يك داستان كوتاه
از: زينت نور
تابلوهاي ناتمام
"رابطه من با او چيزيست از جنس دويدن در تاريكي، به سوي چشم كابوسي يك خفاش كوركه از دور مي تابد، آنهم در فاصله به بزرگي فاصله من واو. آري فاصله من و او. حالا خوب اين فاصله ها را لمس ميكنم."
قسمت دوم ....
فاصله ها و كوبيزم :
احساس كنجكاوي همه وجودم را فرا گرفت براي چند لحظه خواستم همه چيز را در باره سيدال بدانم، همه چيز را.
به عجله به بخش امنيت تعميركارم زنگ زدم و گفتم مي خواهم آخرين شماره تلفن تماس را برايم بدهيد. شماره را گرفتم. همينکه به خانه رسيدم براي دوستم که سالها در اداره امنيت شهري سابقه ی كار داشت، زنگ زدم. نمبر سیدال را دادم و گفتم :لطفا برايم همه معلومات اين شخص را ايميل كن. دوستم وعده كرد، كه تا فردا عصر همه معلومات را برايم خواهد فرستاد. فردا صبح همه چيز رنگ ديگر گرفته بود دلم تهي از هرحسی بود فكرميكردم. به شكل مسخره اي داخل يك بازي خسته كننده و بي معني شده ام خيال اينكه او همه چيز را در باره من بداند و من تا هنوز نميدانم آن استديوي لعنتي كه فقط نيم ساعت از دفتر كارم فاصله دارد در كدام جهنم است. آزارم ميداد، حس ميكردم كه با چشمان بسته راه رفته ام و حالا مي روم در چاه ء هولناكي سقوط كنم. به جستجوي آدرس استديوي نقاشي او در حوالي محل كارم بر آمدم. هيچ استديوي به جز وركشاپ كوچك هنر ها ي زییا در آن حوالي نيافتم.درراه برگشت ازاولين سكه انداز، شماره ی سيدال را دايل كردم. بچه گگ اي موبايلش را برداشت. و با لهجه بچگانه چيزي هاي گفت كه برايم مفهوم نداشت.بعد صداي عصباني يك زن صداي بچه گگ را بريد ،
-آلو، آلو ...
ادامه مطلب
يك داستان كوتاه
از: زينت نور
تابلوهاي ناتمام
قهوه و هوا
نميدانم از كجا، باهم بودن را آغازكردیم.شايد از ساده گي دو پيالهء قهوه،در فاصلهء يك ميز كوچك و در فضاي چند تا گپ معمولي. کافه كوچك نزديك محل كار من، ما را به هم وصل ميكرد، براي هوا ی سرد نگران بوديم. هوا اعتباري نداشت. زمستان ها، زياد سرد بودند و تابستانها زياد گرم. قهوه اش زياد شير داشت اين زن تازه كار بلد نبود که قهوه ی خوب درست كند.مدير من هميشه مرا ناراحت ميكردو اگر همیشه افسرده معلوم ميشدم همه - تقصير همان يك نفر بود .نميدانم تا چه وقت، از همين چيزها ميگفتيم تا آنكه يك روز ديدم رنگ چشمانش روشن تر شده و خطوط چهره اش مانوس تر، يكروز ناگهان احساس کردم زمستان ها زياد هم سرد نيستند و زن قهوه چي بلد شده، قهوه ي خوب بسازد.ديدم.
ادامه مطلب
از دفتر عاشقانه ها
واپسين نامه :
(. چيزي ازجنس يك هلهله در رقص بومي دو عاشق در جنگل تنها و سبز - كنار آتش ، چيزي مثل يك همتني سوزنده و بيقرار بعد ازصد سال نرسيدن و عطش، چيزي مثل شوق لانه ساختن، در دل پرنده گگ كه تازه نوك به نوك منقار جفتش مانده، چيزي از جنس ناگفته ها و نا سروده هاي من براي تو........)
همه برای تو .....
اين هم براي تو.......
برايت مي نويسم آنگاه كه ازمن خيلي دوري ولي نزديكتر از هميشه، آنگاه كه صدايت از آنسوي شهرها و آبها با لرزش معصومانه ي تكرارم ميكند.آنگاه كه با صداي آرام ميگري تا چشمانم را نم كني، تا چشمانت را نبينم و صدايم را نشنوي.گاهی كه خيال بازگشت و آمدنت را خاموشانه دعاوالتجاميكنم.
ادامه مطلب