خاطرات و يادداشت ها من
------------------------------------
يك داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه از: زينت نور
Flight One Seven Two
پرواز شماره يكصدو هفتاد دو :
به قطرات باران كه شتابان به شيشه ي بلند قامت اصابت ميكرد و ميريخت: روي زمين ، روي سنگ ،روي شانه هاي عابرين گريزان و روي كوچه، نگاه ميكردم. باران مثل ياد تو بود.مثل عشق تو بود، مثل دل تو بود. جاري، ريزنده و بخشنده.
باران مثل تو تا ميآمدهرچه را که زخمی و ناپاك بود مي شست. باران هرچه را که در مسيرش بود. چشمه ميكرد، زلال ميكرد، تازه ميكرد و با هستي اش مي آميخت. چنان كه تو مرا با هستي ات آميخته اي. چنانكه تو مرا شسته اي و زلال كرد ه اي.
واي باران ، باران
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما ..
چه كسي
نقش تراخواهد شست .
چه كسي ، چه كسي ....
يادم آمد كه مصدق رادوست نداشتي. يك روز شعرهاي او را با دلسردي برايم ميخواندي. ميگفتم: مجموعه خاكستري را دوست دارم.
ميگفتي بسيار زيبااست . منم ،مجموعه خاكستري را دوست دارم
ادامه مطلب