تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

حال، همين اكنون كه امواج صدايت هنوز در فضايم مي پيچد،ميدانم، باور ميكنم كه در همه  پهنايت فقط منم. چه زيبا ست اين باور. كاش تو هم اين باور را تجربه كني و بداني كه تو همه تماميت مني.

ميداني! آنچه را به تو و براي تو گفته ام  حتي با خودم هم نگفته ام وشايد خدا هم در باره من اينهمه نميداند كه تو ميداني و از آنسوي اگر بگويم ترا آنقدر مرور كردم كه واژه، واژه در ذهن زندگي ام از بر شدي. و آنگاه ميان اين همه بودن و داشتن، سخن از نداشتن چگونه رنگ ميگيرد. من به خيلي چيزها باور ندارم كه ديگران باور دارند. و به خيلي چيزها باور دارم كه ديگران ندارندكارعشق گرفتن نيست، دادن است و آنكه فكر ميكند عشق از او خوشي هايش يا اينهايش را و آنهايش را گرفته و هيچ هم تحويلش نكرده هرگز حتي با سايه عشق هم آشنا نبوده. براي من رفتنت ، ماندنت، گفتنت، خاموشی ات هركدام بخشنده است چيزي برايم به ارمغان مياورد ازجنس عاطفه. يك اندوه گنگ، يك لبخند آشنا، يك نگاه اميد بخش، يك شادي رخوت آور چيزي كه هيچ موجود روي زمين قادر به اهدايش به من نيست.  گاهي با خود فكرميكنم كه  اگربه يك روز بيشتراز آشناي با تو بگردم درفاصله يك روز هزار سال تنها،خاموش و خالي خواهم شد. ميلاد تو تبسم نور است عاطفه. روزي با آنهم سردي، فصلي با آنهمه خنك چگونه ترا كه آفتاب پربارسخاوت و بخششي به طبيعت داد. ميداني! هنوز اندوه مات چشمانت را قاب ميكنم و روي هر صبحم مي آويزم تا به نام تو خورشيد را سلام كنم. هنوز  صدايت در دلم مي پيچد. كه نامم را تكرار مي نوشتي و ميگفتي. هنوز يادت است، يادت است، يادم است. من در سرود و شعر و نوشته هايم ترا براي همه آنانی گفته ام كه گاهي مراو نام مرا ميدانند. و آنگاه كه زندگيم تمام شود شايد همين فردا يا تا صد سال ديگر هنوز آنكه مرا و نام مرا ميداند و ميخواند ترا و فقط ترا در آن خواهد يافت

گاهي فكر ميكنم شايد به آب شور مي ماني كه هرچه بنوشمت تشنه ترم ميكني، يا مثل گرد سفيد، كه روي تنم ميدودي و روي نفس هايم مي پاشي تا ازچشم تو خودم را تماشا كنم و جز تو نبينم. اگر جز تو نمي بينم پس سخن از من از كجا ميايد. نميدانم شايد اين حرفها جنون است هذيان است هرچه است همين ها امروز ريشه يك هستي است به نام من. مني كه باوركردني نيست. شايد هذيان من به درد پسرك عاشق يا كولي ترانه خواني بخورد كه كوچه هارا  نيمه شب پرازصدا ميكنند من راستي دلم ميخواهد كه ميان او و او تقسيم شوم پسرك عاشق، كولي ترانه خوان. چقدر ناب استند، چقدر صاف و ساده دوست داشتن را  تجربه ميكنند. چيزيست در آنها از جنس من ، ازجنس تو، از جنس ناب و از جنس صاف، صاف مثل  آيينه، مثل نام خدا، مثل باران مثل بي نام و گمنامي. چيزي ازجنس يك هلهله در رقص بومي دو عاشق در جنگل تنها و سبز - كنار آتش ، چيزي  مثل يك همتني سوزنده و بيقرار بعد ازصد سال نرسيدن و عطش  چيزي مثل شوق لانه ساختن در دل پرنده گگ كه تازه  نوك به نوك منقار جفتش مانده، چيزي از جنس ناگفته ها و نا سروده هاي من براي تو. همان ترانه يي كه ترا در حرارت متبوع يك سرود بيقرار ميكند. ترانه هاي كه صبح ها در نام من با تو بيدارميشود و تا شب يك غزل روي دامنت مي خوابد. همان دسته گلهاي  كه برگ برگ روزهايت را زمزمه ميكنند و شب  دستان نازنينت برايم روي تارهاي آهنگ مي پيچد و در صدايت مي لرزد، مي رقصد و مي پيچيد. ميداني! اگر ميشد حرف، حرفت را مي نوشتم تا مولانا شوي، حافظ شوي. اما نه بگذار ......... بماني.....  من ... .

 

 

. همين و اين هم براي تو.......

 (  هميشه مي پرسي چيزي براي من نوشتي؟براي من گفتي، آنگاه كه هرچه گفته ام و نوشته ام يا از توست يا براي تو. پس  آنهمه براي تو ...)


+ ;سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ; -زينت نور;