قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت سومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
......................................................................
1. رویــا های فراواقعی(سوررئال): آمیختن رویا با واقعیت ، بگونه ای که تفکیک آن برای خواننده دشوار و حتی ناممکن می شود.
2. همجواری عجیب صحنه ها: قرار دادن صحنه ای در کنار صحنه ای دیگر که به نظر نامربوط می آید.
3. تصادف:وقایعی که شخص رخ دادن آن را غیر ممکن می داند ولی در دنیای فراواقعی روی می دهد و در آنجا قابل قبول جلوه می کند.
.................................................................................
يك داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ــــتان از: زينت نور
صليب زخمي
خانه بوي تهكاوي ، بوي تورك، بوي پوست آويخته از سقف دارد. باخودم ميگويم: شايد اين زن مرا آورده تا بجاي او اعدامم كنند. ديوارهاي ها ل كوچك همه منقوش و آيينه كاريست .هر طرف نگاه ميكنم من و ليدا در پيچ و خم آيينه ها باهم آميخته ايم. لبخند مرموز ليدا در آيينه با نگاه هاي مات من مي آميزد و دود ميشود. يك دود رنگي، كمي آبي ، كمي خاكي و خاكستري، بعد ميريزد روي گونه هاي آيينه و يكباره منفجر ميشود. از آنسوي انفجار تلخ من و ليدا، ميكاييل با لبخندي سرميكشد. لبخندش زخمي است درست مثل همان صليب زخمي روي آخرين قبر .هنوز دود، آيينه و ميكاييل تمام نشده كه از هال به يك نشيمن مفشن ميرسيم.هال پراست از چوكي هاي اشرافي ، قنديل ها ، شمعداني ها و اجناس شبيه ی فلم هاي كلو پاترا.
هيچ يك از قنديلها روشن نيست، به جاي آن شمعدان هاي كم نور فضارا نيمه روشن كرده اند. پرده هاي خاكستري بر دل روشن پنجره ها سنگینی میکند. روي يكي از زيباترين چوكی ها، روكش سفيد رنگي پهن است و از بازوی آن يك يادداشت آويخته:"ميكاييل پاپ پيرو". روي يك ميز ، كناريك گيلاس، پايين يك قلم زيبا و روي پشتي يك دفتر.... "ميكاييل پاپ پيرو" رقم خورده.
دختر جواني با پيشبند آبي رنگ و لبخند بيرنگ پيش مي آيد و گيلاس آبي را به طرف ليدا دراز ميكند. ليدا بي هيچ سوالي و نگاهي به دختر، آب را سر ميكشد و روي يكي از چوكي ها مي لمد. نگاهش ميكنم ديگر آن زن موءقر ی چهارساعت پيش نيست. خسته، ماتمزده، ترسو و معتاد به نظرميرسد. به دختر جوان نگاه ميكنم. يك كركتر خيلي آشنا! از همان تيپ آدمهاي كه در حين زيركي خود را به حماقت ميزنند.اين گونه آدمها حتي ميتوانند حركات نگاه، چشم و ابروي شان را زيركانه كنترول كنند و به خود يك حالت كوكي و سيال بدهند. آنوقت دست همه رااز پشت ببندند
من - ميشود ازشما يك گيلاس نوشابه خواهش كنم؟
او - البته خانم بهيشت
من - من بهشتم ، نه خانمم ، نه هم بهيشت
لبخند ميزند و دستش را براي فشردن دستم پيش مي آورد.
- اليزابت ، اليزابت دو موريا
من - از آشنايي با شما خوشحالم خانم دوموريا
عجب دنيايي است حالا اين فضاي خاكستري، اين كوچهاي مفشن و اشرافي ، اين قنديل ها من و اليزابت را در هواي منجمد بوژوا، روي خط تشريفات شاهانه مي چرخاند. ورنه من چي بهشت، مستخدم يك روح مجسم و او شايد چيزي مثل من.
- متشكرم اليزابت
- كاري نكردم بهشت عزيز
با خودم فكر ميكنم شايد اليزابت توانسته خود را روي خط لست هاي لیدا عياركند، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف تا بتواند به كارش اينجا ادامه بدهد و پولي به چنگ بياورد و سرپناهي داشته باشد.من هم بايد مثل او عمل كنم و تمام كنجكاويهايم را يكسو بگذارم و صميمانه از قبرستان ، از روحهاي سرگردان كه هر جا ميروم دنبالم ميكنند پوزش بخواهم. ولي حس شش ونيمم همچنان جاريست ، قبرستان در من جاريست و رابطه ي ذهني من با دنياي آنطرف زندگي هنوز همچنان در وراي دل و دماغم سر جايش ايستاده و نگاهم ميكند.
آب را مي نوشم و گيلاس را پهلوي گيلاس ليدا ميگذارم. تصادفا، متوجه ميشوم كه در ته ی گيلاس ليدا پودر سفيد رنگي جمع شده فكر ميكنم شايد آب اينجا زياد صاف نباشد. به گيلاس خودم نگاه ميكنم ،چيزي نيست. ميخواهم از اليزابت بپرسم، ولي چهره ی او از اولين نگاه به من ، خودبه خري زدن - را القاء ميكند.
ليدا- بهشت ، بگذار كمي استراحت كنم بعد ميرويم ميكاييل را ببنیم. بعد تو با اليزابت برو زير زميني و محل آسايش و خواب خودت را بررسي كن. هرچه به دلت نبود به اليزابت يادداشت بده تا درست شود. خوب است؟
من - بلي ، خانم
روبرويش مي نشينم، نگاهش ميكنم. چشمانش كمي خمار و بيحال است و از هوم هوم كردن هاي پيهم خبري نيست
زيرلب تكرار ميكند:
- كمي استراحت ميكنم، بعد ميرويم پيش ميكاييل . ميكاييل از ديدن تو حتمن خوشحال ميشود. دستكول كوچكش را باز میکند و از بين آن لبسريني را برميدارد. بازش ميكند و روي لبهاي لرزان و پيرش فشارميدهد. رنگ سرخ روي لبا نش نمي نشنيد پير تر و شكسته تر مي نمايد، دستكولش را دوباره باز ميكند و اينبار بوتل كوچكی را بيرون مي آورد. بوتل را روي سينه هاي كوچكش ميگذارد و كليد اسپري را فشار ميدهد فضااز بوي مطبوعي پر ميشود با دلگيري نگاهم ميكند، چشمانم را روي خط هاي قالين ميچرخانم ولي مثل اينكه ديرشده و چيزي راكه بايد نگاه نميكردم. نگاه كرده ام، چشمانش را مي بندد وبه پشتی مخملي كوچ تكيه ميزند. من به فاصله ميان بلوغ و دانستن ميانديشم و به رابطه بين زيباي و بلوغ. به رابطه هاي معكوس كه مثل كليد های خانه هاي تو در تو طلسم زندگي ما را رقم ميزنتد. و از همان جا بر ميگردم به خانه ي كوچك ما، به آغاز كودكانه و نابالغم كه در ميان ريشه و ساقه ی سبز، نه ، سرخش، خشكید و مارا تا ابد من و تو ساخت. هفده سالگي براي پيوند زدن گل با ساقه زود بود وفاصله بين خوابهاي كودكانه ي من و باغچه ي سبز تو 6 بهار پر ماجرابود. من ترا ميان بالهای پروانه های رنگي ، روي خطوط رنگ رنگي قالي ، در ميان شوخهاي كارتهاي بازي جستجو ميكردم.در قرايت لبخند هاي خودم و گره ي ابروان هميشه ناراحت تو . من ياد نگرفته بودم جدا از تو كنار سفره بنشينم،جدا از تو جاده های نا تمام را تمام كنم. من ياد نگرفته بودم تكان خوردن لباسهاي خودم را تنها، تنها روي طناب نگاه كنم من ميخواستم خورشيد هميشه از لاي لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل گلي من بگذرد. من به تكان خوردن لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل ، گلي خودم معتاد بودم. ميداني از قديمي قديم. از همان روزهاي كه بابا نيي ها را براي درس مشق سر ميكرد و نيی هاي مشق من و ترا "چپ بر" ميكرد و ميگفت: اي دوتا بري دو تا چپ دستها. من نگاهت ميكردم و لبخند ميزدم. تو نگاهم ميكردي و لبخند نميزدي، من به تو معتاد بودم از همان روزهاي كه همه جا چشمان نگران و حسودت دنبالم ميكردتا به هر بهانه ي آزارم كند، من به تو معتاد شده بودم از همان روزهاي كه با بابا كارت بازي ميكرديم: من كارت ها را ميساختم و تو قهر ميكردي و بابا ميخنديد.
مگر اينها عشق بود؟ مگر اينها خواستن بود؟ نه هرگز!
شايد اين نه، این هرگز ، جوابي براي همه سوالهاي تو هم باشد. شايد تو هم بارها از خودت پرسيده باشي . مگر لمس سرانگشتان داغ من به بهانه ي گرفتن بالهاي پروانه عشق بود. مگر همه جا يك جفت چشم كلان كلان عسلي را دنبال كردن يعني عاشقي. مگر رفتن سر درس قران و زانو به زانو باهم نشستن و خدا را تكرار كردن. يعني تكرار من. يعني تكرار تو. مگر باز كردن گره از مويهايم و سپردن آن به دست باد بهانه هاي جنگ و شوخي و مهر تو بود؟
مگر ميشد آن تويي سراپا خشم و حسادت و اين منی سراپا بهانه و فرار عاشق هم باشيم كه نه! هرگزنه. من به رابطه بين بلوغ وزمان مي انديشم به خانه ي كوچك كودكانه ي من ، به باغچه سبز ي باورهاي تو كه با هم 6 سال حسادت و خشم فاصله داشتند و به پيراهن گل، گلي ام كه هرگز ياد نگرفت و هرگز ياد نخواهد گرفت تا بي سايه و بي ياد لباسهاي سپيد تو روي طناب، خورشيد را زير پوست خودش جاكند.
ليدا آهسته ، آهسته چشمانش را باز ميكند و با حالت خواب آلوده يي ميگويد: بهشت ، بيا كه برويم . من فاصله بين خود و تو و او را يك قدم ميكنم و ميگويم :
- خوب خانم ، برويم.
ازپله هاي مرمرين بالا میرويم. روي ديوار كناري پله هاي مرمرين ،قابهاي نصب است با چوكات هاي طلايی. ازآنسوي قابها، چشمهاي بي حس و پرازتكبر نگاه مان ميكنند. نگاههاي كه به هرچه فقر و گرسنگي است، فخر ميفروشند. من با اين نگاههاي بي حس خوب آشنااستم براي همين از تمام قابهاي طلاي دنيا ، از تمام نگاههاي بي حس و پر تكبر و از همه زينه هاي مرمرين نفرت دارم. اين زينه هاي مرمرين، اين قابهاي طلايي و آن نگاههاي بي حس بهاي يك شهر بيماري ، صد خانه گرسنگي و هزاران نگاهي سرخورده و ملتمس است. اينها اين نگاه ها را از چشمان متكبر شان ميريزند، ميريزند تا مرمرين بمانند، تا طلايي باشند تا با غرور و تكبر از آن بالا ها به پايين ها نگاه نكنند! انسان برتر تمثيل نخواهد شد. من به انسان برتر ، به آبر مردان نيچه باور ندارم. من به رهبر و رهبري باور ندارم من به فرد و فرديت باور ندارم. براي همين از همه عكسهاي قاب شده يي دنيا نفرت دارم از همه قابهاي طلايي و زينه هاي مرمرين كه بالا و پايين را آفريده است و انسان را خدا كرده بیزار استم. از همه شكم پرستان كه همه عمر دست به سياه و سپيد نميزنند و همه دنيا را سياه ميكنند نفرت دارم.
ادامه دارد.......
قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سورئالیسم بیان و تثبیت تفکر دور از فرمان عقل است و رابطه یی با قوانین زیباشناسی ندارد.
.............................................................
يك داســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ــــتان از: زينت نور
صليب زخمي
قبرستان كوچك بوي آرامش ميداد، بوي مطبوع خواب مرگ،بوي صادقانه ترين آرميدن ها ، آرميدنهاي ناب و مخملي. مرده های خوشبخت زير خاك فضايي داشتند آبی و صاف و بلند كه اندامهاي استخواني شان را در آن رها ميكردند تا ميان دود هاي رنگي و موسيقي آرام گيتار،تامرده اند بي خيال برقصند. بي خيال از درد تنهايي. بي خيال از خيال آمدن كسي ، ماندن كسي. ولي قبرها شايد مثل مرده ها نبودند.آخرقبر هاي بيچاره كه روي زمين دراز كشيده ا ند. مثل ما فضایی ندارند، آبيي ندارند،آرميدني ندارند. به قبرستان نگاه ميكنم همه چيزاش آشنااست . مثل اينكه سالها آنجا مرده گي كرده باشم. قبرهاكنار هم خفته اند. هريك سنگيني سنگي ، نامي ، نشاني و صليبي را به رسم اين دنياي پر از سنگ ، پر از نام و به جرم زيستن در اين نام آبادی صليب زده هنوز روي سرهاي خشك و خالي و بي مغز شان تحمل ميكنند. آخرين مرده در صف چهارم زیر لحاف يك تخته سنگ كهنه خوابيده است و بالای سرش يك لوحه كوچكي بی نام و يك صليب شكسته و بي قهواره ایستاده .صليب زخمي است.سخت زخمي. از لبهايش- خون خشكيده و دمه بسته ميريزد و ميريزد و ميریزد تا سنگ كهنه را خوني كند. بعد رده هاي کهنه یی از خون خشكيده زير چاه قبر گم مي شوند و رده هاي خشك تري از دست و پاي صليب ميریزد و ميریزد . مرده آخر درصف چهارم فضایی ندارد، مرده آخر در صف چهارم صداي گيتار را نمي شنود و فضاي دودي رنگ را نمیبیند. هنوز براي آمدن كسي دلواپسي دارد. لبهايش از طعم خون دمه بسته و خشكيده شور و تلخ است. لبهايش همطعم يك عشق كهنه، سرشكسته، بي معني و رسوا است. من قبرستان را ميديدم نه حس ميكردم، من با قبرستان پيوندي از جنس خودم داشتم. قبرستان وجب، وجب درمن نفوذ ميكند. و من جرعه ، جرعه اش را مي نوشم، درست مثل مهماني كه يكسره همه سفره را ببلعد. از نفسهايم بوی مرگ پس ميزند. ديگر همه چيز را در مورد قبرستان ميدانستم، همه چيز را. به ليدا نگاه كردم ،ميخواستم بگويم : ميكاييل آنجاست زير آن صليب زخمي. بلي زير آن صليب زخمي . آن صليب زخمي را مي بيني خانم! درصف چهارم. آن مرده آخر در صف چهارم زير آن لوحه بي نام و صليب زخمي! همان مرده، ميكاييل است.ميكاييل شماخانم ، ميكاييل تو ليدا
ليدا نگاهم كرد رنگش مثل گيچ سفيد شد.
- بهیشت
اين ياي بين هـ و شين ، آزارم ميدهد آرزوميكنم اين ياي ميان دهن او و گوش من دست به انتحار بزند يا خاك شود و دود. برود در باد هوا گم شود. ولي یا همانجا مي ماند. و در جاي خودش ميان هـ و شين تا آزارم بدهد.
- بلي خانم
- چه گفتي ؟
- چيزي ني خانم. من حرفي نزده ام
- گفتي صليب زخمي ، گفتي ، ميكاييل ؟ اصلا يك چيزي مثل اینها گفتی؟
ليدا گيچ و بهت زده است و ناراحت به نظر ميرسد نگاهش راازقبرستان ميدزد. زود زود پلک ميزد و بار بار گلويش را صاف ميكند . هوم ، هوم .
- نه خانم . چيزي نگفتم شايد وهم شما بوده باشد. راستي خانم! شما چرااز قبرستان اينقدر ميترسيد، يعني چرا از قبرستان اينهمه نفرت داريد؟
لیدا- تو نداري ، تو از قبرستان نفرت نداري بهیشت؟
- نه خانم . من قبرستان را دوست دارم. قبر ها راهم دوست دارم. مرگ را هم دوست دارم. تنهايي را ، تمام شدن را، رقص در فضاي دودي آبی اش را و صداي گيتاررا، خانم! شما هيچ وقت صداي گيتار خالي از صداي عشق را شنيده ايد؟ باید هم نشنيده باشید.چون اين نغمه بي عشق و بي درد را فقط فرشته مرگ مي تواند بنوازد. من دوست دارم تا زنده هستم ، نه ببخشيد تا مرده باشم اين آهنگ را بشنوم و در فضاي دودي پر رنگ و بي خيال آن برقصم . من صليب زخمي را دوست ندارم خانم.صليب هاي زخمي علامت دلهاي شكسته استند، دلهاي خون شده و زخمي ، روحهاي بيقرار وزخمي كه عشق آنها را در نيمه راه تنها گذاشته. ميكاييل هم صليب زخمي را دوست ندارد اين زخم او را از آن فضاي آبی ،از آن گيتار ، از رقص دودي جدا كرده است.هيچ ميداني! روح زخمي يعني چي خانم، قلب زخمي يعني چي؟
- مثلا تو؟ ميخواهي كه بميري ؟
- بلي خانم ، خيلي دلم مي شود همين حالا بميرم. ولي ميخواهم قبل از مردن كارم را با زخم هاي كهنه يكسره كنم. من دوست ندارم اين زخمها دنبالم كنند.ميخواهم آن رااينجا بگذارم. مترسم كه آنجا هم دنبالم بيايدو زخمي ام كند،مترسم بيايد و فضای دودي رقصم رااز من بگيرد. من نميخواهم با اين عشق زخمي كهنه و خونين بميرم.آنوقت فرشته مرگ نغمه بي خيالي را براي من نخواهد زد.ميداني ليدا خانم اين عشق لعنتي اگر روح آدم را زخمي كرد آنوقت حتي مرگ چاره ساز نميشود. من نميخواهم به سرنوشت میکاییل شما دچار شوم
ليدا تا پشت گوشهايش كبود ميشود،سرخ ميشود ، سپيد ميشود، لبهايش ميلرزد.
- بهشت ، اين شوخي هاي بيمزه چيست كه ميكني؟ اصلا تو از كجا ميداني؟
- بلي ، خانم چيزي گفتيد؟
- گفتي كه سرنوشت ، ميكاييل، چيزي مثل اينها؟
- نه خانم ، من گفتم كه بايد كارم را به زخمهاي كهنه يكسره كنم.
- هوممممممم ، تو در باره زندگي خودت ميگفتي؟
- بلي خانم .
- خوب
فاصله ميان قبرستان و خانه قشلاقي ليدا را شانه به شانه هم مي پيمايم. عطر پاك ، شسته و ستره قبرستان در نسيم مرگ بخش يك خواب شيرين ميدمد و ميدمد تا تازه ام كند.خلوتم را صداي ليدا ميبرد.
- بهیشت
- بلي ، ليدا خانم
- من شايد در انتخاب تو براي انجام اين كار اشتباه كرده باشم. تو گفتی كه مسلمان هستي، نه ؟
- بلي من مسلمانم ، معتقد به قران و باورمند به محمد.
-شايد عقايد مذهبي متفاوت ما باعث ايجاد اختلافي در چگونگي مراقبت از ميكاييل شود.
- اختيار داريد خانم . من اصراري ندارم. مي توانم برگردم. من چيزي جدي نگفتم فقط ميخواستم به شماكمي دليري قرض بدهم.
لبخند ميزد.چهره اش از ناشادي در طيف يك قناعت كودكانه رنگه رنگه ميشودو ميگويد:
- تو بايد از قبرستان بترسي بهیشت! فهميدي؟
يك نه به بزرگي همه بلي هايم ، همه خانم گفتنهايم از دهنم ميپرد برون.
-نه خانم .چرا بايد بترسم. من خودم يك قبرستان هستم. بايك قبر كوچك كه يك صليب زخمي بالاي سرم ايستاده، يك قبر بی لوحه بي نام و بي نشان .ميداني! تو هم يك قبرستان هستي با يك قبر بزرگ به بزرگي همه تنهایی ات . يك قبر با يك لوحه بزرگ كه نام بزرگ تو در آن زركوبي شده . ما همه قبرستان هستيم. من ، تو و او- به قبرستان اشاره ميكنم . بلي عزيز.قبرهاي كوچك ،قبرهاي بزرگ،آدمهاي كوچك،آدمهاي بزرگ ، آدمهاي بي نام،آدمهاي با نام- همه وهمه و قبرهاهستند، همه ما قبر هستيم. جانم! دنيا يك قبرستان است. يك قبرستان باز . وما مرگ را زندگي ميكنيم.
ميداني خانم! ما شرقی ها مرگ رادر فقر ، گرسنگي، بيماري و كار بي ارزش مان در برابر ارزش پولي كه سرمايه برماتحميل ميكند تجربه ميكنيم . زنان سرزمين من مرگ را لا،لاي حجاب هاي بسته، درهاي بسته و صداهاي بسته زنده، زنده تجربه ميكنند تا شكم سيري ناپذير تعصب را سير كنند.
نميدانم شما گاهي يك كودك قالين باف را ديده ايد. گاهي يك طفل مسلول را ديده ايد ، گاهي دو تا حلقه سیاه گرد يك جفت چشم کودکانه ديده ايد؟ شايد هرگز نديده باشيد. در سرزمين من اطفال قالين باف میان گل و برگ رنگين كارگاه هاي قالين بافی تكه تكه ششهاي شان را نقش ميزنند، تا سرمايه يك بر شش بپردازد و شش شش بفروشد. آنها هر روز مرگ را تجربه ميكنند، فاصله آنها با مرگ و قبر فقط يك گام است خانم.
و لی تجربه هاي مرگ به اين آساني تمام نميشود.اينجا در غرب، در همين غرب -شما هم ،مرگ رادر فقر روحي، در شانه هاي خالي بي همراه، در سفره هاي پر اما بسته تجربه ميكنيد. شما مرگ را ،در مرده گيی لبخند هاي سرد و منجمد رهگذرهاي که هر صبح اعلان فروش اسعار را در قيف گوشهاي كر شان پر و خالي ميكنند، تكرار ميكنيد. شما مردن رادرخاموشي قلبهاي كودكانه كه در فاميلهاي نيمه وهيچ مي تپند، مي بينيد و دم نميزنيد. مرگ هر روز مثل آزادي دورغين روي تن روسپي ها زير چراغهاي نيون مي رقصد. اين زنان بدتر از از آن زنان شرقي میمیرند که براي پركردن شكم تعصب فروخته ميشوند. ميميرند تا شكم سرمايه بزرگتر شود. غرب مرگ را در در قلاده هاي سگان ديموكراسي دورغين و غو ، غو آزادي نفرین شده - سپيد قصرهاي دل سياه در هر جلسه بار بار تجربه ميكند و ميميرد
غرب ميميرد ، شرق ميميرد. زندگي انساني ميميرد، روح ميميرد، جسم ميميرد. آنوقت از قبرستان بترسم كه چي خانم؟ گلویم را صاف ميكنم.
صورت ليدا كبود ميشود. به گوشهايش باورندارد.
- بهیشت ، چيزي گفتي ؟
- نه خانم ، چيزي مثل اينكه تو يك قبرستان هستي ؟ من يك قبرستان هستم ، غرب ، شرق ....
- نه خانم چيزي مهمي نگفتم فكر ميكنم حواس شما جاي ديگر بود فقط در باره خودم ميگفتم
- آه ، جيزيس چه مصيبتي. در باره خودت؟
- بلي خانم؟
- خوب، درست متوجه نشدم ، اگر در باره خودت ميگفتي زياد مهم نيست.
- بلي خانم
- من بايد هر هشت ساعت يك تابليت لازمي را بگيرم و امروز كاملا فراموش كردم.
- خوب
آخرين نگاهم را به قبرستان مي پاشم. قبرستان به سويم لبخند ميزند و دستم را مي فشارد.شايد فكر ميكند كه ديگر تنها نيست. حتي صليب زخمي ، قبر چهارم ، قبر آخر رديف چهارم هم حس ميكند كه ديگر تنهانيست. گرمی انگشتاني را روي شانه ام لمس ميكنم. مردي با چشمان روشن آبي و لبخند صميمي نگاهم ميكند اينبار مي شناسمش، لبخند ميزند و من هم لبخند ميزنم. حس ميكنم نسيم گرم و ملايمي از سوي من سوي قبرستان مي دمد و لبخند مرا با خود ميبرد به سمت آخرين قبر آخر....قبرستان مرا جرعه، جرعه مي نوشد من در وجب ، وجب اش نفوذ ميكنم.از نفسهاي قبرستان بوي آمدنم پس ميزند.
پايان قسمت دوم - ادامه دارد.