قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت اول
------------------------------------
سورئالیسم عبارت است از دیکته کردن فکر بدون وارسی عقل و خارج از هر گونه تقلید هنری و اخلاقی
.............................................................
يك داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--ــتان از: زينت نور
صليب زخمي
نگاههای آن زن آزارم میداد حس ميكردم تورك با چشمان ترسناك اش مرا نگاه ميكند. توركي كه تمام كودكي ام را با كابوس آميخته بود، هرزمانيكه براي آوردن آرد و برنج به تهکاوی تاريك خانه ما پايين ميشدم، تورك مثل سايه تعقيبم ميكرد. گاهی هم پيش پايم سبز میکرد ، و راه را برمن مي بست، آنوقت من استاده ميشدم و آنقدر پشت ، پشت ميگفتم كه خسته ميشد و ميرفت. حاضربودم بميرم اما براي آوردن آرد و برنج به تهکاوی نروم. صوفي ميگفت كه تورك پشك نه بلکه جن هست و شبها كه همه ميخوابند، تورك پوست اش را به چت تهکاوی آويزان ميكند و يك آدمك بلستي كوچك ميشود كه كرتي ابلق به رنگ چشمانش و لباس سياه به رنگ پوست اش دارد. ...
پير زن هنوز نگاهم ميكرد.چند لحظه ديگر هم نگاهم كرد و بعد به طرفم آمد، و كاغذي را ازخريطه بيرون آورد و بدستم داد:
پرسيد:- ميخواهي براي من كار كني؟
به خود گفتم مثل اینکه - امروز بيكاري ام را در پيشاني ام نوشته ام. به كاغذ نگاه كردم
وپرسيدم:
- مثلا چه كاري ؟
پرسيد:
- به دنبال كار ميگردي
گفتم:
- بلي
گفت:
- کار ساده یی است. من به يك خانم جوان،مودب، تميز وصحتمند نياز دارم تااز شوهرم مراقبت كند و غذایی كه من مي پزم برايش سرويس كند.
باخودم گفتم: جوان ، مودب ، تميز وصحتمند...غذایی كه ميپزد ، سرويس ، مراقبت .
به كاغذ نگاه كردم. خواندم ، تميز ، مودب ...... مراقبت ......... و آدرس
گفتم :
- اما قریه یی كه شما در آن زندگي ميكنيد درست در پهلوي يك جنگل موقعيت دارد و از شهرهم بسیار دور است.
زن- براي تو چه فرقي ميكند؟
ميخواستم بگويم تورك، ولي گفتم : خانم ! من اينجا در شهر در يك آپارتمان كوچك با دوستم زندگي ميكنم
مثل اينكه- زن تصور ميكرد از همين حالا مرا استخدام كرده با صداي آمرانه گفت:
- به آپارتمانت ديگر نيازی نخواهي داشت. من یک آپارتمان زيرزمين كوچك ،آسوده، با اطاق خواب و شاور را در اختيار تو ميگذارم و ماهانه ١٥٠٠ دالرهم نقدبرايت ميدهم. نان چاشت و شب هم در خانه من فروشي نيست.
ميخواستم بگويم كه پايان تابستان درسهايم شروع خواهد شد، و بايد در شهر باشم. ولي با خودم يك محاسبه سريع كردم و گفتم پايان تابستان يك بهانه ميگيرم وازاو فرار ميكنم.
من- خانم! از چه وقت بايد كار را شروع كنم؟
زن مثل دسته گلي شگفت و لبخند زد.
دستكشهای سپید رنگش را پوشيد تا آماده دست دادن با من شود.
- من ليدا، شما؟
- بهشت ، خانم لیدا
با صداي كشداري گفت :
- بهيشت ،
- بهشت ، خانم
- بهيشت ، عزيزم! از فردا ، از همين فردا، بيا.بعد هم توضيح مفصلي در در بارهء اينكه چگونه راه را پيدا كنم، داد و رفت.به عجله به آپارتمانم برگشتم. خریطه ء سودا را روي ميز گذاشتم.
صداي سرفه پيهم كرستين آزارم ميداد. رفتم کنارش، ديدم پیش كمپوترش نشسته و مصروف چت بازيست. گفتم : کرستین!
گفت : هوم
- : عزيز ، من رفتني شدم .
- كجا
- يك كار يافتم
- خوب
كرستين ! بيا ، آن چت لعنتي را ببند. بيا، لطفا !
- هوم
- هومممممممممم، بیا
رفتم به اطاق كوچكم روي بسترم دراز كشدم.
سال ٢٠٠٠ برايم سالی پر از مصيبت هاي پيهم بود. اپريل ٢٠٠٠ در اولين امتحان كالج قبول نشدم. جون ٢٠٠٠ حميد نيويارك رفت و جولای ٢٠٠٠ يك نامه نوشت كه دوستم دارد و هميشه منتظرم خواهد بود. اگست ۲۰۰۰ برايش نوشتم كه دوستش ندارم و نميخواهم منتظرم بماند، منتظربماند. كه چه شود؟ سپتمبر ۲۰۰۰ از خانه ام كوچ كردم و آمدم اينجا، در اين آپارتمان با كرستين كه سرطان مغز داشت همخانه شدم. كرستين تركيب عجيبي از خوبيهاي زياد، زيادتر و ديوانه كننده بود. نميدانم چرا گاهي از او بيزارميشدم. او قادر نبود جواب بدي را با بدي بدهد ، جواب دشنام را با دشنام ، جواب نامهرباني را با نامهرباني. عاشق كتابهايش بود ، عاشق موزيك اشك و آه و گريه . عاشق شنيدن غمهاي مردم ، مردمی كه از آنسوي دریچه انترنت پيدايش ميكردند تا هر چه غم داشتند روي دل بيمار او بريزند. او گوش ميداد و گوش ميداد. ميخواند و ميخواند و بعد هم ميرفت تفريح ميكرد. با يك آهنگ غمگين مرگبار. در باره مريم مسيح و فرشته هاي زخمي .
كرستين خودش يك فرشته ء زخمي بود. بيست وپنج سال داشت. دو سال میشد كه در پنجه هاي بيرحم و دردناك سرطان نفس ميكشید. هر روز به سوي مرگ يك گام بر ميداشت. روز تا روز آيينه زشت تر ميشد تا كرستين كمتر نگاهش كند. سرنوشت اش از خط اندوه بي مادري آغاز ميشد و با مرگ پدرش در يك حادثه با درد گره ميخورد. بعد زن روحاني او را از دامن مادر اندرش تا خانهء فرشته هاي زخمي ميبرد، بعد عشق و دلداد گي چند بهارسبزش ميكند ولی سرطان، دامن عشق او را برميچید تا تنهايش كند.كرستين يك قصهء ساده و تنها بود. بيست و پنج ، بيست و شش و تمام. آغازش درد، اندوه ، تنهايی بعد عشق و پایانش ، درد ، اندوه و مرگ، همين. اما من نه ، من قصهء ساده نبودم .من ماجرای خدا بودم كه مي نوشتم و خطم ميزد .خطم ميزد و پاره ام ميكرد و باز پيوندم ميزد. ميدانستم كه كرستين مي آيد.خدا حافظي ميكند بعد كمكم ميكند لباسهايم را جمع كنم، بعد برايم دعا ميخواند و شايد هم صبح وقتتر بيدار شود تا احساس تنهايي نكنم. ميدانستم كه هيچوقت نخواهد گفت چگونه او را در اين بيماري و بيچارگي تنها ميگذارم. ميدانستم كه شكايت و گلایه نخواهد كرد. ميدانستم كه روزهاي اول ماه را حساب نخواهد كرد و پول كرايه را هم نخواهد خواست. ميدانستم كه من هم پول را نخواهم داد. آخر پول به چه درد او ميخورد! حتي اگر من پول را برايش ميدادم او آن پول را براي آن عشق فراركرده اش ميفرستاد تا با معشوقه تازه اش عيش كند.چون عقيده داشت كه آن زن يك قسمتي از مرديست كه اودوستش دارد و اگر آن مرد بیرحم احساس خوشي كند و او هم از اين خوشي بي نصيب نخواهد ماند.با خودم ميگفتم حتا اگر برگردم ديگر نميخواهم با او باشم. حس ميكردم، اگر يك سال ديگر با او باشم فرشته كه نه ،اما زخمي حتما ميشوم. حس ميكردم كم كم احساس فرياد و انتقام در من ميميرد. ديگر ازلباسهاي قيمتي خوشم نمي آمد. خيال داشتن موتر و خانه را فراموش كرده بودم. اسباب ساده اطاقم را زياد ميدانستم. بزرگترين آرزو یم كه داشتن يك الماس درشت بود به نظرم مسخره ترين روايت دنيا شده بود. كرستين با آن خوبيهايش، با آن نظريات آسماني اش به درد همان سرطان مغز ، همان چهارديواري و همان كليسا و همان دنياي نتي اش ميخوردو بس. كرستين بهتر بود در تنهایی و بيماري بميرد و من بايد بروم و ماجراهاي خدا را دنبال كنم.
تورك با نگاه هاي سیا ه اش پشت دروازه پيدا میشود
-سلام!خانم ليدا
به ساعتش نگاه ميكند و با صداي آمرانه ادامه ميدهد:
- ده دقيقه دیر كردي، همينجا منتظرم بمان!
ده دقيقه ديركردن حق جواب دادن به سلامم رااز من گرفته بود و اولين سيلی استخدام جديد روي گونه هاي نرم و نازك نارنجي- غرورم نواخته ميشود. من بي آنكه از سرخ شدن گونه ام پيش غرور سرشكسته ام خجالت بكشم به جاي دمبك زدن مثل يك سگ تازی كوچك، دهنم را به رسم لبخند پس ميبرم و پيش ميآورم و چيزي تحويلش ميدهم كه حس ارباب بودنش را كمي ارضاءكند. چيزي از جنس شوكران در بوتل عسل. سال هاي ١٩٩٨، ١٩٩٩ و ٢٠٠٠ براي ما تجارب همين سرشكستگي هاي پيهم بود. هم براي من و هم براي حميد. ما از آغاز آمدن ما به اين سر زمين قطبي و يخبندان هم درس ميخوانديم و هم كار ميكرديم. جاي عذابهاي هواي گرم ، بيكاري و فقر پاكستان را عذابهاي روانی دست دوم و سوم بودن، مشكل زبان ، مشكل نداشتن ماهرت هاي لازم دنياي مدرن ، مشكل ديگر بودن ، افغان بودن و شرقي بودن- گرفته بود. بايد به هر كاري تن ميداديم تا شكم خودما را سيركنيم، و بتوانيم پول کرایهء خانه ، تلویزیون، موتر ، تلفن و اين و آن را پيدا كنيم و در مسير اين تن دردادنها بار بار- در خود شكستن را تجربه ميكرديم و تجربه ميكردم. من هرگز به اين سر شكستگي ها عادت نميكردم و ميان دل و دماغم مثل سير و سركه جوش ميكردم . جوش ميكردم چنانكه گاهي تيزابي ميشدم و كارم را رها ميكردم ، گاهي القلی ميشدم و خودم را رها ميكردم. هنوز پشت در مثل مجسمه ايستاده ام و ميان اسيد شدن و القلی شدن ، نمك بودن را آرزو ميكنم. پيش خودم ميگويم جواب سلام يعني چي؟ جواب داد يا نداد. مهم اينست كه من در این دو ما ه مقدار ی پول ذخيره كنم .براي آغاز سمستر بعدي ، براي كتاب ، براي غذا و ....
.
لیدا مي آيد. او در لباس آبي رنگ با آرايش سردي كه كرده است شصت وپنج ساله گي را در ذهنم رقم ميزند. يك بکس بزرگ به دست دارد، بکس را ميگذارد. تا در خانه را قفل كند. بکس را دوباره ميگيرد و زور ميزند. من كه از همان لحظه بي سلامي بين حس اسيدي و القلی ام شناور شده ام، ميخواهم كمي زهر خودم را در نقش يك مستخدم جديد سر دلش بريزم و بگذارم از من كمك بخواهد ولي او چيزي نميگويد.همزمان با نشستن در كنار ليدا در سيت پيشروي آن موتر قديمي و بد قواره ،متوجه میشوم كه محل كار من اينجا كه آدرس داده بوده هم نيست.
ميپرسم: خانم! ميشود در همين فرصتي كه داريم كمي در مورد کارهایی كه بايد كنم توضيح بدهيد.
تورك باچشمان براق و نگاه هاي سياه اش نگاهم ميكند و ميگويد.
- ازهمين جنگل كه گذشتيم پشت آن درخت ها را مي بيني ؟
- بلي خانم
- قبرستان كوچك فاميلي ماست و كنارش خانه یی كه تو و ميكاييل در آن زندگي خواهيد كرد.
- ميكاييل ؟
- ميكاييل همسرم است
- اوه ، خوب! يعني همان خانه یی كه من بايد از آقاي ميكاييل مراقبت كنم.
ليدا مثل ايكه متوجه منظورم ميشود كمي لبهايش را بهم ميفشارد و ميگويد . هوم... سكوت و بعد :
- من هرروزصبح غذايي دست پخت خودم را مي آورم و برايت صورت سرويس غذا را مينويسم و وظيفه تو است كه غذا را منظم به ميكاييل ببري، كتابهايش را جمع وجور كني و نگذاري در آن خانه یی كه من نيستم احساس دلتنگي كند.
- البته خانم.
آهي ميكشد و ميگويد. با من قهر كرده. ولي خيلي دوستم دارد. بعد با خوشحالي ميگويد شبهاي جمعه من مي آيم پيش شما دو تا و براي ميكاييل كتابهاي نو مياورم. بعد از جيبش يك كاغذرا برون ميكند. اين ليست ریکاردهایی ا ست كه او هميشه ميشنود. من آنها رابا دقت خاص كنار گرامافون گذاشته ام تو بايد مطابق اين ليست اين ريكاردها به ميكاييل بشنواني.
- خوب ، حتمن جناب ميكاييل برايم ميگويند كه كدام يك را دوست دارند تا بشنوند.
- ليدا با عصبانيت نگاهم ميكند و لبهايش را بهم فشار ميدهد. مثل اينكه من كسي را مسخره كرده باشم.
- بهيشت ، اين ليست را به دقت اجرا ميكني!
- بلي خانم .
- هيچ چيزي از خودت كم و زياد نميتواني عزيز! و من تمنا ميكنم كه هر حركت تو درست روي خطي كه من ترسيم ميكنم باشد، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف ، فهميدي عزيز؟
- بلي ، ليدا خانم
- فراموش كن كه من گفتم برايت ١٥٠٠ دالر ماهانه ميدهم من به هر بهانه برايت پول خواهم داد به شرط آنكه دختر خوبي باشي.
كم، كم ناراحت ميشوم،حس عجيبي در من بيدار ميشود. خانه ء كنار قبرستان، مراقبت ديكته شده و اين ميكاييل ، آيا اين مرد فلج هست؟ كر هست؟ كورهست؟ آمدن ليدا آخر هفته پيش ما يعني چي ؟
- خانم! من دوست ندارم به هر بهانه ازشما پول بگيرم. من همان گونه كه در شهر باهم وعده كرديم فقط از شوهر شما مراقبت ميكنم و پولی كه روي یادداشت كاريابي درج بود از شما ميگيرم و ...
صدايم را قطع ميكند.
- البته بهيشت ، ميدانی بهيشت- من خيلي پولدارهستم .... هوم..... سكوت ميكند .بعد قيافه قیافه چاپلوسانه به خود ميگيرد. بهيشت ، بهيشت ما باهم دوست هستيم مگر نه ؟ تو به من كمك بزرگي ميكني و...
هوم ........سكوت .... من يك كاتوليك هستم، يك كاتوليك متعهد يك آدم باورمند به يك دين آسماني .... سكوت .... هوم .... گلويش راصاف ميكند. اينروزها از مذهب گفتن بسيار سخت شده ...... هوم ......... سكوت
- بلي ، خانم ليدا
بعد چهره اش عوض ميشود و با تكبر بيني اش را بالا ميكشد و ميگويد
- من از تو چيزي به جز مراقبت از ميكاييل عزيزم نميخواهم و اگر تو دختر خوبي باشي. من از مصرف پول برايت دريغ نميكنم ، فهميدي ؟
- بلي ، خانم
- من ، برایت لباسهایی كه دوست دارم، مي آورم و ليستی را برايت ميدهم كه كدام لباس را چه وقت و دركدام روز به تن كني. من لباسها را در يك بكس بزرگ منظم ميگذارم و تو فقط بكس را باز ميكني و مطابق پروگرامی كه من برايت نوشته ام، عمل ميكني. مشكل است ؟ سوالي داري؟
- لباسهایی كه شما دوست داريد؟ اما خانم ! من لباسهاي خودم را دارم بعد لباسهاي شما !
سكوت ميكنم كم كم مي ترسم اگر اين زن را عصباني بسازم شايد همينجا از موتر برونم بيندازد آنوقت حتي نميدانم در كدام جهنمي نفس ميكشم. احساس پشيماني ميكنم. کاش اینجا نیامده بودم . تورك مثل يك مجسم مجسمه جلوي موترنشسته و در دنياي خودش غرق شده شايد اين راه را بار و بارها تنها پيموده باشد و عادت كرده كه در دنياي خودش غرق شود. من هم ميروم پيش کرستین، روبه رويش مي نشينم و ميگويم، کرستین! از اين زن وحشت دارم فكر نميكني بايد برگردم پيش تو؟ كرستين مثل هميشه دليلش را مي پرسد و من ميگويم: تو ميداني كه در دنيايي من همه چيزها يا يك سانت اينطرف خط است یا يك سانت آنطرف خط ، من هيچگاهي روي خط راه رفتن را بلد نيستم ولي اين زن ، اين زن ديوانه ريكاردها را رديف ميكند و لیست مي نويسد، لباسها را رديف ميكند و لیست مي نويسد ، غذارا رديف ميكند و لیست مي نويسد. تازه اين همه آن چیزهاییست كه گفته خدا میداند چقدر لیست و رديف ديگر در انتظارم باشد. آنوقت تو ميداني كه من از خط و نشان كشيدن نفرت دارم. من همينطور راه ميروم و راه ميروم من حتي دوست ندارم هيچ چيز ي را در زندگي پلان ، پيشگويي و برنامه ريزي كنم. کرستین! يادت هست وقتيكه در فابريكه قاب سازي كار ميكردم. آن سر گروپ ديوانه، يادت هست كه مرا! ديوانه صدا ميكرد. اين زن و آن مرد يك وجه مشترك عجيب دارند. كاش فابريكه بسته نميشد. من كم كم با قاب چوبي ، با عكس كوچك ١٢x١٤ موناليزا، با آن شيشه گگ روي عكس و با چهار تا پيچ كوچك، سخت دل بسته شده بودم . باور كن كرستين ! حتي با آن چهار تا قوطي كلان كه هركدام ١٥٠ تا چوکات چوبي ،١٥٠ تا عكس كوچك موناليزا، ١٥٠ تا شيشه كوچك براي -روي عكس و ٦٠٠ تا پيچ كوچك براي محكم كردنی قابها داشت، دل بسته بودم. اين روزهاي آخر حتي صداي بلند آن زن چاق و پر گو ي آزارم نميداد مثل اينكه مرا در دستگاه هاضمه ذهن مزاحمش حل كرده بود و ديگر سر صحبت با من نداشت. مرد پاكستاني هم ديگر پيشم نمي آمد تا نصحيتم کتد كه بايد با جماعت باشم و با كارگران ديگر يكجا نان بخورم یا از بس شان استفاده كنم. كرستين تو ميداني كه دوست نداشتم با آنها باشم هيچ چيزي مشترك با آنها نداشتم. ولي باور كن وقتي فابريكه بسته شد حس كردم كه براي يك يك شان بيشتر از خودم ناراحتم. پشت سر هر كدام يك خانواده نان خور ايستاده بود. شايد زياد برايت شكايت ميكردم ولي كم كم صبح ها كه پشت ميزك کار مي نشستم و يك چوکات چوبي ، يك موناليزا، يك شيشه و چهار پيچ را ميساختم يك قاب ، دو قاب ، سه قاب ، چهارقاب....و ميديدم كه درست ساعت سه و پنجاه دقيقه ١٥٠ تا قاب دارم و چهار قوطي خالي ، حس ميكردم فاتح بزرگي هستم ، حس ميكردم جاي ليونارد ، اين من بودم كه موناليزا رادر لبخندش خلق كردم. فكر ميكردم رومان بزرگ خوشه هاي خشم را من نوشته بودم نه بيك ، فكر ميكردم همه غزلهايم را گريسته ام. تو ميداني غزل گريستن يعني چه؟ فقط تو ميداني. تو هميشه نگران نوشته هاي فارسي من بودي براي تو هر چه که من مي نوشتم يا داستان بود يا غزل. يك بار برايت شعر " مادربراي من ديگر دعا مكن" را ترجمه كردم تو سخت گريستي. چقدر اين شعر را دوست داشتي. يادت هست كه لستی را براي سودا به فارسی نوشته بودم و روي ميز آشپزخانه فراموش كرده بودم لای بايبل نگه كرده بودي . گفتي كه شايد يك غزل باشد و اگر گم شود من ناراحت ميشوم ،نه كرستين ، من خودم يك غزل گمشده هستم. شايد كسي روي ميز آشپزخانه فراموشم كرده ، شايد .... كرستين: من در كجا مصرف ميشدم در دوشكم نان ، در کرایه يك اطاق كوچك ، راستي يادت هست كه شبها کمپیوتر كوچك ات را ميدزدم و ميرفتم چت رومها را ميگشتم. يك روز يك نامه براي پیتر نوشتم و عكسم را فرستادم گفتم ميخواهي كرستين اصلي را ببيني ؟ گفتم كه در مورد سرطان شوخي كرده بودم و به دنبال دوست پسر هستم . كرستين! باور كن ميخواستم تو كمي در بالهاي خيال پرواز كني . ولي نميدانم بعد چه شد گفتي : اينكار را تكرار نكن لطفا. اين پسر ساده را سخت عاشق آن عكس كرده اي. حالا حاضرست براي آن عكس بميرد نه براي كرستين. راستي كرستي! چرا فرشته ها زخمي ميشوند؟ چرا تو زخمي هستي ، چرا؟. كرستين! ميداني گاهي دلم ميشود كه از دردهاي مردمم كه آنسوي خط ،درسرزمين جنگزده ام، جنگ ،جنگ ميزيند. بنويسم- شايد غمهاي زياد آنها ، غمهاي كم مرا، كوچك كند. ولي درد را بايد تجربه كرد. براي از سرما گفتن بايد سوزش سردي را روي پوست ات تجربه كني ورنه هر چه گفته اي و هرچه نوشته اي دروغ است. خاطرات من از كابل خونین است، خشمگین است، تون صدايم در خشم و انزجار پيچده ، تون صداي من هيچ هم شبیه مقاله ها و داستانهایی كه ميخوانم نیست .گاهي کسانی دردمندانه مي نويسند سخت آنان را دوست دارم و لی يك عده هم ادعای درد نويسي ميكنند. بعد ازآن نوشته ها بهره ميگيرند. باور كن روح زبر و خشن شان روي كلمات سنگيني ميكند خيلي ساده ميتواني خط بكشي اين آن كسان دردمند ،آن -يك عده بهره كش .راستي! چه ميگفتم . قابها، قابها يادت هست. ميداني! شبها خواب موناليزا، شيشه، پيچ ها و چوكات چوبي با تصوير شعرها و داستانهايم مي پيچيد گاهي كه غمگين و تنها بودم. خدا و بابا در دو چهره- رنگ خوابهایم را نورانی ميكردند. كرستين! خداي تو و خداي من خيلي شبيه هم اند، باور كن. خداي من هم درهمه جا و درهمه چيز هست. خدا ي من هم در ضميرم زندگي ميكند مثل خداي تو. تو ميگفتي : بايبل درد هايت را ميكاهد. من قران نميخوانم ولي ياد خدا دردهايم را ميكاهد. گفته بودي : كاتوليك واقعي از ثروت اندوزي فرار ميكند و پولش را براي بيچاره ها خرج ميكند ولي اين تورك، چي؟ كرستين! فرشته ها چرا زخمي ميشوند. كريستن! بايد برگردم پيش تو. هي ، دلم براي تو ، براي تك سرفه هاي مزاحمت ، براي قاب ها ، براي موناليز و داستانهايم تنگ شده. بگذار پيش تو بيايم ، پيش داستانهايم ، پيش تك سرفه هاي مزاحم. زياد دليل پرسان نكن ،لطفا! کرستین فرشته ها چرا....موناليزا، پيچ ها.... راستي! اگر قيمت اسعار كانادا بلند نميرفت موناليزا بسته نميشد، پيچ ها بسته نميشد، قابها...ومن اينجا پيش تورك ، پيش لیست ها و رديف ها، پيش قبرستان نمي آمدم. راستي! كرستين كاش ميشد از نرخ اسعار با لهجه برتانوي ات مي پرسيدي كه ، آخر قابها چه گناهي داشتتند، موناليز چه گناهي داشت ، پيچها چه گناهي داشتند و كارگرها چي ؟ قوطي ها چي . كاش مي پرسيدي . من اگر با لهجه آسيايي ام بپرسم شايد گوشي را بگذارد:تون تون تون. كرستين در مورد اسعار چه ميداني؟ هيچ! من هم هيچ، فقط ميدانم كه اگر نرخ اسعار تغییر کند.قابها بسته ميشود ، موناليزا بسته ميشود ، سفره ها بسته ميشود و دهن كارگران مهاجر بسته ميشود.... گپ زدن با تو چقدر خوب است، چقدر خوب است رو به رويت نشستن و گفتن. تو ميدانی زبان من ، زبان هذيانها و تكرارهاست.من تكرار ميكنم ميداني ذهن آدمها به تكرار نياز دارد. اگر تكرار نكنم فراموش ميكنند و اگر فراموش نكنند من تكرار نميكنم . من حتي خودم، به تكرار نيازدارم من آدمم ، فراموش ميكنم عزيز ، خيلي زود فراموش ميكنم. ميگفتی:بهشت، اگر تو قران را بنويسي من ميخوانمش.اگر تو زباله داني هارا بنويسي، من ميخوانم شايد در در باره زباله ها به كشف تازه دست بيابم.من ميگفتم : كرستين: اين بهشت به درد دو شكم نان و کرایهء يك اطاق كوچك ميخورد. اين روزها ، اين شبها ، اين آسمان و اين زمين با خوابهاي من قهر استند. با نوشته هاي من قهر استند. اين دفتر انجماد را مي بيني. چقدر نوشته ام درهم و برهم. به درد هيچ هم نميخورد. چه وقت من- آنها را تایپ خواهم كرد. فرضا تایپ اش كردم كي آنها را خواهد خواند. هيچكس . مردمان سرزمين من وقت براي سر خاراندن ندارند آنوقت كي هذيانهاي مرا ميخواند. كي ؟ هيچ كس. ميداني كرستين در خانواده ما يك رسم قديمي بسيار جالب ا ست ما به میتینگها، کنفرانسها، گرد همايي ها نميرويم اين يك و دو ديگر اينكه هرگز آثار و نوشته هاي خود را چاپ نميكنيم. بابا همه عمر براي خودش نوشت. ملاحت گفت نوشته هايش را در اولين زباله داني گوتن بورگ دفن كرده ، بابا حتي نامه هاي يك زنداني برادرم را چاپ نكرد. از نوشته هاي من و ما كه بگذريم. کرستین چقدر خوبست رو به روي تو نشستن. رو به روي لهجه برتانوي تو نشستن و با لهجه آسيايي از درد هاي يك دل آسيايي گفتن ، چقدر خوبست روي به روي آن چشمان سبز جنگلي - با يك جفت چشم عسلي نشستن و جنگل و عسل را بهم آميختن ، چقدرخوبست . من و تو زير سقف اين آپارتمان کهنه و ساده قطعنامه حقوق بشر را باهم بنويسيم كه در آن انسان فقط يك نام دارد نه آسيايي ، نه برتانويی ، نه سياه و سفيد ، فقط انسان . پيوند ما درد است و اين پيوند را جناب تبعیض نژادي نمي تواند دار بزند. چقدر خوبست روبروي لهجه برتانويی تو نشستن و.... كرستين تو ديگر حالآ خيلي چيزها را در بارهء سرزمين من ميداني نه؟ در سرزمين من هيولايی بزرگتر از تبعیض نژادي وجود دارد كه حتي پيوند هاي درد را دار ميزند باور كن حتي زور قطعنامه حقوق بشر به او نميرسد.ما را آنجا به نام قومها از پاكيزه ترين رشتهء ما یعنی درد ها ي مشترك ما ميبرند. كرستين ميرود پشت كمپوترش مي نشيند. و من بر ميگردم.ليدا هنوز به ميكاييل فكر ميكند، به قبرستان،شاید هم به لست ها و رديف ها
دلم هيچ نميخواهد به ليدا نگاه كنم. ولي آیینهء كوچك روي بانت درمقابل من و ليدا که نيم صورت من و نيم صورت ليدا را نشان ميدهد نگاهم را به خود میکشد .آخ ، یا خدا! دلم ميلرزد. نزديك است، چيغ بكشم. من و تورك ،من و ليدا آخ چه شباهت وحشتناكي
يك ابروي بلند و كماني، خرمایی رنگ و كهنه ، يك ابروي بلند و كماني سياه رنگ و نو ، يك نيم جوره لبهاي بالا كمي باريك و پايين كمي پهن نه زياد بزرگ نه زياد كوچك گلابي رنگ، يك نيم جوره لبهاي بالا كمي باريك و پايين كمي پهن نه زياد بزرگ و نه زياد كوچك بي رنگ و نو. يك بيني قلمي و خوش تركيب نو ، ديگرش خوش تركيب ، قلمي اما كهنه و يك جوره چشمان عسلي كلان كلان مثل هم ، كاملا مثل هم ،
خدايا؟ اين چه خوابي است ، كاش بيدار شوم. ليدا نگاهم ميكند و مثل يك روح ، قهقهه ميزند. - بهيشت ، چه شباهتی ، شباهت وحشتناكی باهم داريم، نه بهیشت . عرق سردي را در تير پشتم احساس ميكنم و توام با آن پنجه هاي اسكليتي و مردانه كسي را روي شانه راستم . بر ميگردم نگاه ميكنم. مردي به سويم لبخند ميزند به ليدا نگاه ميكنم. می پرسم : چیزی گفتید ؟ -نه نه . به سیت پشت موتر دوباره نگاه میکنم، مرد ناپدید شده ، لبخند نيست.و لی صدای قهقهه لیدا روی آیینه را غباری کرده است. جنگل تمام شده و من حالا قبرستان را دیده می نوانم ببینم.
- بهيشت ، قبرستان را می بینی؟ ، ميكاييل عزيزمن از اين قبرستان نفرت دارد. يادت باشد ، خوب يادت باشد.
ادامه دارد ...................
ادامه مطلب