تبليغاتX
SToryLine-ZinatNoor

 

 

.كم كم قهوه خانه، كوچك، تاريك و تنگ ميشد و زمانی- يك پياله قهوه -براي ما به تندي چراغ سرخ روي جاده مي ايستاد و سبز ميشد تا سياه ما كند. يك بغل قصه هاي ناتمام را هر روز با خود خانه مي برديم.روزهاي بعد كه ازكار بيرون ميشدم با هم تا كتابخانه ای نزديك موزيم پياده مي رفتيم. من بايد تا ساعت هفت آنجا مي بودم و ساعت هفت به كلاس درسيم مي رفتم. او تا دم دروازه ی كتابخانه با من ميبود و برميگشت.  دردفترحافظه من جدول هويت او پر بود از چهارخانه هاي خالي و فقط  روي یک چهارخانهء كوچك نوشته شده بود ، سيدال.ولي روي آيينه چشمانم تصويراو بسيارروشن بود.او مردي بودبلند قامت، تنومند با مويهاي كمي خاكستري،چهره ساده و چشمان كلان،كلان ميشي،چشماني كه از پشت عينكهاي ذره بيني اش جهان را كوچكتر ميديد نه بزرگتر. دراين ميان  آنچه برقلبم ميگذشت جدا از ذهنم و چشمانم بود.قلبم هرروز جدول هاي خط خطي را براي او پر و خالي ميكرد. روزي چند بار او را مي نوشت و چند بار هم خط اش ميزد.

 

كتاب و نگاه

 فصل ديگري براي من و او ورق خورد و ما با كتابها گره خورديم تا يك فصل ديگر كتاب، كتاب كنيم. عصرها وقتي كارم را تمام ميكردم او را كنار در خروجي منتظرم مي يافتم او هميشه كنار دروازه خروجی  به رويم باز ميشد و درست مثل گلدان سنگي كنار دروازه كه هرگز سبز نكرده بود سبز ميكرد. گاهي فكر ميكردم كه او با آن دروازه و آن گلدان خويشاوند است. و هر سه از يك تبار - بودن، ايستادن و ماندن استند.
 شايد او نميتوانست جاي ديگر منتظربماند،كم كم بي آنكه در باره ای او زياد بدانم. در باره اش  زياد ميدانستم او به طوري وحشناكي  پروفكشنيست بود. شايد  حتي قدم هايش را مي شمارد و طول آنرا اندازه ميكرد. او ميدانست كه دستمال گردن من بايد يكمتر باشد نه یک سانتي كم ، نه يك سانتي زياد. او باورداشت كه رنگ كريمي در تابلو موناليزا 
Mona Lisa ).اثرلئوناردو داوینچی Leonardo da Vinci مي توانست رازلبخند نامانوس اورا كشف كند، او فكر ميكرد كه جان ايشتين بك John Steinbeck,در موشها و آدمها،Of Mice and Men) جورج نه بلكه ليني است. گاهي احساس ميكردم كه او يك فاشيست است و من يك يهودي. فكر ميكردم گودال بزرگي بين انديشه هاي ما باز شده و من با او هيچ وجهه مشتركي ندارم. اينجا كه مي رسیدم او را ازهمه دفترهايم خط ميزدم حتي از جنتري فردا صبحم و باخود ميگفتم كه فردا برايش يك بهانه ميكنم، ميگويم كه ميروم سفر. و وقتي برگشتم يك كار ديگر برايم پيدا ميكنم.چندين بهانه را لست ميكردم و لي فردا وقتيكه كناردركتابخانه ازپشت عينكهاي سپيد تار،تار مژگانم را شمارميكرد، احساس ميكردم  که به اندازه ی همه مويهاي سرم به  او نيازدارم. بعد دستم را ميان دستش براي خداحافظي رها ميكردم و قتی که میرفت، از پشت شيشه كلان دهليز كتابخانه گامهاي شمرده و حسابي او  را دنبال ميكردم. گاهي فكرميكردم كه  هنوز ذهنا مرا در کنار خود احساس میکند و ازينسو به آنسو  هم با خيالي  من گپ ميزد. جدول هویت او هنوز خالي بود و فقط يك خانه ی پر داشت. سيدال.

فصل كتاب ها و تابلوها تمامي نداشت. هرروز می پرسيد  چه خواندي و هر روز از تابلو ها ميگفت - از تابلو ها اندیشه می بافد ، از رنگها. موناليزا، پيكاسو، Pablo Picasso  ژان . سبز، سرخ ،زرد و سفيد. همه را از بر كرده بودم. او ميتوانست در باره رنگها تا آخر دنيا گپ بزند. كم،كم رنگها خسته ام ميكرد،كتابها خسته ام ميكرد، و سيدال  خسته ام  ميكرد.

با خودم فكرميكردم رابطه ي ما چه نام دارد. او براي من كي است، من براي او كي استم. شايد من برايش يك دوست ساده باشم، شايد يك كتابخانه متحرك باشم كه ميتوانم در باره كتابها و انديشه هايم بگويم ويا شايد لكچرهاي را که  به شاگردانش بايد بگويد با من ميگويد تا وردشود، شايد من يك كلاس بشنوی آمادگي براي  لكچرهاي زنده او باشم. او درپهلوي كار در استديوي كوچك تابلوهايش كه محل فروش آنها نيز بوددريك كالج خصوصي درس نقاشي ميدادو من دريك كمپني اتوكت، گرافيك كاري ميكردم.

 فصل اول دوستي ما هوا،قهوه، مدير،خنك، شير،ازدحام و ترافيك بود كه شايد شش ماه بهاركرد،بعد خزان شد و بي آنكه زمستان شود مرد و رفت. شايد آن وقتها او را كمتر خط ميزدم و دلواپس بودنش بودم. فصل دوم آشنايي ما كتاب،كتاب، كتاب تابلو،سبز،سرخ،نگاه،نگاه،نگاه،جوشيدن و پيوستن ، پيوستن و شكستن، دانستن و ترسيدن،موناليزا،موشهاوادمها،كميدي انساني، بلزاك، اگزيستانسيالسيم،سارتر وهمين ها بودند.كه اين فصل برايم معجوني ازبهارها، زمستانها، خزانهاوخزانها بود و هيچ هم تابستان نداشت. او نميگذاشت به تابستان برسيم.او همه ورق هاي تابستاني را پشت دستگاه نقاشي اش زير تابلوي يك خاموشي گنگ پنهان كرده بود.

كم كم كله نا مرتب و پراگنده ام ميرفت براي اين فصل كتاب يك جلد پشتي درست كند،يك مقدمه و پايان. گاهي  كله نا مرتب و پراگنده ام ميگفت خوب: ببين جانم،وجود او پرابلمی را برايت خلق نكرده آخرزير این  آسمان دو نفر نميتوانند بي آنكه ازهويت يكديگر به صورت كامل و تمام  اگاه باشند، بي نشاني خانه و بي شماره تلفن،فارغ از قصه هاي خانواده من و خانواده تو باهم دوست باشند؟ همفكرباشند؟همكلام باشند؟ ولي اين چيزها قانع ام  نميكرد. او هرروز ساعت پنج وپنج كناردر خروجی كارم،كنارگلدان او هرروز ساعت پنج وپنج كناردر خروجی كارم،كنارگلدان سنگي با آن قامت بلند، موهاي شسته،دستان آويخته مثل تا بلو ی  چگوارا با نگاههاي مشكوك و مو شگافش مي استاد .گاهي نگاه هايش سوهانم ميكرد فكرميكردم كه در ذهنش مرا هزاربارنقاشي كرده سبز، زرد، سرخ،كريمي، آسماني و سياه. من  هم او را گاهي سياه نقاشي كرده بودم هروقت بيشتر فكر ميكردم بيشتر خاكستري، سياه و تيره اش نقاشي ميكردم و هروقت احساس تنهاي ميكردم ميگفتم او را بايد سبز كشید فقط سبز.

سرانجام يك سال و نيم گذشت من براي كتاب، ببخشيد فصل كتاب يك پشتي با تصوير موناليزا جوركردم،مقدمه را تا كتابخانه عبوركردم و فصل  تمام را ننوشته نوشتم و روي طاق درست كنارتصويرموناليزا گذاشتم.

روزبعد اولين حمله انتحاري من  براي نابودي هلتري كه  ضمير ناخوداگاهم به دلايل نامعلومي به او و فرمانهايش انس گرفته بود و ضمير خود آگاهم شديدا ازاو فراري بود،شروع كردم. بايد تا شش جان هم كه ميشد اين حمله ها را انجام ميدادم.

عصرروزي پنجصدو چهل و هشتمين روزي آشناي ما بود و من كنارشيشه در منزل پنجم تعميركارم استاده بودم . و او را که كناردروازه، نزديك گلدان سنگي درست در جاي هميشگي اش نه يك سانتي اينطرف و نه آن طرف استاده نگاه ميكردم . از ساعت پنج وپنج تا همين حالا كه ساعت پنج كم شش است آنجا استاده و نميدانم چه را نقاشي دارد. صورتش خاموش است، چشمانش معلوم نيست دقيقاكجا را نگاه ميكند. دستانش در دو طرف  بدنش  مثل دو برس نقاشی آويخته بود. من نزديك بود از تماشاكردن او و استادن خودم ديوانه شوم تاحالا: از پنج و پنج تا پنج كم شش هزاربار جاي عوض كردم،قدم زدم، اينجا و آنجا رفتم، كافي گرفتم و پس آمدم، ديدم او همانجا استاده نه يك سانتي اينطرف تر و آن طرف تر.  اين مرد هلتراست در مهات دومش، او مرا به ياد فلم مرد پروفكشنيست مي انداخت كه هر شام به مجردی  رسيدن به خانه بوت هايش را مي شست و خشك ميكرد و به خريطه پلاستيكي مي ماند، دريشي اش را برس ميزد و در  خريطه مخصوص لباسها ميگذاشت و مي  آويخت، كتابهاي  روي طاقچه با قد ازكوتاه تا دراز رديف ميكردو وقتي ميخوابيد از زيرلحاف دستش را درازميكرد و پاپوشهايش را که كنار تخت خوابش بود جفت ميكرد و بعد مي خوابيد. او ، سيدال شباهت گنگي با همان مرد داشت. او به خيلي چيزها مشكوك بود گاهي  فكر ميكرد كه شايد زن قهوه خانه سعي دارد وقتي او رمز بانك كارتش را كليد ميكند.شماره را حدس بزند وفكر ميكرد كه پيدا كردن يك عدد چهاررقمي بسيار آسان است. يا فكرميكرد كه كلچه هاي رديف اول بايد باسي و شب زده باشند،او باورداشت كه وقتي من دستم را روي ميله ي زينه ها مي مانم يك مقدارزياد ويروس را داخل بدنم ميكنم. با خودم فكر ميكردم بايد به هر گونه ي شده ازاو فرار كنم. خدا را شكرميكردم  كه چيزي در باره ای من نميداند و چيزي درباره اش  نميدانم. درهمين فكر غرق بودم كه ديدم موبايلش را از جيب برون كرد يك دكمه را فشارداد چيزي هاي گفت، نميدانم چرابه تلفن  به روي ميز كارم نگاه ميكردم ازجايکه  من ايستاده بودم.صورتش ازيك كناركمي روشن،كمي تاريك معلوم ميشد، نميدانم چرا از عذاب كشيدن او لذت ميبردم ولي از وضع خودم ناراحت بودم و كم، كم خسته ميشدم. باردوم موبايلش را برون كرد، اينبارباز چشمم به طرف تلفن رفت. صداي زنگ- دلم را پاره كرد. آه و دودم را بلند كرد. دستم لرزید گوشي را برداشتم. صدايش كمي خسته و هيجاني بود، 

- بهشت  بهشت

-بلي؟

-ساعت شش و پانزده است من بايد برگردم استديو.

دلم ميلرزيد: ميخواستم بهانه كنم، يك بهانه ازقبل آماده كرده بودم ولي هيچ يادم نمي آمد. ميخواستم بگويم شماره ی تلفن دفتر م را چطور پيداكردي، اما نگفتم.هيچ نپرسيد. هيچ فقط گفت ، باي جان.

 

 

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 4:21  توسط زينت نور  |