را داده.

‌- ميتوانم داخل شوم.

‌- بفرما

‌هرقدر به زن نگاه ميكردم به نظرم زشت تر و ترسناك  و غیر عادی تر مي آمد. حالت بسيار خشن و عصباني داشت- فكر ميكردم به مشكل از فرياد زدن و دشنام دادن به من خوداري ميكند. پسرك پنج يا چهارسال ونيم ازيك اطاق برون شد و به طرف زن رفت چيزي خواست .زن، از زير بغل بچه گرفت و او راكشان كشان تا كنار در تشناب برد و گفت : برو دگه ، زود شو ، .......

و برگشت،

‌به من نگاه كرد و بعد مثل اینكه طاقتش تمام شده باشد گفت : خانم! شما بهتر است -برويد،ما اينجا تصوير فروشي نداريم.ببخشيد، شما ميتوانيد، برويد!

‌- من بايد با جناب سيدال گپ بزنم  درموردی يك تابلو كه براي من بسيار ارزش دارد. ميتوانم منتظرش بمانم

‌- زن پوزخندي زد. و با دقت نگاهم كرد

‌ من روي يك كوچ  نزديك دروازه وردي نشستم

و گفتم: ميتوانم كمي آب بنوشم

زن گفت ‌- باشد

‌- پسر شما ست ؟ چه پسركي قشنگي

‌- پسر سيدال است ، اززن اولش ، اززن قشنگ و فريبكارش ، همه زنهاي قشنگ فريبكار استند.البته اين عقيده شوهرم ست و پوزخندي معني داري زد.

گفتم:نه ، فكر نميكنم شما خداي ناخواسته فريبكار باشيد
چهره اش كمي ملايم شد به نظرم آمد كه ديگر در برون انداختن من عجله اي ندارد  شروع كرد به گپ زدن و نگاه كردن به من.

‌- شماكدام تابلو را  انتخاب كرديد؟

‌دهانم خشك شد هيچ نفهميدم چه بگويم. گيلاس آب ميوه را برداشتم و چند جرعه نوشيدم.و درهمان حالا به زن نگاه كردم. گويا اين حالت من زن را تكان داد و چیزی را به خاطرش آورد. مثل آنكه يك بم زير پايش انفجاركرد ،يكجا با گرد و خاك آن انفجار از جايش بلند شد و مستقيما به طرف من آمد، لرزش محسوسي همه تنش را فرا گرفت. من با ترس از جايم بلند شدم. فكر كردم شايد دچار كدام حمله ی عصبي شده، خواستم فرار كنم، احساس خطر ميكردم شايد اين زن كدام ديوانه باشد.

زن درست روبرويم در فاصله هيچ استاد .

‌ و فریاد زد :- بهشت ، بهشت 

‌‌- خانم! من بايد بروم  

‌- نه ، نه ، بهشت تازه آمده اي ، تازه آمده اي

بعد روي يكي از كوچها افتاد و شروع كرد به جيغ زدن.

‌- بهشت  تو آمدي، بالاخره آمدي

بعد از جايش بلند شد و گيلاس آب ميوه را گرفت و به سوي من آمد. تابلوي تو ، گيلاس به دستت، بلي ، تابلوي تو مويهايت را از پيشاني ات پس ميزني

تابلوي تو كتاب ميخواني ،  از سرك رد ميشي، لبخند ميزني، ميخندي ، 

بعد به طرفم دويد و دست نيرومندش را زير بغلم برد و مرا كشان كشان با خودش  به زيرزميني برد درد شديدي در بازویم احساس ميكردم. چهره زن زشت تر شده بود ، من خودم را ترور شده احساس ميكردم ،اصلا نمي دانستم چگونه فراركنم. زن جعبه كوچكی را از الماري برداشت با كليدي، جعبه را باز كرد و از داخل آن يك كليد ديگر را برون آورد.

بعد مرا كشان كشان با خودش به آخر دهليز برد دري يك اطاق را بازكرد. و مرا با فشار به داخل اطاق تيله كرد

 با فرياد گفت : بهشت ، بهشت

‌- اين تابلو ها را ببين،خو ب ببين

اطاق پربود ازكارگاه ها كه روي سه پايه ها گذاشته شده بودند وروي همه كارگاه ها ي خورد و بزرگ با پرده هاي بسيار خوشرنگ جالي پوشانيده شده بود.

زن يك ، يكي پرده ها را پس ميزد، فرياد ميزد و با خشم ميگفت ، لبخند، قهوه،عبور، میلاد، قهر، بيمار، كتاب، موناليز و بهشت ، ..........

چشمانم باور نميكرد. احساس ميكردم اينجا تاج محلي ست كه روي خشت،خشت آن من نقش شده ام.زن ديوانه مويه ميكرد،فحش ميداد و فرياد ميزد من گيچ، منگ دلم ميخواست كر باشم و فقط ببينم و ببينم. دستان عزيز كه اينهمه مرا سروده بود و سروده بود، دستانی كه اين تاج محل را بنا كرده بود كجاست؟

احساس ميكردم خواب استم خودم هم نميتوانستم صورت خود را در آن تابلوها باوركنم.

زن به طرفم آمد باز دستم را گرفت و به طرفي تابلو یی كشيد، گيچ بودم، مثل يك جسد سرد ومنجمد به تابلو نگاه كردم.

‌- اين گردن بند را ميشناسي؟ نام اين تابلو  میلاد است. بهشت!!! اين گردنبند الماس  چهارهزار دالر قيمت دارد. بهتر بود برايت يك پيراهن و يك بوت ميخريد و باتحقير به لباسهايم و بوت هاي کهنه ام  نگاه كرد. سراپايت همين حالا پنجاه دالر نيست.

‌من به تابلو خيره شدم پيراهن گل و برگدارم- مويهايم روي پيشاني ام ريخته بود و گردن بند درست همان زنجير بود كه هرگز ازلاي آن كاغَذ برون نكرده بودم.

 صداي سيدال در گوشم پيچيد : مواظب باش گمش نكني ؟

مواظب باش گمش نكني؟ .......

‌- چقدر برايت مصرف كرده؟ چقدر ديگر ميخواهي؟ كم پول شدي؟ آمدي پول بگيري؟ كثافت  .......

‌- خانم ، بغض گلويم را بست ، چهره سيدال يك بار ديگر در ذهنم جان گرفت، نگاههايش ، مهرباني هايش، صداي پر از غرور و سخنان سنجيده اش.
يادم آمد كه او حتي يكبار براي دادن پول قهوه هم دست پيشي نكرده بود، او شخص خيلي مودبي بود. درشناخت هايش بسيار دقيق بود و ميدانست كه چنين كاري مرا ناراحت خواهد كرد. ولي اين زن با سيدال من زمين تا آسمان فاصله داشت. احساس كردم كه او هميشه مرا بيشتر از آنچه تصور كرده ام دوست داشته. دلم ميخواست تا زنده استم كنار آن تابلوها بمانم و هنر بي مانند و زيبا او را نگاه كنم.

ولي فرياد هاي آن زن ديوانه مجال نگاه كردن راازمن ميگرفت

‌- بهشت بگو ، چقدر ميخواهي؟ چقدر

‌- خانم خواهش ميكنم . من آن گردنبند را به شما میدهم تا مال شما باشد من از قيمت آن اطلاعی نداشتم، من از هيچ چيزي اطلاع نداشتم به خدا باور كنيد من با ثروت شما كاري ندارم. من نميخواهم مانع خوشبختي شما و خانواده تان شوم من.........

زن شروع كرد به خنده هاي قهقهه و ديوانه وار

‌- طفلك معصوم ، طفلك نمي دانست كه يك گردن بند چهار هزار دالري را براي يك شب همبستري صاحب شده ،من شما زنهاي هرزه را خوب مي شناسم

اشكهايم جاري شد. نفرت عجيبي جاي آن ندامتی چند لحظه پيش را در دلم گرفت

ناگهان احساس كردم که از آن زن ديوانه بسيارقوتتر استم به خشم به طرفش رفتم و گفتم :

‌- گوش کن ، من به پول تو احمق نيازي ندارم واگر خواسته باشم ديگر تو مرا خريده نميتواني و ميتوانم صاحب همه چيزت شوم فهميدي! ولي نميخواهم با مردي زندگي كنم كه شوهر تو است.

زن ناگهان در هم شكست روي زانوهاي خودش خم شد و به مويه افتاد.

-من ، من .... برايت هرچه بخواهي ميدهم.هرچه بخواهي بهشت. خدارا! كاري كن كه سيدال از تو نفرت كند. تو كه دوستش نداري؟ او ميدانست كه تو  دوستش نداري، ميداند كه دوستش نداري؟ بعد مثل كسي با خودش گپ بزند ادامه داد

زن اولش هم دوستش نداشت سيدال از كودكي اين زن را دوست ميداشت، فكر ميكرد كه بعد از ازدواج در دل آن زن جاي بزرگي خواهد يافت ولي آن زن، سيدال را با همه ثروت و شهرتش گذاشت و رفت زن يك فروشنده ي غريبكار بي گور و كفن شد.وبعد كه تو آمدي سيدال روز تا روز بيشتر عاشقت ميشد و روز تا روز ميدانست كه تو دوستش نداري، دوستش نداري. زن روي كلمه دوستش نداري چنان تاكيد ميكرد مثلكه با آن ايمان كامل داشت. براي همين نخواست تجربه ي گذشته اش را تكرار كند و ولي تو نگذاشتي، تو .... تو رفتني نبودي، نبودي ...

بهشت اين عشق او را ميكشد ، او را نابود ميكند

چشمم ميان تابلو ها تشنه و بيقرار دور ميزد گپها و مويه هاي زن مثل همهمه ی گنگ در گوشم می پیچید. سعي ميكردم به همه تابلوها نگاه كنم مثل كسي مي ماندم كه درلحظه مرگ، ميخواهد آخرين لحظه هاي زندگي را نفس بكشد.در آخرين رديف تابلوها- چند تابلو ی کم رنگ را مي بينم با پنسل نقاشي روي هر یک آنها نوشته شده -ناتمام

همه صورتهاي نيمه اي از منست ، احساس ميكنم او ازفاصله هاي دور  مرا ديده و نتوانسته صورتم را نقاشي كند. اشكهايم صورتم را مي شورد.

زن همچنان مويه و گريه ميكند

‌- بهشت ، خدا را كاري كند كه ترا فراموش كند، كه ترا دوست نداشته باشد، كه عاشقت نباشد، هرقدر پول بخواهي برايت مي فرستم هرماه تمام مخارجت را .......

بهشت ....

به تابلو ی تحفه نگاهي مي اندازم و دوان دوان ازپله ها بالا ميشوم. بچه گگ  كنار پله ها با رنگ پريده ای  استاده و باصداي خفه ی طوطي وار تكرارميكند: بهشت ، بهشت ........

برميگردم چشمان پسرك شباهت عجيبي به سيدال دارد، روشن اما مرموز، در طنين صداي بهشت ، بهشتش ، يادي از صداي است كه اين نام را مي سرود و مي سرود

درتمام راهي برگشتنم به خود مي انديشدم آخر اين پسرك را چرا پيش از زن ديوانه مانده، آخر كسي مثل سيدال چگونه با اين زن پول پرست و بي عاطفه زير يك سقف زندگي ميكند. چگونه؟

ولي اين سوالهای بی جواب نمي توانست سرنوشت رفتن مرا تغير بدهد. لباسها و كتابهايم را در بكس كوچكي چيدم. تصميم داشتم براي هميشه از اين شهر بروم جاي كه هزار فرسخ از اينجا دور باشد ،ميروم جاي كه هيچ چيز مرا به یاد سيدال نياندازد. جاي كه  ازهرچه تابلو، پيكاسو، كتاب،قهوه خانه و دروغ است، دور باشم.

روزينا، مالك خانه كه يك دوست قديمي و مهربان بود با چشمان اشكبار خداحافظ گفت من كليد را  به دستش دادم  

‌- بهشت جان كاش چيزهاي را برمیداشتي ، حتمي كارا ت ميشود

‌- نه جانم من كوچ و بار ندارم. ببين اگر چيزي خوشت آمد بردار و باقي را به هركي اينجا را اجاره كرد، بده. لطفا برايش نفروش ، فقط بگذار آنها را داشته باشد چيزیهای با ارزشي نيستند

‌- باشد جانم ، باشد

‌- به كجا سفر ميكني؟

‌- نميدانم روزينا ، باور كن نميدانم، به يك جاي ديگر شايد اتاوا ،

دراولين پستخانه مي ايستم و گردن بند چهارهزار دالري را در لاي همان كاغذ و پاكت ارزان قيمتش به آدرس صاحبش پست ميكنم. احساس ميكنم سيدال مثل يك هنرمند حرفوي هاليوود روبرویم مي ایستد،چرخ ميزند و ميگويد ‌- همين جا باشي ، جاي نروی،زود بر گردم ....

 

Far Away music video by Nickelback

:

 

 پايان

قصه بعدي  (بعدازمرگمم) خواهد بود

 


+ ;شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ; -زينت نور;