تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

 و ترا بردم به باغچه زيردرخت روي خاكهاي نمزده ماندم تا زنده به گورات كنم. ولي بعد خيلي ترسيدم، نم خاكها مرا به ياد كرمهاي كوچك و موزي مي انداخت. مبادا كه حروف نام او را درقلب كوچكت سوراخ، سوراخ كنند و رنگ خام قلم را بي رنگ. آنوقت تو همه يادهايش را گم خواهي كرد و ازتنهاي خواهي مرد. آخرتو چه داري جز همان يادهاي كه ترا ، تو ميسازد.  آ ه! خنده ات مي گيرد. چه ديوانه اي استم مگرهمين چند لحظه پيش به تو خدا حافظي نكردم. شايد من معني هميشه، خدا حافظ و رفتن را نميدانم. بعد ترا ازروي خاكها، گرفتم. ترا  ازآن گودال كوچك برون كشيدم و باخودم آوردم جاي دراطاق كوچكم پنهان كردم  وبه توقول دادم كه  براي هميشه فراموشت كنم. ولي ديدي كه نشد. شنبه ويكشنبه را حساب كردي و دوشنبه من برگشتم و تا نيم شب برايت قصه گفتم وتو شنيدي. ديروزگفتي كه اگرچند روزي مرا نشنوي بيمارميشوي همه زندگي ات برهم ميخورد. مگرمن جادوگرم؟ برايت گفتم كه اين گپهايت بد هوايم مي سازد و تو خنديدي. خنده هاي ترا دوست دارم طنين بچه گانه دارد، ميداني همه چيزهاي كه رنگ و بوي بچه ها دارد، سپيد است، سپيد ، مثل سحرت. يادت است پارسال كه من وتو درفيستوال بزرگترين ها رفته بوديم و هردوخسته شديم و رفتيم درپيزاري كوچك روبروي هم نشستيم و گفتيم و گفتيم، يك نفرآ مد و ازبي معني بودن فيستوال بزرگترين گلايه ها كرد ومن گفتم كه ازبزرگترين ها هيچ گلايه نبايد كرد وچون گلايه كوچك شان ميكند و بعد اين مرد به تو اشاره كرد و گفت كه  ترا مي شناسد و من خنديدم بعد گفت كه فال بين است و گفت كه من و تو تا جهان است باهم خواهيم بود بعد دست مرا گرفت و گفت كه خطوط دستان ترا دردست من نوشته اند. و سرنوشت من با تو گره خورده. پس چرا نگراني. من ميروم و زود برمي گردم. وازهمه حرف،حرف را برايت ميگويم. پس، هرگز، هميشه رفتنم را باورنكن


+ ;شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ; -زينت نور;