من سالها است که به خاطره نويسی مأنوسم و با همه ای اينها ميدانم كه چقدردشواراست . گاهی گمان ميكنم گذ شتن ازاين دشواری ها ،انسان را به ارزشهای دست نيافتنی ميرسا ند انديشدن به خودش ودريافت ضميرناخود اگاه خودش ، هرچند دريافت ضميرناخود آگاه به معنی كنترول آن نيست . آنچه اينجا مينوسم بازنویسی از نوشته ايست كه برای باراول دريك شب سرد زمستان ، دربهارين ترين سالهای عمرم نوشته بودم . باردوم برای دفترچه ( بيفردا ) نوشتمش .،و اين بارسوم است .
درمان
چشمانش درزيراشعهء آفتاب كه ازپنجره روبرويش ميتابيد واشعه زلال قطره های اشك نريخته روشنتر وعسلي تر می نمود . با نگرانی نگاهش ميكردم . دستانش آشكارا ميلزرید و دانه های تسبيح ميان انگشتان لرزانش ميچرخيد . هر باری که پنس كوچك ، توته های شيشه را ازسرانگشتانم برميداشت خطوطی ازخون تازه و تازه تر ، خطوط خشك شده ازخون كم رنگی را روی دستم قطع ميكرد و من صدای ، ريختن توته های شيشه به گيلاس را مي شنيدم وميدانستم كه درد آغازخواهد شد وخطوط بيشتروبيشتری ازخون !
ادامه مطلب
قصه های كوتاه
بهار عقيم من
ديويد- ما ميتوانيم با هم، ........
جنيفر- ما؟
ديويد- من و تو
جنيفر- كدام تو، همان تويي، كه بستي،شكستي وريختي، هرچه من وما وتو بود.
يا همان منی، كه ايستادم و همه آن فرورفتن و شكستن را تماشا كردم. بعد سرش را پايين مياندازد ومثلي كسی كه با خودش گپ بزند ميگويد يا همان ( ما ) كه هرگز ( ما ) نبود وهرگز( ما ) نشد
ادامه مطلب
درهمسايه گی بهشت
ازجايم بلند ميشوم اول تو يادم میايی، بعد خورشید ، بعد پنجره ، بعد خودم. خورشيد؟ پنجره؟ چشمانم را می مالم . پنجره !!۱
پنجره نيست ، آه! خدا جان! پنجره را گم كردم . نه گم نكردم پنجر ه گگ سرجايش نيست. پس ا مرو ز را ا ز چی آ غا ز كنم كه آ خرين پنجره ای ا ين چها ر د يو ا ری را به رويم بستند و آ خرين روزنه را كوركردند. هان! بروم خبری از در بگيرم نه كه من درغفلتم شايد چيزی نويی در شرف وقوع ا ست، نه كه پنجره ها را بستند تا د ر را بازكرده باشند. شايد ميديدند كه من ازنگاه كردن به آخرين پنجره لذت ميبرم وكم كم اندوه بودن درچهارديواری را ا ز ياد می برم. شايد هم هزاران شايد وبايد ديگر. ....
ادامه مطلب
منظومه شيرين وفرهاد
سرت را روی شانه ا م بگذارتا رنگ موهایت شانه هايم را رنگ آميزی كند وباهم مهربانی را بوبكشيم مهربانی را كه روی اجاق گرم دلهای ما همبوي تازه ترين كباب های شهراست، هم بوي نان خانه گی كه صبح ها مادرم ازتنورمي آورد و روی سفرهء خامك دوزی پهن ميكرد بعد دستان شسته ای بابا ازكه طهارت صبحگاهی اش برميگشت با چاقوی كوچك لبه های سياه را برميداشت تا مباد كام و دهان ما را تلخ كند. ولی من، من ديريست تلخكام بوسه های توام. آخرعزيز: گاهی هم به فكرش باش و با دستان شسته درطهارت عشق داغ غمهای ما ازروی لبه های سياه نفسهای ما بردارد.
ادامه مطلب
نامه هاي پست نشده!
باتو سبزميشوم مثل اينكه درمن مي روي تا به زندگي وحركت دعوتم كني. بدون تو ازانجمادي به انجمادي ديگرسرميكنم و به ريشه هاي كرخت خودم خيره مي مانم. خدا را! با من بمان، بگذاركمي قد بكشم مثل نهال هاي كنارجويچه هاي بهشت كه خزان را درافسانه ها مي خوانند وفراموش ميكنند بگذار نا مهرباني را فراموش كنم.
ادامه مطلب
درسوگ ناگفته هايم براي تو!
بابا! من يتيم ترين اشك توام كه اعجاز هيچ روايتي- لبخندم نميكند. و آ نگاهي كه مياني چاه، زو، زوي برادران مكار و هق هق گرگان را ميشنوم رابطهء من با جهان يك قطره نوراست كه ازچشمان آفتابي ات تو روي قلبم مي چكد تا روشن شوم و ميان تاريكي نميرم.
ادامه مطلب
در امتداد خطوط زرد،
'' ولي هنوزهمانست ، ساده، صميمي، مثل يك كتاب بي پوش، بي مقدمه، بي حاشيه و بي زيرورقي، داستاني ست كه ازنيمه ی آخرش شروع ميشود. همانيكه سلام را ازياد ميبرد..........."
صدا:سا عت چند ا ست؟
من - ده و بيست
به سمت صدا برميگردم. لبخند ميزنم،
ادامه مطلب
براي دفترچه خاطرا تم :
نميدانم؟ چرا امشب خوابم نميبرد فردا ترا ترك خواهم كرد.دلم مي خواهد امشب با تو بمانم و هرچه دلم ميخواهد برايت بگويم. احساس ميكنم سخت نگراني؟
نگران نباشد! ترا تنها نمي مانم. تو ميداني كه رفتن هاي من چندان هم هميشگي نيستند يادت است يك باربراي هميشه با تو خدا حافظي كرده بودم......
ادامه مطلب