تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

گوشي را گذاشتم. گوشهايم زنگ صداي زن را داشت. همه چيز با صداي آن زن آميخته بود حتي چراغ سرخ روي جاده حس عصباني آن زنگ را در من بيدارترميكرد. آخر من ازين مرد چه گلايه اي داشتم؟ خودم هم نميدانستم شايد مقصر اصلي من سيدال نه، بلكه زبان نگاههايش بود، نگاه هاي كه يك دنيا عشق را هديه ميكرد و لبهاي كه خاموش مي ماند نگاههاي كه منتظرم نگه ميداشت. نگاههاي كه بهار گل صد آرزو را مي شگفت و خاموشي كه حس گرم تابستاني را آنسوي باد هاي شمال مي برد و خاك ميكرد. آيا؟ دوستش داشتم،نميدانستم! هرگز جوابي براي اين سوال نداشتم. از كودكي تا نو جواني ، از جواني تا امروز. هميشه جواب اين سوال برايم يك معادله و دو مجعول بود. نمي توانستم عاشق بمانم، نميتوانستم بي عشق باشم.  من از ين حس در خودم فرارميكردم واز آنكس كه اين حس را در من ايجاد ميكرد هم .

همينکه به دروازه آپارتمان قديمي ما رسيدم زن صاحبخانه رو به رويم قد كشید

 و گفت: سلام بهشت ،

‌- سلام روزيانا

‌- مشكلي به اداره  امنيت داري؟

‌- نه ، نه هرگز

‌- صبح برايم زنگ  زده بودند

‌- هو ، راستي ؟ چه گفتند ، چيزي خاصي نه فقط گفتند ميخواستند بدانند كه هنوز اينجا استي و معلومات درج شده، صحت دارد.

‌- نميدانم ؟ شايد يك پروگرام معمول باشد. هيچ نميدانم اگر چيزي تازه یی كشف كردي خبرم كن عزيز.

‌- خوب ، خوب

داخل اطاق پراگنده و نا مرتبم شدم. روي كوچ نشستم.

يعني چه؟ شايد تصادفا اين بررسي و  جستجوي من همزمان صورت گرفته

به طرف كمپوترم رفتم.

با تعجب ديدم كه دوستم از دفتر امنيت براي ارسال معلومات در مورد سيدال از ايميل شخصي خودش استفاده كرده.

ايميل را پرنت كردم. بعد از يك  سال و نيم و سه روز. جدول هويت سيدال هشت خانه ي پر داشت

 پنجصدوپنجاه وپنج روز بعد از آشنايم با سيدال حال ميدانستم كه :او در شهرك كوچك كه دو ساعت با خانه من فاصله داشت درويلايي بسيارقشنگ با زن دومش و پسرك چهارساله اش زندگي ميكند. دو بار عروسي كرده. از ازدواج دومش فقط شش ماه سپري ميشود. استديوي نقاشي او هم نيم ساعت نه با كارمن بلكه با خانه خودش فاصله دارد. اويكي از معروفترين نقاشان فارسي تبار در جامعه امریکایی شمالی ست كه دو جايزه (پورتريت) را در اروپا نصيب شده و استاد آرت شناسي در يونيورستي سنت جوننا است. درميان اينهمه آنچه مرا تا سرحد مرگ شكنجه  داد. شش ماه، فقط شش ماه از دومين ازدواج او سپري ميشد. ولي اوهرروز دو ساعت  راه را مي پيمود تا يك دوست نا آشنايش را تا كتابخانه بدرقه كند و دقايق نا معلومي به چشمانش خيره شود و .... .

نميدانستم چه پيوندي مرا با او مي بست، چه دردي جدايم ميكرد و چه چيزي مرا در او  با خود مي پيچيد كه شبهي وهم نبود،اندوه نبود، شادي نبود،چيزي بود از همه اينها و آنها. مثل سيدال مرموز و ناگفتني ، خاموش و گويا. مثل او موذي و آزاردهنده ، مثل او ديرپا و ثابت. يك جدول متقاطع در رنگهاي آبي و كريمي و مثل خط زير چشم تابلوی  موناليزا براي ليونارد، مثل كوبيزم پابلو پيكاسو بوي اندوهي  فقير ترين مرد پاريس  را داشت. مردی  كه شب ها روي چپركت شكسته مي خوابيد و فردا روي تابلوهايش. مقواهاي در هم  فرورفته ي ميكشيد،ديوارهاي با ميخ های سوراخ شده،رسم میکرد  او اندامهاي نا مشخص، آدمها در آميزش رنگها، رنگهاي كه پول خريد شان را قرض كرده بود، میکشید. شايد  رابطه من با سيدال درست شبهي رابطه ي ذهن مغشوش پيكاسو و تابلوهايش بود. آميزشي از شادي ، غم، دانستن و نداستن، گنگ با سايه روشن هاي نامانوس، وقيح و برهنه ولي در هاله ي از مقواهاي پيچیده درهم و آميخته با شكل هاي بي شكل وهمشكل.  رابطه من با او چيزي شبهی تكرارهاي بيهوده زندگي بود مثل روزها و شبها درپيهم، روزهاي مسخره آبي، شبهاي مسخره ی سياه، يك معده حريص در پي لقمه ناني، يك دل غمزده تنها كه نميداند چرا مي تپيد.رابطه من با او چيزيست از جنس دويدن در تاريكي، به سوي چشم كابوسي يك خفاش كوركه از دور مي تابد، آنهم در فاصله به بزرگي فاصله من و او. آري فاصله من و او. حالا خوب اين فاصله ها را لمس ميكنم.او يك مرد ثروتمند،مشهور، مالك يك ويلايي سر به آسمان كشيده، يك معده حريص پراز يكصدويكصد نوع غذا، يك فضای اجتماعي در پرواز ي از بالا به بالا،از اوج به اوج، و من، يك دختر تنها و فقير كه در متروك ترين گوشه شهر در ميان يك عده  آدمهاي مثل خودم. آدمهاي  كه روز دو تا همبرگر و سه پياله قهوه چند تا ميوه از ارزانترين ماركيت شهر همه هستي معده حريص شان است و يك تلويزويون كوچك ، يك كمپوتر كهنه و يك تلفن همه هستي اجتماعي شان. اينجا كه رسیدم بغض گلويم  را شكست. نميدانم چقدر گريستم.

براي همه چيزيهاي كه درين سه روز ناراحتم كرده بود براي زنگ صداي عصباني زن، براي خاموشي هاي سيدال، براي نگاههاي عاشقش، براي فاصله ها ، براي شش ماهه گي عروسي اش، براي دوساله گی آشنايي ما، براي همه ماندنهايش و دروغهايش. براي همه تنهايي ام.

بعد ازجايم بلند شدم روي آيينه يي كلان اطاق كوچكم را با آستنيم كمي پاك كردم. چشمان كلان كلان عسلي ام مثل آسمان  بعد باران صاف و روشن بود. به خودم نگاه كردم. ناگهان سنگيني نگاه هاي سيدال رااحساس كردم.چقدر نگاههايش را دوست داشتم. آري ، داشتم او برايم تمام شد، پيكاسو تمام شد، رنگها تمام شد، تابلوها، تابلوها تمام شد. تابلوها؟ باز به خودم نگاه كردم آيا هيچگاهي به فكر كشيدن تصويرمن شده بود. از آيينه فراركردم، از خيال تابلوها. ...

 

ادامه دارد....

 

نوت براي چند دوست گلم :متشكرم كه منتظرمانديد و پوزش كه منتظرمانديد


+ ;سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ; -زينت نور;