تبليغاتX
Negaah-StoryLine-ZinatNoor
 
     

 

 
 

     

قســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمت چهارم

بی حليمه مثل آغشی

پيراهن

 جايی گليم كهنه تركمنی را كه آغَشِی سيخكهايش را روی  آن می انداخت و با آنها بازی ميكرد. قالين نو بافت و سرخ رنگ با نقشهای شبيه ی  گونه های اناری آغَشِی گرفته، قالين پُر است ازنقش اندازيهای سرخ و سبز. چهارسوی اطاقِ كوچك توشكهای نو ندافی شده هموار است و بالشتهای رنگه رنگه با پوش هاي گل دوزی روی دوشك ها مثل عروسهای تركمني تكيه زده اند. رختخواب پيچيده در كتان چهارخانه آبي و سپيد به ديوارپايين تر از طاقچه  چون تصوير زيباي چسپيده. روي طاقچه چند جلد قرآن مجيد ميان دستمال های زری و ابريشمی، ايمان را در كلمات خفته ی شان به ذهن گردی طاقچه لالايی ميخوانند.  چند قطی نو و كهنه ، بوتل تيل شرشم و قطی سيخكهای رنگه ايلمير و آغشی كه يگانه اسباب آرايش آن دو بود، كنار سرمه دانی كه هرگزخالی نميشد و مرا به ياد چشمان هميشه  بی سرمه ی ايلمير می انداخت. مانده شده.  يادم می آید كه ايلمير وعده سرمه ی عيد را به آغَشِی ميداد و در ذهن كودكانه او اين سوال را ايجاد ميكرد كه سرمه هم مثل گدی گك پلاستيك تبار شايد خيلی قيمت باشد. دركنج ترين، كنج اطاق صندوق چوبی را گذاشته بودند كه روی آن با دستمال گلدوزی پوشيده شده بود. نميدانم چرا چشمم بار بار به طرف صندوق ميرفت و يك حس گُنگ و هيپنوتيزمی عجيب به ذهن خفته ی من خبر ميداد كه آن صندوق با كاكتوسهاي وحشی، گدي گك و جسد من  يك رابطه از جنس تارهاي  گليم تركمني دارد. يك رابطه  كه روی روح كهنه ی اطاق هموار است و مرا با ارواحی همه آنچه كه آن اطاق را اينهمه از ياد هاي من جدا كرده؛ دوباره آشنا می سازد. 

ايلمير رختخواب را باز كرد.  از آن يك لحاف نو، يك بالشت و يك رو جایی برون آورد و بی آنكه به من نگاه كند يا حرفی بزند. جای خواب مرا آماده كرد و بعد به كمك آغشی جای خواب های شان را كنار هم هموار كردند. به هر حركت آغشی گوشه های دامن زری اش كه كوتاه و كمی كلانتر بود بالا ميرفت و از زير آن پيراهن كهنه و چركينش نمايان ميشد. سر انگشتانش با رنگ نخ قالين  سياه و سبز بود، درست مثل انگشتان ايلمير. چهره ی ايلمير ديگر آن تازه گی های بهاري را نداشت. گاه به گاه مثل پيره زنها سرفه ميكرد و توبه ميكشد. چهره اش سرد و خالی و بی حس بود. باخود ميگويم شايد اين بی حسی و سردی در چهره او از اول هم بود ولی من قادر به فهميدنش نبودم. آغَشِی و ايلمير در برابر من بيگانه تر از سالهای رفته اند. نميدانم قلب من به كدام پا تا اينجا آمده بود. بغضِ عجيبی راه گلويم را بند كرد. سعی كردم با ايلمير حرف بزنم ولی او هيچ چيزی نمی گفت و  سوالهای های  مرا  كوتاه و گنگ پاسخ ميداد.

آغشی هم چشم از كارگاهِ گل دوزی بر نميداشت. پشت سرهم موره ها را روی سوزن می انداخت و كوك اندازی ميكرد.

‌بكس كوچكم را باز ميكنم و منشور سه رنگ را برون می آورم . پيش آغشی ميروم و ميگويم: يادت هست آغَشِی،  كه آنوقتها كه ما با هم بازی ميكردیم تو آن دور بینك رنگه را چقدر دوست داشتی؟

ـ چی ره ؟ نمی فهم . تو خانه ی ما آمده بودی ؟ 

ـ من ، بهشت هستم يادت نماندم

ـ بهشت ؟ مچم

ـ من برايت ای دوربينك منشوری  را ساخته ام. ببين درقسمت پايينش توته های چوری شكسته  ره پُر كديم و اگر چشمت را در مثلتِ شيشه ی ـ اينجه ، ببين ـ اينجه باني و منشور را دُور، دُور بتی ، شكل های مقبول و ديزايين های رنگه رنگه را می بينی. با هر دُور كه ميتی يك گل مقبول دگه ده شیشه گگ دیده میشه  ... . اما او حتی نگاهم نميكند و پشت سر هم موره ها را روی سوزن ميگذارد.

- يكبار خو ببين . حتما خوشت ميايه . يكی همتو داشتيم . او وقتها.

ـ مه چه می فاميم . مه سبق نخوانديم . مه خو مكتب خوان نيستم.

نا اميد ميشوم دوربينك را روی دوشك می اندازم و می پرسم : چه ميدوزی؟

ـ عرق چين بری ناظم بای .

سرخ ميشه و باز بق بق ميخنده و چادرشه پيش دهنش ميگيره.

 ايلمير ميگه :

ـ وش. بانش كه دوخت و دوز خوده كنه. كار دوخت جيز هايش هم مانده و كار دكان بُغچه بُغچه مانده گی است ای دختر شو و روز خوده يكی كده . که زود خلاص شه. وش. وش درچه غم ماندی آغشی مايه . بس كو . يك چشم خو كو كه كور كدی خوده .

می پرسم :

آبَي، چه وقت آغَشِی ره عروسی ميكنی ؟

ـ همی فصل كه بياه كدی خير. ده عيد رمضان. امسال پيش از محرم آغَشِی مايه ، پشت بخت خود ميره و سرخ روی ميشه .

چهره اش گل ميكند و در خيالات طلايي غرق ميشود. مثل كه پيش پيش زنان با لباس زری و چپلی های زرك دار می رقصد و با صدای داريه ی زنان چرخ ميزند.

ايلمير و آغشی روی جايهای خواب شان دراز ميكشند و من هم خواه نه خواه زير لحافی كه بوی كاكتوسهاي وحشی را دارد و گردِ روح گليم كهنه تركمنی بوی آگينش كرده، خودم را به خواب ميزنم.

آغشی و ايلمير با هم پس پس ميكنند .

ـ چرا نمازت ره  نخاندی؟

‌آغشی می خندد و ميگويد. يك گپ نو شده سرم.

- چه شده . نی كه بی نمازی؟

‌آغشی دهنش را به گوشم ايلمير می چسپاند و پُس پُس ميكند.

 ايلمير به وجد ميگويد: چتل نكدی خوده؟

- كمی .

‌لحاف را پس ميزند. دامنش را بلند ميكند. روی پيراهن و تنبان اش لكه های سرخ رنگ گل انداخته. 

ايلمير از جايش بلند ميشود به طرف صندوق ميرود سرصندوق را باز ميكند يك تنبان آبی شسته و كهنه را برون ميكند. بعد بُغچه گگ كوچكي را باز ميكند و از آن يك زيرتنباني و چند توته سان سفيد را برون ميكشد و به آغشی اشاره ميكند كه پيشش برود. آغشی رو به روی مادرش می نشنيد و ايلمير چيزيهای بغل گوش او ميگويد. آغشی دست را پيش دهنش ميبرد ومی پرسد:

ـ چه قسم .چه قسم بمانش كه چتل نشم ؟

ايلمير پُس پُس ميكند و هر دو برون ميشوند.

ازجايم بلند ميشوم و از پشت كلكين می بينم كه آغشی با آفتابه داخل تشناب بدر رفت ميشود و ايلمير با تنبان، تكه ها و زپرتنبانی در پشت دروازه می ايستد بعد اول تكه ها، بعد زيرتنبانی و آخر هم تنبان را به او ميدهد و چيزيهای ميگويد.

هردو برميگردند.

‌آغشی - آبَی . خوبه كه پيش از نكاح آمد يا بده

- خوبه، خوبه. مه قدي تو قصه اش ميكنم حالی خو كو كه دختر وكيل ازخو بيدار نشه .

آغشی آهسته ميگه اين پيراهن عذابم كده. پيراهن زري را برون ميكند و بالای سرش روی توشك هموارميكند.

آنها ميخوابند و صداي خر، خر ايلمير بلند ميشود.

ازجايم بلند شدم و آهسته دوازه را باز كردم. ازپله هاي صُفه پايين شدم و رفتم زير درخت زرد آلو و شروع كردم به كندن كاكتوسها. زمين جا، جا نرم بود و كشيدن كاكتوسها آسان. و جا های هم زمين سخت و خشك شده بود. و كشيدن كاكتوسها از زمين خيلي خسته ام ساخت. من هم شروع كردم به لگد كردن شان. آنقدر روي آنها راه رفتم تا همه به جسد های له شده يی تبديل شدند. ازپله ها بالا شدم. ديدم كه چراغ اطاقك قالين بافی روشن است به طرف كلكين رفتم و از شيشه به داخل نگاه كردم. ديدم كه آغشی كنار يك كارگاه نشسته و مشغول تاركردن و موره انداختن است. فكری مثل برق به خاطرم رسيد. داخل اطاق خواب شدم. پيراهن زري را روی پنجابي سفيد رنگم پوشيدم و چادر آغشی را روی مويهايم پيچدم. زيرجای آغشي داخل شدم. با خودم میخندم و دستم را پيش دهنم میگیرم تا دندانهای سفيد و كوچكم معلوم نشود. همه چيزم بوی آغشي داشت. باور نمیکردم که آغشی شده باشم بی خبر از همه چيز و ذهنم درعشق گرم يك دخترك تازه جوان، فقط در تب و تاب يك عرق چين موره دوزي رفت و آمد ميكرد و در عطش يك نگاه ديدنی ناظم بای سرخ و سبز ميشد.  صداي سرفه ی ايلمير بلند شد. غلتی زد و توام با آن من گرمی دستش را احساس كردم كه از روی چادر به سرو مويم رسيد. با صدای خواب آلودي گفت : پشتت را لوچ نكو كه خنك نگيرت دخترمايه . آغشي مايه . نازك پری مايه و با گرمی و محبت  پیهم دست به سر و روی و پشت و پهلو یم ميكشد و لحاف را ازهرطرف روی تنم می چسپاند . چيزی شبيه لالايی درميان خواب و بيداری زمزمه كرد و من بی آنكه معنی كلماتش را بفهم همه را می نوشيدم  و سر ميكشدم و با نوشيدن هر جرعه بيشتر از بيش با همه وجودم از آغَشِی متنفر ميشدم. دلم ميشد همه چيزی او را از او بگيرم. مثل همين بستری كه دركنار ايلمير بود مثل همين لحاف، همين چادر، همين بالشت. ميخواستم چشمها و دستهای ايلميراز او بگيرم ، نوازشهای دست ايلمير را ذره ، ذره از پوست اش بكنم و جدا كنم.. پوستش را از تنش برون كنم و مثل آن پيراهن زری به روی تنِ كهنه ی خودم بپوشم.  ياد آن گريه های  كودكانه، آن عطش و آن ناديدنها و ناشنيدنها شعله ورم ميكرد و دود خشم از گوشهايم برون ميزد تاسرفه هاي ايلمير را بيشتر كند و تندتر و سمناك تر از خاك رنگه کارگاه قالين بافی به هر شانه زدن روی شش های او خانه كند.تاسرفه هايش را مثل تنهای های من هميشه گی بسازد.  ديگر جای آن حس گرم و ملتمسانه را در من يك حس خواستن آميخته با نفرت و كينه گرفته بود. ميخواستم همه چيز شان  را غضب كنم، بدزدم و غارت كنم. حتي اگر ممكن باشد از ريشه بكشم و لگد مال كنم. آندو سزاوار سرنوشت كاكتوسها بودند، سزاوار سرنوشت گديگك ، سزاوار سرنوشت جسد من. ميخواستم همه چيز را در آن خانه يی كه هيچ چيز و هيچ كس اش مرا به خاطر نداشت به هم بريزيم و ويران كنم. آن معبد خاطره های كه زائرينش را ترد ميكرد تا در كربلا ی پُر از تشنه گی محكوم به مرگ و شكنجه باشند. آن ذهن های كه مرا با همه معصوميت و محبت كه به آنها داشتم به هيچ ميگرفتند و حتی اسم كوچك مرا از زباله های ياد كور شان دور ريخته بودند. منكه سالها با ياد سنگدلی آنان زندگی كرده بودم به اميد روزی كه با آغوش باز و دلهای گرم آنان آشنا شوم. ولی اينها در دنيای حبس خودشان ، بهشتی را نمی شناختند. ايلمير بلند شد و برون رفت . من زود ازجای آغشی برخاستم. پيراهن ره برون آوردم و خود را  زير لحافم  پنهان كردم. ايلمير وضو گرفت و برگشت و من به خواب رفتم.

ادامه دارد.

 


+ ;چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ; -زينت نور;