خاطرات و يادداشت ها من
------------------------------------
يك داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه از: زينت نور
بي عشق تا جنون
بيست و چهارسپتمبر۲۰۰۷:
از هر گوشه چشمي، نگاهم ميكرد و از هر پهلو لبي، لبخند ميزد. احساس ميكردم پنج سال جوان ترام. چه بي خيال و شاد و سرحال بودم مثلیكه پيوندام با غم ، پيوندي -آب و آتش بود. ديوار دهليز كوچك رو به صنفهاي كمپوتر قاب عكسي را در بغل داشت. عكس در قاب سپيد با كناره هاي نقره ايش مثل روح تاكور خاكستري و منتظر و تنهامي نمود. نميدانم چرا بي آنكه او را در آن عكس ديده باشم.ميدانستم كه آنجا خواهد بود. ميدانستم كه درسراسردهليز روح او به دنبال صوفيا سرگردان است. کمی نزد یک تر رفتم و نگاه كردم. من، سپيده، ضياو صوفيا دركنارهم ايستاده بوديم و درست درقسمت وسطی بيست تا لب پر خنده، مردي با قامت راست و درست ،چشمان بزرگ میشي و چهره ي سخت بي لبخند، بي نگاه و بي تظاهر مثل بودا و اهورا-استاده بود. تاكور، پروفسیر ادبيات انگليسي ما . مردي كه پنج سال پيش چشمش را به روي لبخندهاي گرم صوفياش براي هميشه بست.رفت تا فردايي را كه نداشت براي محاد ديگر از خدا قول بگيرد. راستي: نميدانم خدا به قول و قرارهايش چقدرپابند ست شايد هيچ، احساس ميكنم او هميشه مثل قوانين شريعت ازروي يك ماده مي بخشد و از روي ديگر مجازات ميكند آنوقت چه ميداني كه براي بدقولي هايش هم يك دليل خداوندگاري محكم ارايه دهد تا هر چه آدم ست خاموش بماند.
تاکور عادت كرده بود كه فقط صوفيا را ببيند، خوبيهايش را، بديهايش را، ديوانه گيهايش را و لبخندهايش را. او همين كه صوفيا آمد بي آنكه با عشق آشنا شود با جنون آميخت و تا مرد از اين آميزيش برون نشد يا شايد نتوانست برون شود.من اين مرد را خيلي دوست داشتم براي همه صداقت عريان و همه خشم عريانش . او هميشه خودش بود حتي آنگاهي كه لبه ي تيز جنون ازكمر- اره اش ميكرد تا دو نيمش كند.
ادامه مطلب