سلام كافكا!
يادت هست كه ميگفتي كه :دنيا پر است از بيگناهانيكه اعدام ميشوند! و بعد با جمله هاي دراز و پر ابهام و پيهم ميخواستي اين جمله را با قانون، انارشي اجتماعي و عاطفي ،گناه و بالاخره با خودت پيوند بدهي. اينروز ها يك حس عجيب مرا به اين پيوند ها و آن جمله ها پيوند ميدهد. من نميدانم چه چيزي در يهوديت حس گناه را تا اعتراف مي كشاند و چه چيز فرا تراز اعتراف و شرمساری در برابر خدا و كشيش، گناه را در ازمال برهنه گي اعتراف به بخشايش بلاواسطه ی خدا و كوري كشيش مي رساند. آيا كوري خدا و بخشايش كشيش را مي توان حقيقي تر در خود مان حس كنیم. آيا ميتوانيم زميني تر باشيم آنگاه كه در ميتالوژي دورن خود آسماني تر هستيم؟
- ببخش . كاملا فراموش كردم كه تو ديگر حوصله ی فلسفه بافي را نداري.من به شكل گسترده ي گنگ تر و خاموش تر ميشوم. در جمع ديگر چيزي براي گفتن ندارم و در تنهاي با هجوم وحشتناكي از گفتن و گفتن و نشنيدن دچارم. تو بايد برگردي، بايد برگردي پيش آنكه نشنيدن، كرم كند. ميداني! به گوشهاي كرت بايد خبر کر و گنگ شدنم را به کمک حركت پنجه هايم و جسچر ( (jĕs'chər) برگردان کنم ولي برای این هم تو بايد چشمانت را باز كني و نگاهم كني. این نگاه کردن بسیار مهم است. اين نگاه كردن خيلي مهم است تا چشمان تو بسته است هيچ اشكي در خاموشي من هويت نمي يابد. تا...چقدر گريستم و نديدي، چقدر... نديدي... بايد، بايد. لطفا!!
-راستی ! آيا تو ميداني ميان پر و خالي ، ميان سياه و سپيد، ميان شب و روز. انتخابی همه پر، سپيد و روز چرااست؟ شايد مردم عادت كرده اند که سپيد بخت باشند. مردم عادت كرده اند براي خوشبختي فال بگيرند. ميدانم عادت گناه نيست فقط گناه ،عادت است. راستي! كي بود كه ميگفت از عادت كردن به عشق نفرت دارد؟ ماكس؟!
بلي! خودش بود. ديروز ميگفت كه اشكهايش براي تو هرگز نمي خشكد. ميگفت نامه هاي آخرش را با اشك چشم در شقايق براي تو نوشته است. و از بس ميان بيمارستان و خانه رفت و آمد كرده شبها، خواب ترنهاي آمده از بهشت را مي بيند كه پر هستند از زنان پوشيده در حريرهاي سپيد و مردان كه پيهم سرفه ميكنند. آيا تصور نميكني كه ماكس ميان دوزخ و بهشت گمراه ميشود؟ ببخش باز ميان حرفهاي خودم رفتم به جايهاي ديگر.
سوالم چي بود. هان ...مردم! نه مردم را فراموش كن لطفا! بگذار سوالم را دوباره مطرح ميكنم. سوالي كه تنها به من و تو برسد. اصلا نميدانم چرا وقتيكه براي تو مي نويسم دنيا هم مي آيد و درست كنار دست چپم ايستاده ميشود و شروع ميكند به طرح همه چيزهاي بي معنيی كه در خود دارد.بگذار دنيا را پس بزنم . رفت...
خوب! حالا .... آيا ميداني من براي چه فال ميگيرم؟
-براي سپيد؟
- اشتباه
-براي پر؟ براي روز هاي آفتابي؟
-نه هرگز! ؟
من براي با تو بودن فال ميگيرم . بعد كه تو باشي سياه ها سپيد نشود، خالي ها پر و شبها، روز هیچ مهم نيست، همه را با هم نه در تنهايي باهم ،در خودی باهم، سپري خواهيم كرد. سپري! اين سپري چقدر سنگين است وقتيكه ميدانم تو آنجا روي بستر خاموش بيمارستان حتا قادر نيستي چشمانت را باز كني و بدتر از آن ديگر قادر نيستي، برايم بنويسي. وقتيكه چنين است اين سپري فقط چهار حرف نيست عزيز! چهار قرن سياه مفلوك است كه روي شب و روزی مرا قير مالي ميكند و پيهم به گندمزارها ملخ مي پاشد و پيهم مگس هاي چسپناك و بد بو ، ثمر ميدهد. پروانه هاي كوچك آبي و سبز كه دست پروری مهرباني و لبخند تو بودند. همان پروانه هاي كوچك كه صبحها زود از خواب بلند مي شدند تا روي انگشتان تو اولين گل ترانه را بو كنند. همان پروانه ها، ديگر روي هيچ عنواني رنگين نميشوند. ببين باز از اندوه نوشتم؟! باز خواهي گفت كه حروف تسلا را در قاموس من با رنگ سپيد نوشته اند. باز خواهي گفت روي زمينه سپيد با رنگي بنويس تا خوانا باشد و روي زمينه رنگي با سپيد بنويس. باز خواهي گفت، كارگاه عاشقت نيست كه اشتباهات ترا ناديده بگيرد. بيتو تابلوها بي ترانه اند جعبه ها خشكيده. هنوز كارگاه روي درس سوم عروض، چهار بار مفاعلين ميخواند و صداي حافظ در ريتم گرم باد مي پيچيد،به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم... به، ميژ، گان، سي، يا ، كر ، دي .....
ديروز از من پرسيدند كافكا كي هست؟ گفتم كافكا، كافكاهست. ميخواستم سر بيني شان را بخارند و بروند.بعد دلم شد ترا برايشان معرفي كنم. من هم مثل تو يك عطش براي گفتن دارم. براي تقسيم كردن. يادت هست وقتیكه نامه ها ي گديگ را مي نوشتي و شامها من و تو آنرا به پارك مي برديم تا به دخترك بدهيم. يك شام كه كمي دير هم شده بود. ميان راه نامه یی را باز كردي و به صداي بلند شروع به خواندنش كردي . مردم از چهار طرف آمدند و دور تو جمع شدند. من به دهن تو كه باز و بسته ميشد. نگاه ميكردم و مردم پيهم حرف ميزدند. يكي گفت : اين ديوانه از زبان گدي گگ گمشده مي نويسد تا دختركي را كه گدي گگ اش را گم كرده است خوشحال كند. دومي گفت : خوب! اينكه خوب و مهربانانه است . يكي پاسخ داد: ولي كودكان را بايد با حقيقت هاي تلخ آشنا كرد و نبايد به آنها خيالبافي را القاح كرد. مگر ما در قرن محاكمه و مسخ زندگي ميكنيم! بعد ها تو گفتي كه محاكمه و مسخ كهنه نميشود. شكل لباسها تغيير ميكند ولي حساسيت پوست ما در برابر سرما و گرما چنانست كه در عصر حجر. كودكان خيالبافهاي طبيعي اند و در درون هر بزرگسال، كودكي خيالبافي راه ميرود كه همه جاده هاي دورن او را گام برداشته است.
ميداني كافكا! من گاهي خودم را شبيه ي آن دخترك فكر ميكنم كه گدي اش را گم كرده بود شايد تو ميخواهي با نامه هايت مرا بسوي حقيقت ببري . حقيقت كه در آن فقط گمشده گي است. آيا ممكنست تو با من درست همان كاررا كني که با دخترک کردی.... ؟ آيا تمام خواهند شد، آيا تمام خواهي شد و يك روز از دور نگاهم خواهي كرد ولي هرگز برايم نامه يي نخواهي آورد. آيا از رفتنم و ديدنم كه دوباره به بازي آغاز خواهم كرد و خواهم خنديد، خوشحال خواهي شد؟!..لطفا با من، مثل كه با آن دخترك بودي، باش و نباش. باش با توجه ات، نباش با توجه ات به بودنت. من ميخواهم بي توجه به بودن را حس كنم. اين عمدا بودن و عمدا توجه يك بوي آشناي بيگانگي دارد. مثل برخاستن در صبحها و پرده ها را پس زدن از سر عادت است من ميخواهم بي پس زدن پرده ها، صبح را و حضور آفتاب را درست پشت پلكهاي هنوز بسته ام احساس كنم.قول ميدهم كه برايت يك لست بلند و دراز از باش و نباش بنويسم. چه باش ، چه نباش. ... ........ هان ... چه ميگفتم : خواستم ترا برايشان معرفي كنم . براي آنانيكه مي پرسند كافكا كيست، نه ببخش ، كافكاي تو يعني كافكاي من، كيست؟گفتم كافكاي من شبيه يي كافكاي شما است . مثل او ژرف، غمگين،عاشق و بيمار، خوب، بد، فراري، تنهاست. مثل او مهربان است نه مهربان نیست يك بسيار هم دارد. هرگز در قضاوت عجله نميكند، مثل او بيزارست از خشونت و بيعدالتي، بيزاريست از فرياد و دشنام. بيزارست از اصرار و تكرار. بعد گفتم : درست يادم نيست باراول چگونه، ترا كافكا صدا كردم. چگونه تو در من زاده شدي و كنار انديشه هاي من قد كشيدي و بلند شدي و تا مرز خدا و آدم و بهشت و جهنم به من انس گرفتي و به تو انس گرفتم. و بعد پيهم با همين نام نوشتمت و بعدها سرنوشت ترا با كافكا پيوند زد. بعدها ماكس آمد و ما با هم دانستيم كه سرنوشت تو از روز تولد با كافكا و ماجراهايش گره خورده بود و آن نامگذاري هم روي خط دستان هفت ستاره با حناي هندي خالكوبي شده بود و من يك روز كه عيد از ماه نو لبخند ميزند مشتم را مثل چشمك يكي از ستاره ها باز كردم و تو درخشيدي. دخترهاي همسايه و دكاندار سر كوچه ترا جار زدند و نام تو در همه پوري ها ی نخود و توت دست به دست گشت. نام تو در چوريهای رنگه رنگه دخترها چرنگ چرنگ ترانه شد و از رمضان تا رمضان از قربان تا قربان گاه زمزم ، چشمه كرد . گاه سرمه ، قربان. نمي گويم چگونه تا امروز ادامه دارد. امروز خسته ترين روز ها در تداوم من و تو بي عيد ، بي قربان ، بي رمضان ، بي چوري و بي پوري میگذرد و به چيزي شبيه خالي ترين حس و منجمد ترين نگاه ميرسد. من هيچ بهانه يي براي سپيد ها ، سياه ها و هجاها ندارم. بگذار پلها را عبور كنم..... ماكس ميگفت : سرنوشت ژوليت را كشيش رقم نزده بود و روميو در مردن هيچ عجله يي نداشت. راستي! تو ميداني كه ماكس چرا هميشه از كشيش پير و وا مانده و منفور دفاع ميكند شايد او ميخواهد من زهر را زودتر بنوشم و تو ديرتربيايي.
ادامه دارد....
گپگ :دوست ندارم براي نامه ها هيچ توضيحي بنويسم ولي روشن است كه براي فهميدن آن بايد درباره زندگي كافكا، نامه ها و خاطراتش و هم داستان شكسپر "روميو و ژوليت " كمي بدانيد نه با تمام جزييات در مجموع يك گرد و خاكي از دانستني ها هم كافيست. نامه ي دوم مكمل نيست و ادامه دارد البته كه عنوان كشيش بيشتر به دنباله پيوند دارد تا اينهایی كه خوانديد. من قصد نشر - بررسي و بحث روي اين نامه ها را ندارم. قضاوتها و بحثها جريان سيال و تحرك نوشتن را در من بطي ميكند براي همين دريچه پيامها را مي بندم. نامه ها هميشه با آغازشان رنگ ميگيرند و با همان سايه روشن هاتمام ميشوند اين انتخاب تكتيكي نيست، تكتيك انتخاب هم نيست. اين چيزيهايست آمده از انارشي رنگي ولي انتخاب رنگ روي كارگاه با نقاش رابطه مي گيرد و نقاش با رنگها رابطه انارشيستي متجانس دارد. بامحبت . زينت
ges·ture :
1.A motion of the limbs or body made to express or help express thought or to emphasize speech.
سلام، کافکا!
مثل اینکه باید وصیت نامه ام را دوباره نویسی کنم.اینجا در فاصله ی من تا من همه چیز بر هم خورده است نامها و رابطه ها جاهای شان را عوض کرده اند.تصویرها، آیینه و آیینه ها، تصویر شده اند. شیطان با حافظ فال می بیند وسلمان رشدی در همسایه گی من همه شب با صدای بلند قران تلاوت میکند. مریم را عیسی به اولین کافه رقص و برهنه گی به کرایه داده و خودش همه روز روی چهارراهی شهر در چار میخ خودش پیهم، ودکا می نوشد و بی ایمانی را استفراغ میکند. چی ؟ میخندی؟ نه نه نه دیگر هرگز! صدای خنده تلخ ات را نخواهم شنید. میدانم،میدانم که دیگر نمی خندی و آنجا روی تخت خواب بیمارستان با چشمان بسته افتاده ایی. این برای من غمگین انگیز نیست من میدانم که برای تو هم غمانگیز نیست.میدانی کافکا!من دیشب سرمایه هایم را که سالها برای اندوختن شان شب و روز روی تسمه ی مسلسل زبان - با ذغالی کلمات کار کرده بودم تا از شکل سیاه ، سیاه و بالاخره سیاه برون شان کنم برای همیشه به گودال ذغالهای سیاه انداختم،باورت نمیشود اما واقعا باور کن. درست مثل همان کلمات ناتمام که شبی در نیمه گفتگو و گریه هایت به زباله های سکوت شان ریختی درست مثل همانها،مثل نوشته های تو که درست طبق وصیت فلسفی تو و بعد درست طبق وصیت فاشیستی گشتابو خاک و دود شد. تاحالا شاید دوباره ذغال هم شده باشند. میدانی، اخر شب بود، خسته بودم همه چیز در گودال سیاه جابجا شدند. که برگشتم ،دستانم را شستم و قسم خوردم که دیگر به سوی شان نروم. فردا همه ملحقات ذغالی ذغال کاری را به همان گودال خواهم ریخت. دیگر نمیخواهم حتا هیچ هیچ هیچ چیزی مرا به یاد شان بیندازد. ماکس میگفت که تو تا آخرین نگاه ی نیمه بازت روی موبایل منتظر آپدیت آخرین پستم بودی. میگفت تا انگشتانت کار میکرد، پیهم کلید های سپید حروف نام مرا با سر انگشتانت می پاییدی. همین چند ساعت پیش زنگ زده بود بعد هم حرفهای اضافی خودش را گفت مثلا میگفت حیات جاودانه یی ترا باید مدیون تکنالوژی و طب مدرن بود حالا باسیرم تو از گرسنگی نخواهی مرد. غمگین بود میگفت چگونه زندگی تو فقط میان سالهای 1883 و 1924 میتواند جا شود. من حتا به ماکس مشکوکم شاید او به حیات جاودانه یی خودش در حیات جاودانه یی تو می اندیشد میدانی! باید شکاک بود؟ نه!؟ خوب تو و ماکس یک سر تان در سالهای بی خیال صمیمیت های ناب میرسد. من ولی از نسل شک و گمانم. اینجا که منم دست راستم به دست چپم باور ندارد. اینجا هیچکسی یک قلب ناب و عشق صمیمی را باور نمیکند همیشه چند و چونش میکنند.بعد آنقدر خورد و خمیرش میکنند که یا برود یا بمیرد.باید از خودت می پرسیدی که التماسهای تو برای سوختاندن نوشته هایت به ماکس چرا مثل زنگ کلیسا در گوش بقه ها بی ثمر بود. حالا شاید با منطق فروید و برتون به من پاسخ بگویی. ماکس میگفت : کافکا میگوید فلوبر یا هیچ! من میگویم: کافکا اگر فلوبر را خواب نمیدید شمار کتابهایش بیشتر از اینها بود. لعنت به بالزاک! لعنت به فلوبر ! لعنت به سیلویای مردنی ! ماکس هر چه بگوید جاودانه گی ترا روی تخت بیمارستان تضمین نمیکند. تا چند ساعت دیگر من سایه ی سپید ترا در پشت پنجره ی بالکن روبه آفتاب خواهم دید و برای آخرین بار صدای سرفه هایت را خواهم شنید و بعد....
چوبهای کنار بخاری دیواری بوی چرس سیاه، بوی صادق هدایت میدهند مرگ در حوالی یک صبح روشن قدم میزند
آه! چقدر شاعرانه درست مثل یکی از آن ذغالهای گودالی من که میگفت " تو میایی جهنم میشود چی چی چی " نه این هوای لطیف را به هیچ چیزی نمیتوان مقایسه کرد مثل پوشیدن حریری از مهتاب است وقتیکه روی ابر آبیی نشسته ایی و آخرین رقص ققنوس را در آتش نگاه میکنی. میلودی گنگ "عشق من" در رقص سایه های جکسن روی دیوار در مقابلم می چرخد. بلند میشوم. سر میز دو تا گیلاس شیر، کمی مسکه و نان و کتاب حباب شیشه یی پلات کنار سیب دندان زده یی آرام نگاهم میکنند. كتاب را بازي ميكنم كاغذ پاره ي ازلاي كتاب چون برگ خشكي مي لغزد، برميدارم سرودلاله ها سيلويا درست مثل وصيتنامه يي ايست از زني كه خيال عشق و باور و سرودن در او كابوسي شده بي انتها. چقدر دست و پا زده باشد تا چشمه اش به مرداب نريزد، چقدر سد شده باشد، چقدر؟! چقدر معصومانه باور كرده باشد هر چه تد از عشق ميسروده؟ چقدر؟!
شايد سيلويا سروده هاي عاشقانه تد را براي خودش تعبير كرده بود آنگاه كه ديگر در دل و دماغ تد جز زني نفرت انگيزي بيش نبود.
میدانی کافکا! سيلويا شايد نهايت پاكيزه گي و چشمه گي خودش را در دنيايي كه قبل از او به مرداب ريخته شده بود،مي جست. چرا شهرت و نام آوري خودش را حس نميكرد يك چيزي پر جلا تراز نام آوري در او جاري بود و آنسو تد در عشق تازه و شاد كامي ها چهره ي سيلويا را كبود و خاكستري و تهي ميديد. شايد سيلويا مي دانست كه ميگفت :
"و آب از سرم گذشت...
من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام...
من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،"
چقدر سالها گذشت كه تد براي خودش و فقط براي خودش "نامه های میلاد" را نوشت تا وصيتنامه اش را مهر بزند به خدا اگر سيلويا زنده ميبود مهر لبهاي سرخ آسيه را در آن سرودها با ذغال گازي نشاني ميكرد. سيلويا بعد از لاله ها مرده بود و دوام او تا سوي اطاق گازي امتداد او تا گور و تا نام آوري تمام او بود. آنجا كه باور او تمام شد و او را از نهايت عشق و عاطفه به نهايت تاريكي، تنهايي و انزجار پرتاب کرد.
من خواسته ام که خود را محو کنم،
لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند.
بوی تندی با پایکوبی اش در فضا آزارم میدهد بوی گاز یک منقل کهنه. دور میشوم جکسن هنوز باسایه های روی دیوار می رقصد. برای اولین بار حس میکنم که این میلودی عشق چقدر شبیه مرگ و میراست، چقدر شبیه ی انتحار و خودکشی است. درست مثل خودش. روبروی آیینه می ایستم ، آه!!!!!!!!!! باورم نمیشود. سیلویا! نگاهم میکند خسته است، یکدسته از مویهای گیج اش را از کنار چشمان پف کرده اش پس میزند. دیگر هیچ لبخندی بر لب ندارد، دیگراز تظاهر به خوش بودن و سرحال بودن خسته هست. با آستین صورت آیینه را پاک میکنم سیلویا روشنتر میشود. بوی گاز تمام خانه را گرفته است. به سوی بسترم میدوم. برمیگردم ه نه نه ...بالکن خالی از سایه ها است. از خانه برون میشوم. از خانه فرار میکنم هرگز نميخواهم به مرگي که سيلويا برايم انتخاب کرده تن بدهم. برون خانه بجاي بوي گاز و رقص ققنوسي جكسن صداي مي آيد و گوشهايم را پر ميكند.کسی متنی را به تکرار در گوشم میخواند. اول فکر میکنم صدای ریکارد شده یی توست بعد فکر میکنم شاید سلمان رشدی است و هنوز قران تلاوت میکند. ولی صداپیهم تکرار میشود کسی متن یی شاید شعر گونه یی را با خشونت به گوشم میخواند صدایش توام با صدای تایپ کلمات به گوشم میاید. حس میکنم شخصی با بیرحمی تمام پیهم متنی را تایپ میکند و بلند بلند آنرا میخواند. آري! دقيقا حكم محكوميت منست درست در همان محاكمه یی که تو سالها پيش از اينها نوشته بودي و مرا برايش هوشدار ميدادي باورم نميشود. متن به گريه ام مي اندازد. صدايم مثل هميشه ميميرداز ديريست به اين حالت خودم واقفم، گنگ ميشوم و اشكهايم پيهم ميريزد. چيزي ميان اشك و سكوت از گلويم ميجهد نه نه .... صدای پراز نفرت و انزجارست درست مثل یک نازی که حکم اعدام یهودی را بنویسد بخواند و هم دندانهایش را روی هم فشار بدهد بدون آنکه یک لحظه فکر کند اگر خودش یهودی میبود چی؟ اگر یکروز سرد در یک خانواده یهودی به دنیا می آمد بی آنکه حتا نام هلتر را بداند چی ؟ متن با همه خشونت اش بوی شعر دارد و صدا بوي غزلهاي بي نفرتم را، بوي نگاه گرم و پر اميدي را كه ميرود در خاك تاريك بميرد، بوي دستاني را که معتاد نوشتن اند. صدا شاید حس یخزده ییست در باره ی انزجار. من در نهایت شاید از اندوه می سرودم چنانکه حس اش میکردم ولی هرگز نفرت را نسروده بودم حتا میان آن ذغالی هایم یکی حتا یکی پیدا نمیشود. من عاشق اندوه مقدس خودم بودم عاشق مهربانی بودم خدا مرا ببخشد آدمی دو پایی بودم. متن اما غزل نیست ،قصیده نیست، اصلا شعر نیست، چیزیست از جنس دشنه ها اما دردناکتراز آن. ....حس میکنم که اطاق کوچکم دیگر چیزی برای برگشتن ندارد.اطاقم خاليست از كتابهايم ، خالي از دست نوشتهايم، خاليست از مهرباني كافكا و خاليست از همصداي. همه چيز آنجا سوخته ، همه چيز ذغالي شده و من در كنار سوخته ها فقط به خاكستر بي جان شان نگاه ميكنم. من از بوی گاز از صورت سیلویا در آیینه، از کتابها و ذغالها و صدای زنگ تلفن ماکس خسته ام. او برايم خبر مرگ ترا خواهد داد،ميدانم چه ميگويد نميخواهم خبر مرگ ترا بشنوم ميخواهم حس اش كنم فقط در قلب خودم.خسته ام نه ببخش خسته که همیشه بودم بیزارم کمی سنگین تراز بیزاری. متن هنوز اینجاست و نمی گذارد راحت و درست برایت بنویسم. راستی! فراموش کردم وصیتنامه ام باز نویسی کنم. اما دیگر مهم نیست. آنجا می آید. باید بدوم ........ فکر میکنی میترسم هرگز....فقط از برگشتن می ترسم. از برگشتن ...
..................................
كيسه بُر
در زير زمينی يك خانه ی كهنه پناه گاهی داشتم که فقط يك کلکینچه ی كوچك نزديك به سقف خانه داشت و من برای ديدنی كوچه از آن پنجره، مجبور بودم چوكی نیمه شكسته را زير پايم بگذارم و به كوچه نگاه كنم. یکشب كه بازهم سخت گرسنه بودم و ازشدت گرسنگی خوابم نميبرد.صدای پايی را در كوچه شنيدم با همه گيجی و بی حالی برخاستم. سر چوكی بالا شدم و ازپنجره به كوچه نگاه كردم.فكر ميكردم كه خدا معجزه ی كرده است. شاید زن حاجی کلانتر نيمه ی شب خواب دیده كه پسری ميزايد و همان نيم نيم شب حلوا بخشی و خیرات را شروع کرده است. بوی حلوای خيالی و نان گرم،گرسنه ترم ساخت.به کوچه نگاه کردم. دختر حاجی را ديدم كه با مردی ايستاده و گپ ميزد. مرد چهارطرف را نگاه كرد و چيزی به دخترِحاجی گفت. دختر کمی بیشتر به طرف مرد نزدیک شد. چادرش را از روی مويهايش كش كرد و مويهايش را به مرد نشان داد. مرد باز چهارطرف را نگاه كرد و چيزی گفت : دختر شروع كرد به باز كردن چوتی سياه و آويخته اش. حالا رويش زير مويهای ريخته به صورتش گم شده بود. مردباحرص به مويهايش چنگ ميزد. ديگر چهارطرف را سيل نميكرد.كمی به طرف دخترحاجی نزديك شد و او را به طرف خودش كشيد. ازچوكی پايين شدم بيشتر بيحال شده بودم.همينكه استاده ميشدم. چشمانم سياهی ميكرد و همينكه دراز ميكشدم. قلبم به شدت تپيدن را شروع ميكرد.دوروزپيش كمی نان خورده بودم و فقط امروز صبح دركنار زينه های مسجد پسمانده ی يك لقمه نان و حلوا را بلعيده بودم و بس.نميدانم چقدرگذشت.ديدم ممكن نيست.بخوابم.برخاستم دوباره روي چوكی ايستادم. دختر حاجی مويهايش رامي بست. لباسهايش نامرتب وآشفته شده بودند.مردكمی دورترايستاده بود و چيزيهای را در بكس جيبی اش ميگذاشت. بعد مثلیکه با دختر خداحافظی كرد. دخترحاجی گريه ميكرد و با پشت دست اشكهايش را از گونه های زيبايش پاك ميكرد و چیزهای میگفت. مرد سرد و بيتفاوت سرش را تكان ميداد. مثلیکه عجله داشت تا گپهای دختر تمام شود. بالاخره شبيه كسی كه قصد فرار داشته باشد از او فاصله گرفت و در تاريكی آنسوی كوچه گم شد. گرسنه بودم همه ذهنم تبدیل به يك تكه نان خوب يا خراب، گرم يا سرد، خام يا پخته شده بود. از خانه برون شدم. فكر كردم شايد در زباله دانی هوتل نوبهارچيزی باشد شبيه ی نان. هر چه باشد. حتا اگر مثل دفعه یی بيشتر يك كچالو خام و نيم سوخته هم پيدا شود. براي سيرشدنم غنيمت خواهد بود. از سرك گذشتم به پياده رو رسیدم. فقط به زباله دانی فكر كردم. از وقتيكه زباله دانی در ذهنم جان گرفته بود. آب دهنم تمام خشكی دهنم را پر ميكرد و مرا بيشتر گرسنه ميساخت.
- هو بچه
برگشتم،مردی كنارم راه ميرفت. نگاهش كردم و چيزی نگفتم
- هو بچه كر هستی؟
- سلام! كاكا جان
- چورا ايتو وارخطاهستی؟ كيسه بر واری معلوم می شی؟
شنيدنی اين گپها برايم مثل روزهای اول كه مادركلانم مرده بود و مرا در تمام دنيا تنها مانده بود. ناراحت كننده نبود. به همه اين نگاه ها و گپها عادت كرده بودم. من با آن كُرتی كلان تر از تنم،بوتهای كه از كهنگی به مشكل با آن راه ميرفتم، با آن پتلون پينه يی، كه پينه های آن يادگاری مادر كلانم و سوراخهايش يادگاری تنهایهايم بود. با آن دست و پای ناشسته، كثيف و تركيده، به كيسه بر و گدا چی كه حتی به معتاد گُرگ زده و شبشی هم شبيه شده بودم. ديری بود از ديدنی خودم در آيينه ي دوكانهای جاده هراس داشتم. اصلا از كنار شان نميگذشتم.گاهی با دستان تركيده و درشتم به گونه هايم دست ميكشدم . احساس میکردم رويم تركيده تر، چركين تر و كبودتر از آن دیر ها شده است.
به مرد نگاه کردم،ميخواستم، بگويم : نی كیسه بُر نيستم. ولي نميدانم كه چرا گفتم : گشنه هستم. بسيار گشنه شديم.
- گدايی ميكنی ؟ برو كار كو . مزدوری كو . كلان بچه! هيچ كه نی چهارده،پانزده ساله بچه هستی. با اين قد و قواره. برو كمی به سر و وضعت برس. چتل گنده. گدايی ميكنی كمی قواره ات خو جور كو كه دست آدم به جيب اش بره.
مرد به نظرم آشنا آمد. او مرا به ياد مردی كه با دختر حاجی در كوچه ما ايستاده بود،انداخت. بلی! خودش بود. همان دريشی، همان قواره،خودش بود.
- ميخواستم، بگويم. كه فقط سيزده ساله هستم. ميخواستم بگويم؛پول حمام و صابون نيست كاكا جان. ميخواستم بگويم نی كاكا جان گدای گر نيستم. ميخواستم.بگويم كه تا چند روز پيش پوقانه فروشی ميكردم يك لقمه نان پيدا ميشد. مَچم چه گپ شد كه هو آدم كه به ما پوقانه ره ميداد تا بفروشيم و پول نيم راهي ميداد. يك دفعه غيب شد و بازار مزدوری ما نيمچه بچه ها خراب شد. ايسو و اوسو دويديم دگه كار و مزدوری پيدا نشد. اما نميدانم چرا گفتم : گشنه هستم. بسيار گشنه شديم. مرد دستش را مشت كرد و شست كلانش را به طرفم دراز كرد و گفت :جرت! اينه بگی و رفت. اين مرد با آن لباس آراسته و مدرن، با سر و وضع پاك و پربرق خود،کاری كرد كه راستی من هم ياد نداشتم. اينها در برابر ما هميشه چهره ی برهنه و زشت درون خود را نشان ميدادند. من ديگر به هيچ سرو وضع خوبی،هيچ ملايی و هيچ حاجی و ثروتمندی باور نداشتم. به هر بهانه ی دهن باز ميكردند و هر چه فحش و ناسزا بود سر شانه های بيچاره ی ما بار ميكردند و ميرفتند.
حالا ديگر به نزديك هوتل نو بهار رسيده بودم. چهار طرف را سيل كردم زباله دانی در جای هميشگی اش نبود. هرچه اينطرف و آنطرف را نگاه كردم. هيچ اثری از آن نيافتم. آب دهنم خشك شد.
قامت مرد از دورها معلوم ميشد. كه در سياهی كوچه روان بود. سگهای كوچه گرسنه تر از من در حسرت زباله دانی ها چهار طرف با پوز های خشك و گلوهای خشك تر اينطرف و آنطرف ميرفتند. نزديك سرك عمومي روی سنگفرش پياده رو نشستم. يك سگ كوچك و سياه رنگ، كثيف و بد بو آمد. پهلويم نشست. چقدر شبيه من بود. دلم گواهی میداد كه مادر كلانش مرده و او شايد تنها و بيكس در زيرزمينی يك خانه زندگی ميكند. دلم گواهی داد كه بسيار گشنه است. صدای از پشت سرم شنيدم. برگشتم. مردی با چند خريطه ی پلاستيكی كلان از هوتل نوبهار برون شد. خريطه ها را به زمين ماند و قفل را باز كرد و حلقه ی آنرا در چنگگ انداخت و دوباره قفل را بست. بعد خريط ها را برداشت. سر من صدا كرد.
- برو دگه خو شو بچه ی حرامی. نه گدايی ميشه ده اين وقت شو، نه كيسه بری . دگه جای نيافتنید شما حراميا مثل اين سگها، دمی هوتل مه ره اجاره گرفتن. سگ! از شما كده خوب اس. كيسه بُری خو نميكنه.
- ميخواستم،بگويم كه كيسه بُر نيستم. حرامی هم نيستم. ولی نميدانم چرا گفتم : كاكا! گشنه هستم. بسيار گشنه شديم.
- گدايی ميكنی؟
- گشنه هستم كاكا
- برو كار كو ، زحمت بكش . امروز مه بتمت . سبا را چی ميكنی؟ كته بچه!
بعد يكبار ديگر نگاهم كرد و گفت: بيا اينجه
رفتم. گفت : اين خريطه ها با من كمك كن تا آخر همی كوچه ميرم تا موتر مه.
- خو كاكا جان. بچشم.
خريطه ها گرم و خوشبو بودند. بوی نان پخته از آنها،گرسنه ترم ميكرد. مرد تيز تيز راه ميرفت و من با آخرين رمق درپاهایم تعقيب اش ميكردم.
مرد- شو در برون كی ميباشه؟ همي چرس فروشها. در دام كدمش افتادی سرت بچه بازی ميكنن . خوبيت نداره. گلوم بغضی آورد و گم كرد. فهميدم كه چرا زباله دانی گم است. حالا صاحب هوتل همه نان های باسی،خوب و خراب را خانه ميبرد و ديگر چانسی براي من و سگها باقی نمانده. آخر كوچه كه رسيدیم خريط ها را پشت سيت موتر گذاشت.
گفت : كار كو ، كيسه بری خوب نيست؟ گدايی خوب نيست. من هم يك بچه ی سيزده ساله دارم . مكتب ميره ، درس ميخوانه، در هوتل كدی مه بازو ميته. از ايی چرس و كيسه بُری و گدايی آدم نميشی. مرد خريط ها را يك، يك نگاه كرد.یکی را باز کرد و از ميان آن يك خریطه را كه خورد تر، چربتر و چركتر از ديگر خريطه ها بود. برون كشد و به طرفم دراز كرد و گفت : بگير.
- ميخواستم. بگويم؛ خير ببينی . مگر گفتم :گشنه هستم . بسيار گشنه شديم .
مرد- دگه گپ ره ننه ات يادت نداده يا مادر زاد گدای گر هستی؟
گوشه ی پياده رو نشستم.تمام تنم به شدت ميلرزيد با دستان لرزان سرخريطه را باز كردم چند لقمه تيز تيز بلعيدم. خون آهسته آهسته در تنم جاري شده باشد. كم كم لرزه در بدنم کمتر شد.چشمانم باز شدند. تازه متوجه شدم که يك مقدار برنج و سبزی و كچالو با توته های نان خشك ريزه شده درون خريطه است. شايد خريطه ی نان سگش بود. هر چه بود.بود. دوباره شروع كردم به خوردن و كمی هم به سگ كوچك و كثيف و شبیه خودم انداختم. هر دو ما خوب خورديم و سير كرديم. دستانم را به دامن پيراهنم پاك كردم. سگ هم خوش بود و دمبك ميزد. نگاهش كردم و گفتم : ميدانم كه گدا نيستی . ميدانم كه كيسه بر نيستی. ميدانم كه چرسی نيستی، ميدانم كه كسی.... چُپ شدم.ميخواستم بگويم، ميدانم كه كسی سرت بچه بازی نكرده، اما غيرتم آمد. گرم شدم زيرپوستم داغ شد و كلمات با آه و دود همان بغض مرده برون شد. دودی شد و گم، گم پرید. سگ پوزش را روی پايهايم ماليد.
يكباره جيغی از پشت سرم شنيدم و بعد لَغتی به پشتم خورد. به رو، روی زمين افتادم. برگشتم: همان مرد. همان مرد كه در كوچه با دختر حاجی از پشت پنجره ديده بودم اش،بود.
ايستادم و گفتم :چرا ميزنی؟ چه حق داری؟
- زبان پيدا كردی؟ گشنه نيستی؟
بعد صدايش را نازك كرد. سرش را كج گرفت و با لحن التماس آميزی گفت :گشنه هستم كاكاجان، گشنه هستم. كيسه بُر مردار خور چتل
دويد از يخن پيراهن پاره پاره ام گرفت.
- بتی بكس جيبی مه، زود شو. تو دزد چتل. دالر دزدی ميكنی ؟ در عمرت يك ده افغانی گی را نديدی؟! بيتی زود شو. بكس جيبی مه.
- من كيسه بُر نيستم. گدا هم نيستم. ايلا كو مره كه گفته باشمت. تيله اش كردم. مرد روی زمين چارپلاق افتاد و خشتك پتلون تنگش دو پاره شد. زير تنبانی سفيد رنگش نمايان شد. خون كج لبم را با گوشه كرتی ام پاك كردم و گفتم ؛ من ده كوچه كدی دختر حاجی ديدمت. تو بی غيرت مه را ميزنی .هوشته زنكه بازی برده بود كه جيبته زدند. بازسری مه ميكنی؟ برو خشتك پاره ات بدوز. کیسه بُر پدرت! تو مره کیسه بُر میگیی؟مرد تكان خورد و با هراس نگاهم كردمثليكه با كسی ديگری روبرو شده باشد. تفی به سويش انداختم.دستم را مشت كردم و شصتم را به طرفش دراز كردم و با قهقهه يی گفتم: جرت جرت اينه بگيرش. كيسه بُر ، كيسه بُر....
سگ به جف زدن در اطراف مرد آغاز كرد. من به طرف پايين كوچه دويدم.
يك نفس تا نزديك اطاقم رسیدم. روبه روی زير زمينی ايستادم و پشت سرم را نگاه كردم. هيچ كسی نبود. به پايه ی چراغ سر كوچه تكيه دادم. زير پايم چيزی افتاده بود. يك بكس جيبی نسبتا كوچك.
بكس جيبی را برداشتم. هنوز جای لَغت مرد به شدت درد داشت و حتا دستم به مشكل حركت ميكرد. بازش كردم. عكس مرد را شناختم. پهلوی عکس اش عكس دختر حاجی مانده شده بود. زنجيربکس را باز كردم. بكسك پربود از نوت های سبز. يك الله طلایی، يك انگشتر و يك ساعت مردانه با نگين های الماس كه دركاغذی پيچده شده ،هم در بکس بود. .بكسک را گرفته به خانه آمدم. همه شب چرت زدم. با همه كسانی كه در زندگی گاهی ديده بودم. انديشدم. بالاخره حاجی قادر يادم آمد كه گاه گاهی مادركلانم مرا پيش او ميبرد و گاهي هم از او پول قرض ميكرد.صبح زود از خواب برخاستم. بعد از روزها دست و رویم زیرنل پیش حمام شستم.
همه چيز رنگ ديگري گرفته بود. به طرف دكانهاي لباس سيل ميكردم. اولين بار بود كه به لباسهاي همقد و هم اندازه ام به شوق ميديدم.تمام بازار برايم رنگين و زنده شده بود همه چيزها خواستني و روشن معلوم ميشدند.روبروي دكان جلبي پزي ايستادم چقدر خوش داشتم يكروز كمي جلبي و ماهي بخورم بارها به مادر كلانم ميگفتم.بي بي يك كمي خو بخر، خيراست و او بهانه امروز و فردا ميكرد. بي بي ميگفت جلبي مزه حلوا دارد گاهي فكر ميكردم كه بي بي هم شايد هيچ وقتی مزه ی جلبی را نميدانسته و فقط از مردم شنيده بود كه شيرين است. دلم شد به دكان بالا شوم ولي ديدم بي بي پهلويم نيست. ياد او و نبود او شوق ماهي و جلبي را از سرم پراند. به موتر ملي بس بالا شدم. دو افغانيگی را به طرف كلينر دراز دارم وتكت را گرفتم و روي چوكی نرم بس نشستم اولين بار بود كه در چوكی بس می نشستم. بارها كلينر به خاطر نداشتنی پول از بس برونم انداخته بود. دلهره ي عجيبي داشتم به مردم كه بالای سرم ايستاده بودند با ترس نگاه ميكردم. فكر ميكردم مرتكب گناهی شده ام و نبايد در چوكی بنشينم. بالاخره جايم را براي مردی ميانه سالی دادم و خودم ايستادم. از پشت شيشه به شهر نگاه ميكردم. شهر چقدر پررنگ بود. خانه ها و دكانها و سركها چقدر زيبا بودند. مردم آنقدر هم كه من فكر ميكردم خشن و بيرحم نبودند. كرتي و لباسهايم را با بچه های همقدم در بس مقايسه كردم. چقدر كهنه و چرك بودند كاش اول لباسی ميخريدم و حمام ميرفتم بعد به بس بالا ميشدم.چند تا ده افغانيگی در جيبم بود و با سر انگشتانم آنها را پيهم لمس ميكردم و لذت ميبردم. دلم ميشد قت قت بخندم، حرف بزنم با هر كسی كه پيش آمد، خوش آمد يك چيزي بگويم. .درهمين چرتها ناخوداگاه لبهايم پس رفت. ترك های لبانم پاره شد.زبانم را روی لبهايم ماليدم خون شورش را ليسدم مزه ی لبخند گمشده ي را داشت.
......
میان شادی و دلهره بالاخره به خانه حاجي قادر رسيدم همه یی قصه را برای کاکا قادر گفتم و ساعت را برايش نشان دادم. قادر با شتاب ساعت را از دستم قاپيد وشروع كرد به شمارش دانه های الماس .. يك ، دو ، سه ....چشمان كاكا قادر باز تر ميشد و صدايش با وجد فزاينده يی بلند و بلند تر ميشد تا بيست شمار كرد و جيغ كشيد . بيست تا دانه ي درشت الماس. بيست تااااااا؛اين ساعت گنج است گنج! برو بچه جان كه هر دو ما از خاك خيستيم. خدا شاهد است كه ما يافتمی اش و صاحبش هم گم است. خدا ميدانه كه هو مرد اين پول و زيور ره از دختر حاجی نگرفته باشه. باز گیرم به پوليس بتی از كته تا چوچه اش دزد است. زار مار خود ميكنن و شايد تره هم ده زندان پرتن.
گفتم:اگرازحاجی کلانتر باشه؟
- ازهموحاجی كلانتر كوچه ي تان؟اگر باشه؟! معلوم نيست كه چی از حاجی است چی از خود مردك یا دزدی شده از کسی دگه؟ باز حاجی تره می مانه؟ اول خو دخترخوده ميكشه. دويم تره ده بندی خانه می پرته. ده سال قيدت ره ميكشه. هوش کنی كه ساده گی نكنی جان كاكا؟
ميخواستم بگويمش : اي كيسه بر! معلوم ميشه كه من و تو و هو مرد، دختر حاجی و خود حاجي و پوليس و همه و همه ما، كيسه بُر هستيم.اماگفتم: پس چی كنم؟ کاکا!كلی شو چرت زدم و آخرش پيش تو آمدم هرچه صلاه بتی همتورميكنم. اگی در پوليس ميگی به پوليس مي برمش. اگر به حاجی كلانتر ميگی به حاجی ميتمش يا به دخترش ميتم كه به لُندي خود بته. هر چی صلاه ميتی . ميگم به لحاظ خدا مره خلاص كو از غمی هی مال حرام.
از تو كده كیی مستحقی ای گنج است جان كاكا! هرگز حاجی را اينقدر مهربان نديده بودم. هر وقت من و مادركلانم به خانه اش مي آمديم. تمام وقت به ساعتش نگاه ميكرد و از مادر كلانم مي پرسيد:باز چی قيامت سرت آمده؟ نی كه باز بری قرض كردن آمدی. اينه مه از كجا كنم؟ مه خو يتيمخانه واز نكدیم از برای خدا. بي بي، با عجز و التماس از او برای آخرين بار كمك ميخواست و آنفدر دعايش ميكرد تا دلش نرم ميشد. دفعه آخر كه آمده بودیم پيش حاجی. بي بي مريض بود. حاجی رفت كتاب سود و سلم اش را آورد و پيش نام بي بي مقدار پول قرض را نوشت و گفت : از دفعه یی پيش دوصد روپيه قرض، چهارده روپيه سود مانده سرت. اينه دوصد روپيه دگه را بگیی و برو بخير. دفعه دگه كدی چهارصدوبيست هشت روپيه بيايی اگنی دگه نبينمت ننه.مه را خير و تره صلوات. بي بي به خوشحالی انگشتش را به جعبه ي رنگی مهر زد و پيشروی نام من و خودش را مهر كرد و پول را با دستان لرزان گرفت. حالا همان حاجی روبرویم نشسته و با من چنان درددل ميكند مثليكه رفيق ده ساله اش باشم.
حاجی بعد از چرت درازی گفت: مه كمی پول جمع كديم، ميخواهم يك هوتل باز كنم. ساعت ره به من ميتی؟ گفتم: باز مه چتو ميشم. با دستش روی شيشه ساعت را پاك كرد و پرسيد: در بكسك پول هم است؟ چند است؟
- نميدانم حاجی. چهارپنج هزارش افغانيست. دگه اش نوت های سوز است.
- دالر؟
- همو دگه ، درلر است چه بلا.
- ايمانت از مه اگه دروغ بگويی؟
- حاجی اگه مه عقل دزدی و کیسه بُری را ميداشتم حالی پيش تو اينجه ششتگی نمي بودم. فاميدی كاكا!
- كدی ما زندگی ميكنی؟ ده خانه ی مه؟ بعد ازی بچه مه باش. هوتل را جور كردم همونجه كار ميكنيم. مكتب هم كدی بچه های مه برو. درست است؟
- درست است حاجی كاكا.
-حاجی يك بار ديگر نگينه ها را شمار كرد يكی ،، دو ... نزده ......بيست تا و با صدای بلند خنديد و به طرف من سيل كرد و گفت: قسم بخو كه بچه مه ميشی. زنم مادرت و دخترهايم، خواهرت ميدانی. اگر چشمت چپ شد. خودم حلالت ميكنم.
- درست است حاجی .
- خي ، پولها و بكس جيبی ره به من ميتی.
- درست است حاجی كاكا. من برت هرچه در بكسك است ميتم تو هوتل ره جور كو من در هوتل كدت كار ميكنم تا زنده باشم در خانه ات، ده هوتل ات كُلگی كارت ره ميكنم مقصد مره ده سايه ات نگا كو و مكتب روان كو. من تا صنف چهار ره خانديم و ميخواهم كه تا دوازه بخوانم و فاكولته برم.
- اينه والله ، هوای تو خو از بچه هايم مه كده هم بلند است. خی قسم بخو که هر چه یافتی به من میتی.
- درست است. حاجت قسم نيست. كور از خدا چه ميخواهه. شما ده گپ تان محكم باشی . من هستم كدی شما.
آنروزها كه با بچه های حاجی مكتب ميرفتم و شامها در هوتل حاجی كار ميكردم هميشه آرزو داشتم كه داستان نويس شوم و قصه هايم را مثل مادر كلانم از بود نبود آغاز كنم. از زير آسمان كبود، از آفتابی كه صبح طلوع ميكند و شب غروب. از روشنی و تاريكی.از روشنی ها و تاريكی های كه ظاهرا برای همه يكسان است.از آن همان كلمات سچه و آهنگين. از بود و نبود فقير و غنی . از بود و نبود سير و گرسنه . از بود و نبود های كه همه كوچه را پر کرده بود. از كودكانیکه قصه های تكراری اين پس كوچه های گنده و بد بو هستند. از كودكان گرسنه يی كه بود ونبود کلی فصه ها هستند. از آنهایكه شناخت، هويت و غرورشان روزانه هزار بار از هر دهنی با فحش تف ميشود و به روی پياده رو های كثيف زیر پا ها می افتاد تا در آنها هر چه که يك انسان را انسان میسازد، كشته شود. از آنهایی كه خروار خروار در شهر ها و كوچه ها راه ميروند. كه گدا نيستند. كه كيسه بر نيستند. فقط گرسنه اند و همه ذهن شان فقط يك تكه نان است چه خوب ، چه خراب ، چه خام ، چه پخته .... از بود نبود های مثل خودم. مثل من های كه مثل من "بود "نميشوند و در نبود های سياه مي مانند. كيسه بر ميشوند، گدا ميشوند، چرس فروش ميشوند و سر شان مردم بچه .... گلويم بغض ميكند و گفته نميتوانم. كلماتم با آهی در بغضم دود و گم ميشوند.
...........................
يکشنبه، 2010/02/07
..............................................
ازمجموعه داستانی "ابجد"
زينت نور
سيصدو پنجاه و دو
-352؟ 352؟!
نگهبان روبروی درسلول ايستاد. به بازوی مرد نگاه كرد و دوباره فرياد زد.
-352.
مرد مسير نگاه نگهبان را تعقيب كرد. روی بازوی آستين پيراهن تنگ اش نوشته شده بود 352 . از جايش بلندشد و به دنبال نگهبان گام برداشت..تنش درون پيراهن رارای سپيد و آبی بزرگی ميكرد. دكمه های روی سينه اش باز مانده بود.پتلون تنگ و كمبر روی رانهایش چسپيده بود و حين راه رفتن ماهيچه هاي رانهايش كه، با خط دوزيهاي پتلون يكجا به چپ و راست ميلغزيدند،نمايان بودند. نگهبان ایستاد. دری را باز كرد. پيش رفت. سلام كرد. به كاغذی كه در دستش بود، نگاه كرد و گفت :
- جناب قاضي، 352.
قاضی به بازوی مرد نگاه كرد. به كاغذ رو به رویش نگاه كرد. مرد پيش رفت. روی چوكی روبروی قاضی نشست. قاضی گلويش را صاف كرد و خشمگين نگاهش كرد. مرد بلند شد و دستانش را به حالت نيت نماز، روی هم، زير ناف اش گرفت و منتظر ماند. قاضی آرام گرفت. ورقها را سر و زير كرد و گفت:
-محكوم؟
- بلی جناب.
-352؟
مرد به بازويش نگاه كرد.
- بلی جناب
- بلی جناب؟
- بلی جناب.352
- تو پدرت را كشتی؟ درست؟
- بلي جناب قاضی.
- چرا؟
- او ، اول مرا كشته بود.
- بعد تو او را كشتی ؟
- بلی ! بعد من او را كشتم.
- چرا وقتيكه او ترا كشته بود. او را اينجا نياوردند. قاضی مكثی كرد و بعد با صدای آميخته با غرور گفت:
ـ چرا او را اينجا پيش من نياوردند.
- من نميخواستم او را اينجا بياورند.
- بهه بهه !
- بلی جناب قاضی.بهه بهه
- بلی جناب قاضی؟بهه بهه جناب قاضی؟
-منظورم اينست كه :نه جناب قاضی.
- نه جناب قاضی؟
- بلی جناب قاضی.
قاضی سرش را به علامت عصبانيت تكان داد و گفت:
-بلی يا نه ؟
- بلی جناب قاضی.
-چه ثبوتی داري كه پدرت ترا كشته بود؟
مرد مكث كرد و به فكر فرو رفت.
قاضی- فرضا پدرت ترا كشته باشد. آيا ميتوانی به محكمه جريان كشته شدن را مقدمه و ادعا كنی؟
-بلی جناب قاضی . اگر فرصتش به من داده شود.
- جريان از چه قرار بود؟
مرد دستش را به جيب برد و از آن عكسی را برون كشيد و به طرف ميز قاضی رفت. عكس را روی ميز گذاشت و برگشت به جايش، روبروی قاضی ايستاد.
قاضی عينك ذره بينی اش را پايين كشيد. و از بالا عينك به عكس نگاه كرد.
- مقبره ، سنگ قبر، قبرستان؟ اين عكس چه ربطی به قتل پدرت دارد.
- اين عكس ربطی به قتل پدرم ندارد.
- پس چرا دادی اش به من ؟
- اين عكس ثابت ميكند كه من كشته شده ام و اين گور منست. ربط به قضيه قتل خودم دارد. اين تصوير از گور من است.
قاضي:
- تو ميخواهی دوسيه جديدی را باز كنی. من در حال حاضر قانونا مكلف اجراآت در باره دوسيه ی 352 هستم و قانونا اجازه ی هيچ نوع عدولی را ندارم. عكس را طرف مرد دراز كرد.
- دوباره بگذار به جيبت! فقط در پيرامون چگونگی قتل پدرت حرف بزن و بس!
- چه بگويم جناب قاضی؟
- چگونه او را كشتی؟
- همانگونه كه او مرا كشته بود.
قاضی چكش كوچك را روی ميز كوبيد و فرياد زد.
- تنها در مورد دوسيه قتل پدرت بگو، نه يك حرف زياد نه يك حرف كم!
- بلی جناب قاضی.
- چگونه او را كشتی؟
-چگونه؟
- بلی! با چی؟ كجا؟ چه وقت؟
- با همان چيزی كه او مرا كشته بود جناب قاضي.
- فارسی حرف ميزنم!!! يا ترجمان نياز داری؟
- فارسی حرف ميزنم جناب قاضي.
- با چه، چگونه ؟
مرد:
- اجازه ميخواهم كه وسايل جرم مرا بياورند.
قاضی اشاره ی به مرد نگهبان كرد. نگهبان رفت و با صندوق كوچك برگشت.
مرد به طرف صندوق رفت. آنرا باز كرد.خم شد و از درون آن يك تفنگچه ی كوچك را برون آورد. روی دهن آن يك صدا خاموش كن نصب كرد. بعد گلوله ی سُربی كوچك را روی كف دستش انداخت. به قاضي نشان داد.
قاضي با غرور سرش را تكان داد و گفت:
ـ خوب! بعد؟
مردلبخندی بی معنیی زد ؛ ميله ی تفنگچه را روی شقيقه ی خود گذاشت و گفت:
ـ چنين جناب قاضی؟
- بعد؟
مرد دست اش را روی ماشه فشارداد.
صداي گنگی در فضا پيچید و مرد به روی زمين افتاد. . قاضی از جايش نيم خيز شد. به جسد مرد نگاهی كرد.دوباره روی چوکی اش نشست. دفتری را كه روبرويش بود،بست . روی آن فيته ی سرخ رنگ را گره زد. يكبار ديگر نيم خيز شد و به بازوي جسد نگاهي كرد و در کنار پایینی دفتر با قلم توش نوشت: دوسيه 352 بسته شد، تمام.
درحاشيه هاي سورريالسیم
مجموعه "ابجد"
شماره =( 352) ابجد
پنجمین و آخرین قسمت
- جنابان محترم! به نام همه پرندگان مرده در قفس،به نام همه كودكان گرسنه،به نام همه يتيمان جهان!
از شما تمنا ميكنم تا به پا بایستد و يك دقيقه سكوت كنيد!
اتاق كوچك در روشنی آفتاب سايه های شب را شسته بود. نور از پلكهای بسته ام عبور میکرد تا بيدارم کند. چشمانم را باز كردم، لحاف را پس زدم ُ، روی بسترم نشستم. روح گليم كهنه ی تركمنی حتا در روشنی روز مرا تعقيب ميكرد و جای فرش نو و سرخ را میگرفت تا خاطرات اش را در روح كهنه من تازه كند. روی گليم كهنه دراز كشدم قامتم مثل هفت سال پيش نبود. دختری بودم در بلوغ پانزده سالگي ام .باريك و شكننده و لطيف. اما او همان بود. درشت، سرد و كرخت. چشمانم را بستم. قامتم هفت سال كوچكتر شد. ديدم كه جای پرده های نازك و روشن را پرده های خاكستری رنگی بيرحم و تاريك گرفتند. احساس گرسنگی ميكردم ، مويهایم تر و سنگين از روی شانه هايم تا كمرم آويخته بود. تمام پيراهنم را تركرده بود. سردی و گرسنگی آزارم ميداد. به دنبال چيزی میگشتم تا به دورخودم بپيچم به شدت میلرزیدم. برخاستم رده های گليم خشن روی بازوانم خط انداخته بودند. اتاق تاريك بود به سوی دروازه رفتم. با دستان كوچكم تيله اش كردم. دروازه ی اتاق را ايلمير مثل هميشه از برون بسته بود و پرده ها را كشيده بود تا مرا در اتاق كوچك زندانی كند. ايلمير جمعه ها صبح زودتر از خواب برميخاست. سماوار را تازه ميكرد تا آب گرم برای شستن لباسهای چرك آماده كند. لباسها را مي شست و آب باقيمانده را كه تقريبا سرد شده بود، برای شستشوی بدن بدبخت من ذخيره ميكرد. او برای آنكه زغال كمتر مصرف شود اول سماوار را خاموش ميكرد؛ بعد مرا برای شستشو صدا ميزد. اول به شيوه ی نازيستی بدن كوچكم را برهنه ميكرد و حكم ميداد كه يهودانه روی تشت البی استاده شوم. بعد با خست عجيبی انگشتان اش را روی صابون ميكشید؛ كمی رو تنم می ماليد و تا می توانست كيسه ی درشت و بد بو را روی تنم ميكشید تا جای مصرف صابون را پُر كند. بعد هم آب شيرگرم را با خست شبيه ی مصرف صابون روی تنم ميريخت. من سرازيرشدن آب چرك را در طشت البی دم پايهايم نگاه ميكردم و لرزان منتظر مي ماندم تا شكنجه ی شستشو تمام شود. اما هميشه تمام شدنش آسان نبود. ايلمير گاه گاهی مويهايم را زير گل سرشوی رها ميكرد و ميرفت تا لباسهای شسته را روی طناب جا به جا كند. گل سرشوی به شكل آزاردهنده ای از گوشه های چشم و لبهايم ميريخت و من پشت سر هم فرياد ميزدم : آبيی، آبيی! سرم را بشو ، سرم را بشو. او با صورت افروخته اش بر ميگشت و روی تن كرخت و سردم آبی را كه ديگر كاملا سرد شده بود، ميريخت. بعد هم بی آنكه مويهايم را برس بزند و تنم را خشك كند. پيراهنم را از گردنم مي آويخت. در اطاق كوچك زندانی ام ميكرد. پرده ها را ميكشید و در را از برون مي بست. بعد هم با آغشي و تركمن حمام ميرفت و در هوای مرطوب و گرم آنجا آنقدر باقی مي ماند كه من از سردی، ترس و تنهايی، بيهوش روی گليم كهنه می افتادم و در نقش های كهنه آن اژدها، سايه ها و جن ها را ميديدم، كه خفه ام ميكنند. هر بار كه بابا به ديدنم می آمد، من سرفه ميكردم و تنفسم بد ميبود. بابا از ايلمير مي پرسيد و او در حاليكه قطی ها روغن و خريطه های آرد و برنج را كه بابا می آورد جا به جا ميكرد، پاسخ ميداد كه: زياد شير و بيسكيت ميخورم و مريض ميشوم. ايلمير از هر فرصت سود ميبرد كه از بابا پول بگيرد. پول داكتر و دوا را هم بالا ميرفت. تا می توانست مرا به كولی و غرغر نمك مجبور ميكرد.
***
حالا روی خيال همان گليم دراز كشيده ام و به آن خاطرات به گونه ی ديگری نگاه ميكنم. ايلمير برايم يكباره سياه و خاكستری ميشود. گل گلی هايش رنگ ميبازد و تپش های عاشقانه ام برای او ميمیرند. چشمانم را باز ميكنم. روح گليم ترکمنی دور ميشود. من به لحاف نرم و مخملی نگاه ميكنم. با خود ميگويم: چقدر گاهی به اين لحاف نياز داشتم تا روی تن كرخت و سردم بپيچمش. بلند ميشوم به سوی كلكین اطاق ميروم. نگاه ميكنم ايلمير و آغشی مثل جفتی بال پرنده ی آنسو تر باهم اند. آغشی روی صُفه نشسته، پايهايش را به طرف برون صُفه دراز كرده و ايلمير مشغول سنگ كردن و كيسه كشيدن به پايهای ترك خورده و كثيف آغشيی است. يادم می آيد كه ديشب نگاههای ايلمير روي كف پايهای سپيداكيزه و حريری من چسپيده بود. گاهی به دستانم نگاه ميكرد، گاه به پايهايم و بعد زير چشمی به دست و پای ناشسته و رنگی آغشيی نگاه ميكرد. شايد باورش نميشد كه اين بهشت آراسته و سُتره همان يهودی اسير در كمپ نازنيستی او باشد. حالا ميخواهد با صابون و کیسه پوست آعشی را مثل من بسازد. می بينم كه در مصرف صابون سخی و دستباز است و آب را آهسته آهسته روی پايهای آغشی ميريزد و چيزيهای ميگويد. هر دو می خندند. به سوی باغچه نگاه ميكنم. جنازه های كاكتوسها با گردن های بريده و تن خميره شده روی كرد ها افتاده اند. فكر ميكنم كه خيلی كاريهای دیگر دارم كه بايد انجام بدهم . بايد تمام حسابهايم را از این خانه پس بگيرم. ديگر هيچ دلبستگی به غير گديکم با آنها ندارم. به طرف صندوق ميروم. بازش ميكنم. لباسهای شُسته و نو را تُند تُند پس ميزنم. بُقچه ی كتانی را باز ميكنم. توته های ململ سپيد را لايی تنبان كهنه يی مي يابم. چند تا از توته ململ ها را برميدارم . پيراهنم را بالا ميزنم. ململ را جا به جا ميكنم. لبخند ميزنم. حس ميكنم كه راز سرخ آنها را دزدیده ام. احساس میکنم که به حجم بيرحمي شان، رسوا شان كرده ام. درست حالت قهرمان داستانهای پوليسی را كه خوانده بودم، دارم. حالا رمزشان زير پيراهن من پنهان است. بلوغ يك دخترك برای مادر و رابطه ی مادر با او، آنگاهی كه او دامن اش را سرخ ميكند و اولين قاعده گی اش را ميگيرد، درست مثل مكش پستان نوزادي است كه مكيدن را براي بار اول تجربه ميكند. و هيچكسي نمي تواند اين طوفان سرخ را چنانكه مادر به ساحل می برد، به ساحل ببرد. من در اين طوفانها هميشه تنها بودم. كركتر من، مرا خاموش ميكرد و كركتر مادرجان او را. من برای مادرجان يادگار منحوس يك ننوی جوانمرگی بودم كه يك عمر شوهرش را سوگوار كرده بود و او برای من. زنی بود مُدبر، كه فرمان ميداد؛ توبيخ ميكرد. زنیکه نوازش را جیره بندی میکرد و ميان من و خودش خط ميكشید. چگونه می توانستم با او رابطه ي سرخ داشته باشم. ولی ايلمير با همه عامی بودنها و درس نخواندنهايش بی آنكه در ذات اين روابط بداند همان گونه غريزي، آغشي را از طوفانها ميدزدید و به ساحلهای ميبرد، كه خودش هم نميدانست ساحل استند. لباسها را پس زدم. دستم به چيزي خورد كه لباس نبود. پيراهن كهنه و كودكانه ی آغشی؟ همان پيراهن گل گلی كه او را آغشی ميكرد و مرا بهشت. لای آن چيزی بود، بازش كردم: آه! خدايا! جسد من! جسدمن! باورم نميشد. گديكم! كمی خاكی و كهنه شده است. چشمانش هنوز ميدرخشید. باورم نميشد كه او را پيدا كرده باشم. بغلش كردم. بوسيدمش. چيزی كم داشت. دست چپ اش نبود. لباسها را بيشتر و بيشتر به هم زدم. لای پيراهن كودكانه و كهنه تركمن دست چپ گديك را يافتم. فرياد زدم : دزدها. دزدها! دست را روی شانه ی جسدم، روی شانه گديك ام جا به جا كردم. دهنم را به گوشش چسپاندم و گفتم: حالا ميتوانی، بنويسی همه قصه هايت را از روز ازل تا ابد. حالا ميتوانی اين دزدهای بيرحم را رسوا كنی. دوباره بوسيدم اش . راستي! مقبولك حالا نامت چيست؟ هنوز نامت جسد است. ني ، نامت حالا بهشت است. دوباره مي بوسم اش. پيراهن گلدار ايلمير و پيراهن گل گلی آغشی را برداشتم و بردم در بكس كوچكم ماندم. گديك را هم. بعد هر چه روی طاقچه بود به هم ريختم، همه چيز را. سر بوتل تيل شرشم را باز كردم و آنرا روی عرق چين موره دوزی آغشی برای نظم بای چپه كردم. سُرمه دانی را زير رو پوش قران ريختم تا عيد شان را بی سُرمه كرده باشم. سيخكهای رنگي و عکس ترکمن را هم دزدیدم. گيلاس آب را روي لحاف ريختم. لباسهايم را جمع كردم و آماده فرار شدم. فقط بايد مويهايم را شانه ميزدم. چوتی ام را باز كردم و روبروی آيينه ايستادم. دَر اتاق به یک تكان باز شد. تركمن با چشمهای پف كرده و قامت كشيده اش داخل اتاق شد.
بی سلام پرسيد:
ـ ميروی؟
گفتم:
ـ جی.
ـ جی؟ هو جی هندو خو نيستی؟ مگم از اول هم چندان مسلمان نبودی. مسلمان كدی دست چپ نان نميخوره، کدی دست چپ نوشته نميكنه. ميكنه؟ باز ايه مويهای تو بیخی ننه بلا است هندو ها واری.
ـ چقه پشت دست چپ مه شله هستی تو كفترباز. خدا مه را چپ دست ساخته دگه مه چی كنم
ـ خدا همه چيزه سر تو گگ آورده. دگه كسی ره نيافته بود. اول خو از يك فاميل كلان يك سر ماندی. باز....خاموش ميشه .
نگاهش ميكنم.
ـ دست چپ ره به مسلمانی چی؟ نماز خوده خو ميخوانم.
ـ نمازه خو از ترس بابا ميخوانی. اگه نی به ای قواره و ای لباسهای هندی ات بايد درمسال بری.
ـ تو از ترس كی ميخانی ؟ از ترس پالوان؟
ـ نی از ترس خدا. به هوس بهشت و حور بهشت.
ـ بهشت و حور بهشت؟ هاهاها
نگاه هایش رنگ ديگری ميگيرد و با دقت بيشتر و سوزنده ای نگاهم ميكند. پيشانی ام داغ ميشود و خودم را مصروف بستن مويهايم ميكنم.
ـ باز خنده كو بهشت.
ـ چي ؟
ـ نمی فهم همی خندیت بيخی مه را كشت. دلمه بُردی.
يك قدم نزديك مي شود. يك قدم ديگر. پس پس ميروم. دستش را دراز ميكند و فيته آبی رنگ را از آخر چوتی ام كش ميكند. انگشتان اش به مويهايم ميرسد. بازش ميكند و روی صورت ام می پاشد. با صدای لرزان ميگويد:
ـ باز خنده كو بهشت . دلمه بُردی به خدا.
پس پس ميرود. گلويش را صاف ميكند و با صدای نيمه لرزان ميگويد. هی، بابا ره نگويی كه گپ خراب ميشه. دوباره گلویش را صاف میکند. مذاق كدم. به خدا مذاق بود.
ـ اينجه در كوچه كُلی دخترهای مقبول ره مه گپ داد یم. اگر كابل آمدم تُره هم گپ مي تم. بی خدا چقه شيشك شدی تو . دلمه بُردی به خدا.
پس پس تا دم درواز ميرود پايش به دم درميخورد و مي افتاد. قهقهه ميخندم.
بلند ميشود. باز پس پس ميره: بی خدا چقه شيشك شدی تو. هی . بهشت. كابل ميايم كابل ميايم به خدا كابل ميايم.....و مثل آنكه بدنبال كفترهايش بدود. ميدود و ميرود.
به آيينه نگاه ميكنم صدايش در گوشم مي پيچد:
ـ باز خنده كو بهشت، باز خنده كو ... لبخند ميزنم. فيته آبی را از روی زمین میگیرم. هنوز حسی گرم دستش را دارد.
يكبار ديگر به آيينه نگاه ميكنم. چادر را روي شانه هايم جا به جا ميكنم هنوز هيجان و ترس گنگی در دلم احساس ميكنم. تركمن با آن قامت و ابرو های كشيده و صورت متوازن درست مثل نقاشی هاي میناتوری كتاب حافظ بود و هيچ شباهتی به اسد نداشت. اسد با آن صورت گندمی ،چهره نا متوازن و چشمان درشت اش شبيه هيچ چيزی و هيچكسی نبود مگرخودش. اما يك چيز در نگاه هر دو شان مشترك بود ـ چیزی سوزنده. به اطرافم نگاه ميكنم همه چيز را به اندازه ی كافی به هم ريخته ام حتی بالشت ها را بی جا كرده ام و نقش و نگار آنرا رو به ديوار گذاشتم. پرده را پس زدم. ايلمير كار پايهای آغشی را تمام كرده بود و مصروف كشيدن آب از چاه بود. ميخواستم صورت كبود آغشی را ببينم. وقتيكه عرق چين آغشته به تيل شرشم ميبيند. يكبار ديگر كارگاه را گرفتم اينبار سوزن را از تار كشيدم و تار را كش كردم. موره ها روی توشك ريختند. كارگاه را گذاشتم. منشورك را گرفتم داخل بكس كوچكم گذاشتم. گديكم و پيراهن ها هم آنجا بودند. ازاطاق برون شدم. بی آنكه به ايلمير و آغشی نگاه کنم، يك نفس تا دروازه دويدم و فرار كردم. هيچ احساس پيشمانی نميكردم. آنها كه هرگز مرا دوست نداشتند وحتی به محبت من جوابی ندادند و با بيتفاوتی كرخت شان بدترين پذيرایی را از من كردند.حالا بايد بدانند كه من يكی مثل خودشان هستم. كاملا مثل خودشان با جواب مساوی.
دكان حاجی پر بود از قالين و قالينچه و كلاه هاي ازبكی. حاجی با لباسهاي سفيد و كلاه گرد ازبكی با خط های موره دوزی به سر ش، روی قالينی نشسته بود. صورتش نورانی و روشن بود. سلام كردم.
لبخند زد و گفت:
ـ قالين ميخری يا قالينچه؟
گفتم:
ـ من بهشت ...
ـ عمرت دراز است همی حالی وكيل زنگ زد. پريشان است. نان خوردی؟
ـ نی ، بلی بلی ...
ـ بس تا ده دقيقه ميايه ازهمينجا راسن به كابل ميبره. در ايستادگاه مادرت و ملنگ برت ماتل می باشند. فاميدي؟
ـ بلي .
ـ بشين همينجه.
مرد چاق و بد شكلي روبه رويم نشسته بود و مصروف چلم كشی بود. چشمانش شرارت ناجوانمردانه داشت. پیهم به سويم می دید. چشمانش روی يخنم تا و بالا ميرفت. چادرم را روی سينه هايم كشيدم . با خشم نگاهش كردم. يك لحظه به سرخانه ی چلم نگاهی انداخت و دوباره شروع كرد به نگاه كردن به پايهايم. دامنم را تا توانستم روي رانهايم كشيدم. ولي چشمان او همچنان برهنه بود و آزارم ميداد.
حاجي به سويش نگاه كرد و گفت :
ـ شناختي؟ خواهرزاده ای وكيل صاحب است. كابل ميره.
مرد دهانش را از چلم دور كرد، ابروهايش را بلند برد و گفت:
ـ خو؟
بعد رو به من گفت:
ـ وكيل سلام يادت نداده ؟
ـ ياد داده اما نه به هركس.
حاجي نگاهم كرد گفت:
ـ جان كاكا . اينا حاجی صاحب اسلم بای هستند از خان های مزار. دوست قديم وكيل صاحب بودند خو كمي دل جنگی شده و ...
اسلم پيشانی اش را تُرش كرد و گفت:
ـ از بد گُهر آن رويد كه در اوست.
شقيقه هايم پرش عجيبی پيدا كرد. رنگم سرخ شد. باخشم نگاهش كرد. حالا ميدانستم كه اين اسلم بای كی است.
ميگويم:
ـ بدگُهر تو هستي كه به قره تهمت دزدی و به خواهرش زليخا تهمت فحاشي زدی تو اگر خوش گهر ميبودی هيچگاهي به يك زن بيگناه تهمت دورغ نميزدی.
حاجی و اسلم تكان خوردند. باور شان نميشد كه اين جمله از دهن من برون شده باشد.
اسلم كبود شد. چشمانش از حدقه برون آمد. تا دهن باز كرد چيزی بگويد. حاجی در ميانه دويد و گفت:
ـ حاجي صاحب! به لحاظ خدا! خيراس. ناديده بگير. اوشتك است. خو گم اش كو قصه ای حج رفتن اته كو... اسلم با آب و تاب در مورد خدا و پيامبر و اسلام حرف میزد. گپهایش را باور نميتوانستم و به جای آن فكر ميكنم كه از دهانش با دود، دود چلم در هوا مگس های چسپناك در آلودگي های جويچه ها، برون مي پرند و به مارهای هولناك مبدل ميشوند. بعد دور گردنش چرخ ميخورند و آنقدر می پیچند تا صورتش را کبود میكنند.
من با چشمان آشفته و خشمگين نگاهش ميكردم. درحلقه های دود، آنسوتر زليخا را با قامت بلند و چشمان غمانگيز مي بينم كه از كوچه ی حمام ميگذرد. دامنش سپيد، بهاری و پاكيزه است. اما زنهای، خورد شده در سرگوشی ها، خود را از كنار او گوشه ميكنند، تا داغگين نشوند. زنی شيطان صفتی كه در تاريكی ها آلودگي ميكارد و صبح ها لباس فرشته ها را تن ميكند. با دستان آلوده اش به دامن او می چسپد. زليخا خاموش نگاهش ميكند. آهی ميكشد و دور ميرود. توانایی دفاع از بيگناهی اش را از او گرفته اند. پشه ها و ملخهای زياد از دهن زن برون ميشود. از كنار دهنش بوی بدی هوا ی کوچه را مسموم میکند. از كناره های لبانش مايع لزجی سياه رنگ خط مي اندازد. پشه ها به زودی كرمك های كلآن و خورد ميشوند و شرو ع میکنند به تا و بالا رفتن روی تن همه عابرین. عابرین با كرمهای روی تن شان به سوی زليخا حمله ميكنند. مردها با چشمان درنده به صورت مقدس اش نگاه ميكنند. شايد زير دل، باخود ميگويند چرا از سخاوت اش بي بهره مانده اند يا شايد هم برای به دام انداختن اش نقشه ميريزند. زليخا به آنها نگاه نميكند. شايد چشمانش تنها به ديدن يك نفر، فقط يك نفر خو كرده باشد. مي بينم كه زليخا به آخر كوچه نميرسد. نيمه ی راه، تنش ميان كوچه روی زمين مي افتد. نگاه ها ، كناره ها و كلمات، سنگ ريزه های كوچكي ميشوند و به سر و روی مي ريزند. او زير آن سنگ ريزه ها می ماند درست مثل جسد من زير درخت هيولا و دستانش.
كوچه بی معنی ميشود. كوچه بی زليخا خالی از تقدس است. كوچه ميان حلقه های دود گم ميشود. اسلم بای همان مرديست كه قره سالها در دكان قالين فروشی اش حمالی ميكرد.
***
زلیخا:
ازقصه های بابا ميدانستم كه اسلم بای همان مرديست كه قره سالها در دكان قالين بافی اش حمالی ميكرد تا شكم خواهر و مادرش را سير كند.باباهميشه از اسلم باي به نام قسم خور ياد ميكرد و سخت از او نفرت داشت. او برای ما قصه كرده بود كه چگونه برادر اسلم بای از زليخا خواهر قره خواستگاری ميكند. ولي قره رد ميكند و ميداند كه خواهرش با اين مرد عياش و زن باره خوشبخت نخواهد شد و زود او را به پسر كاكايش كه زليخا سخت به او دلبسته بود، نامزد ميكند. برادر اسلم بای به كمك كمره،مخفيانه عكس رقص زليخا را در يك عروسی خانه گی ميگيرد و شايعه ميكند كه زليخا براي او رقصيده و يك بازاری و هرجايی بيش نيست. عكس را جا، جا نشان ميدهند. داد و فرياد زليخا و قره به جای نميرسد. نامزدی زليخا با پسر کاکا یش بهم ميخورد. قره رسوا و منزوی ميشود. بابا به فکر کمک به او میشود. مردم را جمع ميكند و ميخواهد كه جرگه كنند و اسلم بای و برادرش سوگند يادكنند تا شايد از خدا بترسند و دامن دو انسان بيگناه پاك شود. اسلم بای روی قرآن دست ميگذارد و به دورغ ميگويد كه با چشمان خود قره را ديده كه قالينی را دزديده و هم ميگويد كه زليخا سالها سرگرمی برادرش بوده و قره خود در اين كار همكاری ميكرده و راضی بوده است. قره به اسلم بای حمله ميكند و جرگه به جنگ و چاقوكشي ميكشد. قره و بابا هر دو زخمی ميشوند. بابا! به هزار زحمت قره را آرام ميكند و آندو را به خود كابل ميآورد. زليخارا به مردی نسبتا مسن به نكاح ميدهد. از مرد قول ميگيردكه مانع درس و كار او نشود. قره مدتی به كار دريوری دركابل می پردازد. بابا برايش يك كارگاه قالين بافی ميخرد. او به مزار برميگردد تا دوباره زندگي اش را سامان دهد. حالا همان مرد روبرویم نشسته است و به خواندن آيات از جنت و دوزخ و مقدسات ميگويد.
***
بُس ميآيد. از جای بلند ميشوم. به طرف اسلم بای ميروم و جيغ ميزنم: قرآنخور، اسلم قرآنخور و طرف بُس ميدوم. اسلم بای از جايش بلند ميشود تا تعقيبم كند. اما چلم اش چپه ميشود و با تمام وزنش به زمين مي افتد. از پشت شيشه ی بُس می بينم كه حاجی، دهان خون آلود اسلم باي را با دستمال پاك ميكند و سرش را با تاسف و ناراحتی شور ميدهد. داخل بس ميشوم. دريور قهقهه ميخندد و ميگويد:
ـ او موش مرده، تو كه كدی آغايت باشی خوده شور داده نميتانی. ببين كه سر خان صاحب چه آوردی. چهره اش راضی و آرام است. زير دل از كار من خوب كيف كرده به عجله ميگويد برو در آخر بس پُت شو كه نيايه.
در يكی از چوكی های بس می نشينم. از لگد كردن باغچه ی قره تا افتادن اسلم بای همه را مرور ميكنم. هيچ نوع احساس پشيمانی نميكنم. چشمانم را می بندم. مثل هميشه با بستن چشمانم دروازه های شهر خيالی ام باز ميشوند. آن دنيايی را كه من در پنج سالگی خلق اش كرده بودم و سالها با كركتر ها و قهرمانهای آن زيسته بودم، دنيای كه پُر بود از هنرمندان، نويسندگان ،اژده ها، جن ها، آدمک ها، پشك های سياه و سفيد، قصرهاي بلند و مرمرين با چلچراغهاي آويخته، دنيای پُر از كركترهای دلخواه و کارآمد، هر وقت كسی در دنياي واقعی خوشم مي آمد؛ او را هم داخل آنجا می بردم و هر گاه که ناراحتم ميكرد از آنجا به دنيای واقعی پرتاب اش ميكردم و دروازه ها را به رويش می بستم. همان دنيای كه ايلمير و آغشی سالها ميان كركترهای آن با همان پيراهنهای گلدار زيسته بودند. دنيايی كه درآن، جای گديك تنهايم هميشه خالی بود. حالا گديكم را دوباره دارم. جسدم را دارم. شايد ديگرحتا جسد نيست. از دروازه به سوي قصر ميروم. داخل اطاق خودم ميشوم . اتاقم پر از آيينه های بلند است. اتاقی كه پرنده ها يش قفس را نمی شناسند. چهار سويم می پرند و شادی ميكنند. پنجره های باز را تا آسمان پرواز ميكنند و دوباره بر ميگردد تا با من ترانه خوانی كنند و برقصند. دوتا پرنده را تازه از دنيای واقعی آوردم . نام يكي اكو است و نام ديگری جگگ. اكو را پارسال در باغچه زير درخت سيب يافتم. مرده بود از سردی يخ اش زده بود. شايد فكر ميكرد كه روی گليم تركمنی كهنه خواب است. شايد فكر ميكرد كه بيهوش شده از سردی و گرسنگی. اما كاملا جسد بود. كاملا جسد شده بود. راستي! هيچگاهی يخ تان زده است. هيچگاهي از شدید گرسنگی و سردی بيهوش شده ايد. من؟! من آری. بارها. نميدانم چرا جسدش را بلند كردم و بوسيدم . كمي شبيه ی جسد من بود سرد و يخزده. اول زير ديوار دور از چشم مادرجان گورش كردم و بعد آوردم اينجا. حالا گرم است و هرگز گرسنه نمی ماند. جگگ را از قفس خانه ی ملنگ جان دزدیدم. يك روز كه ملنگ جان يادش رفته بود براي او دانه بگذارد. دروازه ی قفس را باز كردم. جگگ پر پر زد، اول آزادش كردم. بعد آوردمش اينجا. دلم ازش کنده نمیشد. اما باید دور میرفت. شاه گل برايش مادر خوبی نبود. شاه گل در غم داشتنی آغشی پشت و پهلو ميزد و جگگ را ناديده ميگرفت. بعد ها ملنگ جان روزها گريه ميكرد و جگگ را مي پاليد. چند بار از من پرسيد: گفتم: نميدانم كجا است. حالا جگگ و اكو خوشبخت اند. روبروی آيينه استادم. مويهايم را باز كردم. كمی از آنرا روی صورتم پاشيدم و بلند صدا زدم : بهشت بخند، باز بخند، صورتی ميان من و خنده و آيينه، آفتابي شد. خط های وجد گيجی زيبايم ميكرد. تركمن پشت سر با نگاههای مات و سوزنده ايستاده بود. برميگردم: نگاهش ميكنم:
ـ تو اينجا چه ميكني؟
ـ من آمدم. من گفته بودم كه می آيم. يادت هست؟
تركمن گم ميشود. آدمهای دنيای خيالی من. عادت ندارند ميخكوب شوند و آنقدر بماندند تا فرياد بزنم كه برويد. ميايند و ميروند. ريمود های خيالی آنها را اتوميزه ميكند. بكس كوچكم را باز ميكنم. عكس تركمن، منشورك رنگی، سيخكها و فيته ی آبی را روی طاقچه می مانيم. حالا اينها اشيای دنیای خوابهايم شدند. اشيايی كه من محتاطانه انتخاب شان ميكنم. پيراهن گلدار آغشی را برون ميكنم. پيراهن گلدار ايليمر را هم. پيراهن آغشی را به تن ميكنم. چادرش را به سرم می اندازم. به سوی طاقچه ميروم سيخكهايش را روی مويهايم قطار ميكنم. می چرخم. تصويرم روی آيينه ها هفت رنگ ميشود و در ساز يك راگ ديوانه و شاد چرخ چرخ ميزند. صدای گرمی از سوها ميخواند " موری آیی اج هو لال .می اينا ناچی موری لال، كه گنگرو توت گيی "
باورم نميشود كه آغشی شده باشم. باورم نمیشود كه ايلمير ديوانه وار دوستم داشته باشد. از آنسوی رقصهای ديوانه و گيجم صورتش را می بينم. جای چشمان سرد و ناراحت اش را يك جفت چشم مشتاق و عاشق گرفته است. حس ميكنم كه نگران چرخ هايم است، نگران تعادلم، نگران دست و پای كوچكم. حالا ديگر در مصرف صابون و بيسكيت سخی خواهد بود. حالا ديگر هرگز مرا زندانی نخواهد كرد و تنم را در هوای سرد به آب سرد تر نخواهد سپرد. حالا من آغشی اش هستم. نه يك كودك تنها و بی زبان كه حتی نميدانست با او چه ميكنند. چرخ ها تمام ميشود. پيراهن را برون ميكنم.
كمي اينسو و آنسو ميروم و بعد تصميم ميگيرم تا امروز براي ايلمير، روبسپیر باشم و محكمه ی بسازم و براي اولين و آخرين بار با او تصفيه حساب كنم. پيش خودم همه سناريو را مرور ميكنم بايد درست مثل فلم انقلاب فرانسه باشم.
لباسهای وكلای فرانسوی را كه از يكی فلم های انقلاب فرانسه اينجا آورده ام، مي پوشم و مويهای حلقه ی روبسپیر را به سر ميكنم. روبسپير را برای لوحه های كوچك و نوشته شده اش و لهجه دهاتی ولی محكم اش دوست دارم. شايد او نمي توانست رابين هود باشد مثلي كه ايلمير نتوانست حليمه باشد. حليمه ها و رابين هود ها ی واقعي محصول خوش باوری های خودشان هستند. حتی بابا محصول خوش باوریهای خودش بود. باورهای كه در دنيا واقعی به چهره ی معكوس خودشان دهن باز ميكنند تا رابين هود ها، حليمه ها و بهشت ها را ببلعند. بهشت های كه محصول بابا ها هستند و باباهای كه محصول رابين هود ها هستند و همينطور رفته رفته تا حضرت ايوب و مسيح و تا آخر خود پرودگار را، دنيا مي بلعد تا هاضمه ي حريص اش را سير كند. يك روز كه دنيا تا آنجا رسيد ديگر تمام می شود نقطه. يك نقطه به اندازه ی گردی خود دنيا و بعد بي خدای و بي باور مطلق بی ديالتيك ماركس. خود كرخت، بي جنبش. بي معني، جماد انسان در نبض متروك عاطفه.
به صحن ميروم همه چيز آماده است. چوكي ها پُر است از اعضاي كميته ملي فرانسه و ژاکوبین های سرخ كه خشم انقلاب بزرگ فرانسه را فرياد ميزند. قامت كوچكم روی صحنه كوچكتر معلوم ميشود. قبلا تمام اتهامات را روی لوحه ها نوشته ام و لوحه ها را روی صحن آويخته ام. دستم را به كمرم ميگيرم. گلويم را صاف ميكنم و فرياد ميزنم: محكوم را بياوريد.
دو نفر ايلمير را در پيراهن كهنه و خاكستری رنگ ميآورند. چادرش پس رفته و صورش سرد و غمانگيز است. يكي از لوحه ها را رو به روی چشمانش ميگيرم و فرياد ميزنم:
ـ بخوان! بخوان!
چادرش را روی دهان اش ميبرد و خاموش می ايستد.
لوحه را پايين ميكنم. چرخ ميزنم و با تمسخر ميگويم. بيسواد مطلق! عامی! فقط ياد داری كه آغشی را دوست داشته باشی. تو حتی نميدانی كه بشريت يعنی چه؟ بشريت گرسنه و فقير! بشريت كه به دوستی و محبت تو نياز دارند. تو حتا نميدانی؟ كه تو تنها نيستی. تو يكی از توته های يك كل بزرگ هستی. اگر تو گنده شوی. اگرمن گنده شوم تمام بدن بشريت مسموم خواهد شد. تو اما نمی دانی. تو فقط يادداری كه آغشی را دوست داشته باشی. اعضاي كميته ملی هورا ميكشند و هلهله ميكنند. انگشتم را به طرفش دراز ميكنم و فرياد میزنم: تو، تو نميدانی كه من كی هستم؟ من بهشت! يگانه وارث ده ها هزار هكتار زمين و جايداد پدرم. من بهشتی كه بابام دو چند در آمد ماهانه تان را براي تان مصرف ميداد تا سه ماه سرد زمستان، مرا در خانه ی تان زندانی كنيد. انگشتم را بسوی خودم ميبرم و ميگويم : من، من بهشت يگانه وارث يك خانواده ثروتمند مرگ مرده ی گور شده. چرخ ميزنم و انگشتم را به طرفش دراز ميكنم. تو بيسواد مطلق، عاميی. امروز برای همه جرايم مكتوبه ات بايد پاسخ بدهی. صدایم را بلند تر میکنم مطابق قوانين مطروحه ديوان عالی خودم! طبق ماده چهارصدو نود و دو رفتار ظالمانه با كودكان و پرنده گان حكم اعدام ترا به گیوتين اين قصر خواهيم سپرد. اعضاي مجلس فرياد ميزنند: گیوتين ، گیوتين ، گیوتين.... زنده باد پرندگان و كودكان يتيم و پا برهنه .... مرگ به ملكه ، مرگ به ملكه.
ايلمير چيزی نميداند. شايد منتظراست تا گپهاي من تمام شود و برود روی كارگاه قالين بافی اش بنشيند. پيهم سرفه ميكند و دهنش را به گوشه ی چادر چرك اش پاك ميكند. نگاه اش ميكنم. فرياد ميزنم:
ـ يادت است كه مرا گرسنه زندانی ميكردی؟
جواب نميدهد:
جيغ ميزنم: مطابق ماده هشت تعديلات قانون جزا، سكوت در محكمه جرم است.
ايلمير شور ميخورد و ميگويد:
ـ يادم است
- وبيسكيت ها يادت است؟ مگرآن بيسكتها از آغشی و تركمن تو بودند؟ كه بسته بسته به آنها اهدا ميكردی و براي من! منی، كه صاحب اصلي آن بودم فقط جيره ميدادی ؟
آخ! زن بدبخت! برای يك لحظه،حتی يك لحظه آغشی را در جای من تصور كن! كه با لباس های تر در اطاق سرد از شديد گرسنگي بيهوش شود.
ايلمير كبود ميشود. تنش ميلرزد. حتی تصور آنكه آغشی گرسنه و سرد و زنداني باشد. برايش درد ناك است. به سويش ميروم. رو به رو و چشم در چشم مي ايستم. من، من! من هم يك آغشی هستم. هركودك، هرپرنده، يك آغشی است. همه كودكان دنيا آغشی هستند. فقير يا ثروتمند، گرسنه يا سير، سرد يا گرم.
دور ميشوم. ايلمير زار زار می گريد. مويهای روبسپيرانه ام را از شانه هايم دور ميكنم روبه اعضاي كميته ميكنم. همه در سكوت غمانگیز فرو رفته اند. به سوی كارتها ميروم كارت را برون مياورم. به سوي جمعيت نشان ميدهم. با صداي بلند ميخوانند "ترحم به ظالمان ستم به فقرا است".
ـ جنابان بزرگوار! به اشكهاي اين زن نگاه كنيد. اشك! فقط اشك نيست جنابان . اشك من ، اشك يك كودك زنداني هفت ساله ی سرد، سردی گرسنه و بی زبان بود، كه نمي توانست. حتا نمی توانست در بسته به روی خودش را باز كند يا به كسي شكايت ببرد. اشك كودكی بود كه هنوز به دامن گل گلی اين زن چنگ ميزد تا مگر ستم نكشد و دوست اش بدارد.
- جنابان محترم! به نام همه پرندگان مرده در قفس، به نام همه كودكان گرسنه، به نام همه يتيمان جهان! از شما تمنا ميكنم تا به پا بایستید و يك دقيقه سكوت كنيد!
همه ميايستند. رابين هود آرام آرام مي گريد. چهره ی گيوتين و دانتون سرد و جدي است.
يك دقيقه تمام ميشود و من ادامه ميدهم.
ترحم به اشكهای این زن را فراموش كنيد. اين زن! اين زن! چهار سال مستدام . كودكی را ـ به خودم اشاره ميكنم ـ به شديد ترين مجازات محكوم كرد. گرسنه بودم، سرد بودم، ترس يك لحظه رهايم نميكرد. از شدت تنهايي و ترس بيهوش میشدم.
جنابان! كسي است اينجا از ترس يك كودك زندانی در تاريكی تعريف بدهد؟ كسي از شما است؟! روح كوچك او را در برابر چشمان آغشی خودش به درد بی مهری و بی توجه ی دچار ميكرد و .... گلويم بغض ميكند و اشكهايم جاری ميشود. اين زن روح مرا زخمی كرده است تا هزار سال ديگر. كودكي مرا زخمي كرده است تا هفت معاد ديگر.
اعضا فرياد ميزنند : گیوتين گیوتين ، مرگ بر ملكه!
رابين هود در جايش مي ايستاد : گلويش را صاف ميكند و ميگويد: به نام راه حل براندازی نرم، به نام خداي كه كودكان را همسان آفريد و با نام آنان كه براي ما گیوتين نمي سازند. زير چشم به ژوزف نگاه ميكند، ژوزف سرخ ميشود به سوي دانتون نگاه ميكند و چشمك ميزند. دانتون هم لبخند ميزند.
رابين هود به صحن مي آيد دستانش را به پشت ميبرد و شروع ميكند به قدم زدن و سخنرانی:
حاضرين و جنابان عالي! از احضارات وكيل بزرگوار چنين استنباد ميشود كه مطابق ماده هاي دو صدو نود و نه، چهارصدو بيست و پنج و هشت و هفتاد دوی ظلم و ستم به پرندگان و كودكان، اين خانم سنگين دل قانونا می تواند به گيوتين سپرده شود. ولي جنابان! ما قانون را مي سازيم، قانون مارا نمي سازد. قانون نبايد فرديت اشخاص را فراموش كند. در گام اول بيرحمي اين خانم ناشی از اين نوع خست و حماقت بوده است نه از جنايت پيشه گي . خست در مصرف زغال ،خست در مصرف بيسكيت ، خست در مصرف صابون ، خست در مصرف آب گرم، خست در پرداخت پول حمام. اينها همه ريشه در ريشه هاي جامعه ی فقير دارند. دوما! مرگ اين خانم . مرگي كودكان او نيست؟ جنابان عالي! توجه بفرمايد. .
لحظه یی همه آرام ميشوند و چند لحظه بعد همه گرد رابين هود جمع ميشوند. ايلمير با چشمان اشك بار نگاهم ميكند. در سيمای من گناهانش رنگ ميگيرد. ميخواهم برايش بگويم كه دستان من ديگر كوچك نيستند. حالا ميتوانم دروازه ها را باز كنم و پرده ها را پس بزنم و بگويم: هي! گوشم كن. من پانزده سال دارم و قامتم به اندازه همه ی آن سالها، درد پس داده است. با خودم ميگويم يكروز مادر جان را هم پشت همين ميز ايستاده خواهم كرد. و در قامت تو و او و همه زنانیكه به كودكان خشونت ميكنند.
رابين تبعيد ايلمير را اعلان ميكند. من هم تاييد ميكنم. او دوان، دوان از قصر برون ميشود. من دروازه را پشت سرش مي بندم. بر ميگردم. احساس آرامش ميكنم. دلم سبز و خالي و بي تنگي است.
اكو و جگگ دور و برم مي پرند و خوشحالي ميكنند. چشمانم را باز ميكنم. روبسپير، محكمه و ايلمير كمرنگ ميشوند. بكسم را باز ميكنم. پيراهنهای گلدار را برون مياورم و زير چوكی كه نشسته ام، رها ميكنم.
آری! تبعيد پيراهن گلدار ، تبعيد همه آن خاطره ها و عطشها خواهد بود، كه هشت سال تمام دل و ذهنم را شكنجه ميكرد. بُس برك ميگيرد. از شيشه برون نگاه ميكنم. مادر و ملنگ در ايستگاه منتظرم هستند. مادر جان با چپن سبز همان يونيفورم معلمی اش را به تن دارد. يكدسته از مو های پيچيده اش از زير دستمال گل گلی به سمت باد مي پرد. گل گلی چادرش رنگ و بوی مادر بودن و نوازش دارد. راستی هم مادرجان هيچ شباهتي به ايلمير نداشت. هميشه پاكترين لباسها را می پوشد. مويهايش را حلقه حلقه می پيچید. هميشه لبهايش سرخ و چشمان سيه رنگی دارد. دندانهايش را روز چند بار برس ميزند.
از بُس پایین میشوم و ميدوم به سوی مادرجان. بغل اش ميكنم. كمي خم ميشود و رويم را ميبوسد. دستم را به زور ميان دستانش جا ميكنم. دستانم را ميان دستانش ميگيرد. دستانش گرم و صميمي است. دستم را بيشتر مي فشارد. با خودم فكر ميكنم شاید ميشود با او رابطه سرخ برقرار كنم يا هنوز زود است. نه! هنوز زود است. با خود ميگويم نشود او در ميان ژاکوبین ها بوده باشد و همه چيز را شنيده باشد. چهره اش آفتابي شده. گل گلی های چادرش همه آسمان را رنگي ميكند. حس ميكنم او ميتواند برای من یک ايلمير باشد. من ميتوانم آغشی اش باشم. آخر همه كودكان دنيا آغشی ها هستند. همه پرنده های دنيا آغش...
مي پرسيد:
ـ دق شدی؟
ميگويم: بسيار
می پرسد: پشت كی
پاسخ ميدهم : پشت شما
يکشنبه، 2009/11/22
قســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمت چهارم
بی حليمه مثل آغشی
پيراهن
جايی گليم كهنه تركمنی را كه آغَشِی سيخكهايش را روی آن می انداخت و با آنها بازی ميكرد. قالين نو بافت و سرخ رنگ با نقشهای شبيه ی گونه های اناری آغَشِی گرفته، قالين پُر است ازنقش اندازيهای سرخ و سبز. چهارسوی اطاقِ كوچك توشكهای نو ندافی شده هموار است و بالشتهای رنگه رنگه با پوش هاي گل دوزی روی دوشك ها مثل عروسهای تركمني تكيه زده اند. رختخواب پيچيده در كتان چهارخانه آبي و سپيد به ديوارپايين تر از طاقچه چون تصوير زيباي چسپيده. روي طاقچه چند جلد قرآن مجيد ميان دستمال های زری و ابريشمی، ايمان را در كلمات خفته ی شان به ذهن گردی طاقچه لالايی ميخوانند. چند قطی نو و كهنه ، بوتل تيل شرشم و قطی سيخكهای رنگه ايلمير و آغشی كه يگانه اسباب آرايش آن دو بود، كنار سرمه دانی كه هرگزخالی نميشد و مرا به ياد چشمان هميشه بی سرمه ی ايلمير می انداخت. مانده شده. يادم می آید كه ايلمير وعده سرمه ی عيد را به آغَشِی ميداد و در ذهن كودكانه او اين سوال را ايجاد ميكرد كه سرمه هم مثل گدی گك پلاستيك تبار شايد خيلی قيمت باشد. دركنج ترين، كنج اطاق صندوق چوبی را گذاشته بودند كه روی آن با دستمال گلدوزی پوشيده شده بود. نميدانم چرا چشمم بار بار به طرف صندوق ميرفت و يك حس گُنگ و هيپنوتيزمی عجيب به ذهن خفته ی من خبر ميداد كه آن صندوق با كاكتوسهاي وحشی، گدي گك و جسد من يك رابطه از جنس تارهاي گليم تركمني دارد. يك رابطه كه روی روح كهنه ی اطاق هموار است و مرا با ارواحی همه آنچه كه آن اطاق را اينهمه از ياد هاي من جدا كرده؛ دوباره آشنا می سازد.
ايلمير رختخواب را باز كرد. از آن يك لحاف نو، يك بالشت و يك رو جایی برون آورد و بی آنكه به من نگاه كند يا حرفی بزند. جای خواب مرا آماده كرد و بعد به كمك آغشی جای خواب های شان را كنار هم هموار كردند. به هر حركت آغشی گوشه های دامن زری اش كه كوتاه و كمی كلانتر بود بالا ميرفت و از زير آن پيراهن كهنه و چركينش نمايان ميشد. سر انگشتانش با رنگ نخ قالين سياه و سبز بود، درست مثل انگشتان ايلمير. چهره ی ايلمير ديگر آن تازه گی های بهاري را نداشت. گاه به گاه مثل پيره زنها سرفه ميكرد و توبه ميكشد. چهره اش سرد و خالی و بی حس بود. باخود ميگويم شايد اين بی حسی و سردی در چهره او از اول هم بود ولی من قادر به فهميدنش نبودم. آغَشِی و ايلمير در برابر من بيگانه تر از سالهای رفته اند. نميدانم قلب من به كدام پا تا اينجا آمده بود. بغضِ عجيبی راه گلويم را بند كرد. سعی كردم با ايلمير حرف بزنم ولی او هيچ چيزی نمی گفت و سوالهای های مرا كوتاه و گنگ پاسخ ميداد.
آغشی هم چشم از كارگاهِ گل دوزی بر نميداشت. پشت سرهم موره ها را روی سوزن می انداخت و كوك اندازی ميكرد.
بكس كوچكم را باز ميكنم و منشور سه رنگ را برون می آورم . پيش آغشی ميروم و ميگويم: يادت هست آغَشِی، كه آنوقتها كه ما با هم بازی ميكردیم تو آن دور بینك رنگه را چقدر دوست داشتی؟
ـ چی ره ؟ نمی فهم . تو خانه ی ما آمده بودی ؟
ـ من ، بهشت هستم يادت نماندم
ـ بهشت ؟ مچم
ـ من برايت ای دوربينك منشوری را ساخته ام. ببين درقسمت پايينش توته های چوری شكسته ره پُر كديم و اگر چشمت را در مثلتِ شيشه ی ـ اينجه ، ببين ـ اينجه باني و منشور را دُور، دُور بتی ، شكل های مقبول و ديزايين های رنگه رنگه را می بينی. با هر دُور كه ميتی يك گل مقبول دگه ده شیشه گگ دیده میشه ... . اما او حتی نگاهم نميكند و پشت سر هم موره ها را روی سوزن ميگذارد.
- يكبار خو ببين . حتما خوشت ميايه . يكی همتو داشتيم . او وقتها.
ـ مه چه می فاميم . مه سبق نخوانديم . مه خو مكتب خوان نيستم.
نا اميد ميشوم دوربينك را روی دوشك می اندازم و می پرسم : چه ميدوزی؟
ـ عرق چين بری ناظم بای .
سرخ ميشه و باز بق بق ميخنده و چادرشه پيش دهنش ميگيره.
ايلمير ميگه :
ـ وش. بانش كه دوخت و دوز خوده كنه. كار دوخت جيز هايش هم مانده و كار دكان بُغچه بُغچه مانده گی است ای دختر شو و روز خوده يكی كده . که زود خلاص شه. وش. وش درچه غم ماندی آغشی مايه . بس كو . يك چشم خو كو كه كور كدی خوده .
می پرسم :
آبَي، چه وقت آغَشِی ره عروسی ميكنی ؟
ـ همی فصل كه بياه كدی خير. ده عيد رمضان. امسال پيش از محرم آغَشِی مايه ، پشت بخت خود ميره و سرخ روی ميشه .
چهره اش گل ميكند و در خيالات طلايي غرق ميشود. مثل كه پيش پيش زنان با لباس زری و چپلی های زرك دار می رقصد و با صدای داريه ی زنان چرخ ميزند.
ايلمير و آغشی روی جايهای خواب شان دراز ميكشند و من هم خواه نه خواه زير لحافی كه بوی كاكتوسهاي وحشی را دارد و گردِ روح گليم كهنه تركمنی بوی آگينش كرده، خودم را به خواب ميزنم.
آغشی و ايلمير با هم پس پس ميكنند .
ـ چرا نمازت ره نخاندی؟
آغشی می خندد و ميگويد. يك گپ نو شده سرم.
- چه شده . نی كه بی نمازی؟
آغشی دهنش را به گوشم ايلمير می چسپاند و پُس پُس ميكند.
ايلمير به وجد ميگويد: چتل نكدی خوده؟
- كمی .
لحاف را پس ميزند. دامنش را بلند ميكند. روی پيراهن و تنبان اش لكه های سرخ رنگ گل انداخته.
ايلمير از جايش بلند ميشود به طرف صندوق ميرود سرصندوق را باز ميكند يك تنبان آبی شسته و كهنه را برون ميكند. بعد بُغچه گگ كوچكي را باز ميكند و از آن يك زيرتنباني و چند توته سان سفيد را برون ميكشد و به آغشی اشاره ميكند كه پيشش برود. آغشی رو به روی مادرش می نشنيد و ايلمير چيزيهای بغل گوش او ميگويد. آغشی دست را پيش دهنش ميبرد ومی پرسد:
ـ چه قسم .چه قسم بمانش كه چتل نشم ؟
ايلمير پُس پُس ميكند و هر دو برون ميشوند.
ازجايم بلند ميشوم و از پشت كلكين می بينم كه آغشی با آفتابه داخل تشناب بدر رفت ميشود و ايلمير با تنبان، تكه ها و زپرتنبانی در پشت دروازه می ايستد بعد اول تكه ها، بعد زيرتنبانی و آخر هم تنبان را به او ميدهد و چيزيهای ميگويد.
هردو برميگردند.
آغشی - آبَی . خوبه كه پيش از نكاح آمد يا بده
- خوبه، خوبه. مه قدي تو قصه اش ميكنم حالی خو كو كه دختر وكيل ازخو بيدار نشه .
آغشی آهسته ميگه اين پيراهن عذابم كده. پيراهن زري را برون ميكند و بالای سرش روی توشك هموارميكند.
آنها ميخوابند و صداي خر، خر ايلمير بلند ميشود.
ازجايم بلند شدم و آهسته دوازه را باز كردم. ازپله هاي صُفه پايين شدم و رفتم زير درخت زرد آلو و شروع كردم به كندن كاكتوسها. زمين جا، جا نرم بود و كشيدن كاكتوسها آسان. و جا های هم زمين سخت و خشك شده بود. و كشيدن كاكتوسها از زمين خيلي خسته ام ساخت. من هم شروع كردم به لگد كردن شان. آنقدر روي آنها راه رفتم تا همه به جسد های له شده يی تبديل شدند. ازپله ها بالا شدم. ديدم كه چراغ اطاقك قالين بافی روشن است به طرف كلكين رفتم و از شيشه به داخل نگاه كردم. ديدم كه آغشی كنار يك كارگاه نشسته و مشغول تاركردن و موره انداختن است. فكری مثل برق به خاطرم رسيد. داخل اطاق خواب شدم. پيراهن زري را روی پنجابي سفيد رنگم پوشيدم و چادر آغشی را روی مويهايم پيچدم. زيرجای آغشي داخل شدم. با خودم میخندم و دستم را پيش دهنم میگیرم تا دندانهای سفيد و كوچكم معلوم نشود. همه چيزم بوی آغشي داشت. باور نمیکردم که آغشی شده باشم بی خبر از همه چيز و ذهنم درعشق گرم يك دخترك تازه جوان، فقط در تب و تاب يك عرق چين موره دوزي رفت و آمد ميكرد و در عطش يك نگاه ديدنی ناظم بای سرخ و سبز ميشد. صداي سرفه ی ايلمير بلند شد. غلتی زد و توام با آن من گرمی دستش را احساس كردم كه از روی چادر به سرو مويم رسيد. با صدای خواب آلودي گفت : پشتت را لوچ نكو كه خنك نگيرت دخترمايه . آغشي مايه . نازك پری مايه و با گرمی و محبت پیهم دست به سر و روی و پشت و پهلو یم ميكشد و لحاف را ازهرطرف روی تنم می چسپاند . چيزی شبيه لالايی درميان خواب و بيداری زمزمه كرد و من بی آنكه معنی كلماتش را بفهم همه را می نوشيدم و سر ميكشدم و با نوشيدن هر جرعه بيشتر از بيش با همه وجودم از آغَشِی متنفر ميشدم. دلم ميشد همه چيزی او را از او بگيرم. مثل همين بستری كه دركنار ايلمير بود مثل همين لحاف، همين چادر، همين بالشت. ميخواستم چشمها و دستهای ايلميراز او بگيرم ، نوازشهای دست ايلمير را ذره ، ذره از پوست اش بكنم و جدا كنم.. پوستش را از تنش برون كنم و مثل آن پيراهن زری به روی تنِ كهنه ی خودم بپوشم. ياد آن گريه های كودكانه، آن عطش و آن ناديدنها و ناشنيدنها شعله ورم ميكرد و دود خشم از گوشهايم برون ميزد تاسرفه هاي ايلمير را بيشتر كند و تندتر و سمناك تر از خاك رنگه کارگاه قالين بافی به هر شانه زدن روی شش های او خانه كند.تاسرفه هايش را مثل تنهای های من هميشه گی بسازد. ديگر جای آن حس گرم و ملتمسانه را در من يك حس خواستن آميخته با نفرت و كينه گرفته بود. ميخواستم همه چيز شان را غضب كنم، بدزدم و غارت كنم. حتي اگر ممكن باشد از ريشه بكشم و لگد مال كنم. آندو سزاوار سرنوشت كاكتوسها بودند، سزاوار سرنوشت گديگك ، سزاوار سرنوشت جسد من. ميخواستم همه چيز را در آن خانه يی كه هيچ چيز و هيچ كس اش مرا به خاطر نداشت به هم بريزيم و ويران كنم. آن معبد خاطره های كه زائرينش را ترد ميكرد تا در كربلا ی پُر از تشنه گی محكوم به مرگ و شكنجه باشند. آن ذهن های كه مرا با همه معصوميت و محبت كه به آنها داشتم به هيچ ميگرفتند و حتی اسم كوچك مرا از زباله های ياد كور شان دور ريخته بودند. منكه سالها با ياد سنگدلی آنان زندگی كرده بودم به اميد روزی كه با آغوش باز و دلهای گرم آنان آشنا شوم. ولی اينها در دنيای حبس خودشان ، بهشتی را نمی شناختند. ايلمير بلند شد و برون رفت . من زود ازجای آغشی برخاستم. پيراهن ره برون آوردم و خود را زير لحافم پنهان كردم. ايلمير وضو گرفت و برگشت و من به خواب رفتم.
ادامه دارد.
قســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمت دوم
بی حليمه مثل آغَشِی
كاكتوسها
"دیدم که چهارسال بعد باز من و بابا با آغَشی،ترکمن، ایلمیر و قره روی صفه نشسته ایم " (بريده قسمت اول برای يادهانی )
هشت سال بعد بار دیگر من، بابا و قره ازپله های همان صُفه بالا می رويم. از همان پَله های كه من و آغشِی هرروز روی آن می نشستيم و چشمانِ كودكانه ی ما به سمت پرواز كفترهاي تركمن راه ميكشيد. پله های كه تركمن از آنها بالا و پايين ميدويد. گاهی هم بی پروا دست و پای كوچك ما را لگد ميكرد و فرياد ميزد: كِشه، كِشه ... . آغشی جیغ میکشید. ایلمیر میدوید او را بغل ميكرد. دست و پای كوچك اش را می بوسيد.اگر با من ميشد. از دورها سر میي جنبد ولی هرگز به سويم نمی آمد. هشت سال ديگر آن پَله ها بي آنكه قد بكشند، با ياد آن سنگدلي ها آنجا مانده بودند. با ياد دست و پای لگد شده ی كودكی كه حتی چيغ نمی كشيد. با ياد اشكهای كودكی كه حتی اشكهايش درتَف گرمِ خورشيد تا دلِ سنگ پله ها نمی رسيد. پله ها آنجا مانده بودند. با ايلمير، با آغشی و تركمن، با قره و با گروند که در ذهن قره پیر نمیشد و شَیر می ماند. با آدمهای كه همديگر را می پرستيدند.با زنی كه فرزندانش را درمزرعه چشمانش كاشته بود. زنی كه نگاه از آنها بر نميداشت. زنی كه مرا پرورش ميكرد، ولی محبت به من را كُفر مذهب اش می دانست.او سرسختانه ميجنگيد تا حليمه نباشد و من معصومانه ميكوشيدم تا آغشی باشم. اين كوشيدن او را سنگدل تر ميكرد و آن جنگیدن مرا معصوم تر. زنی كه مرا در مزرعه ی چشمانش مثل كاكتوس وحشيی كاشته بودتد تا او گمان کند كه من آمده ام تا همه چشمه های مرزعه ی شان را بمكم. زنی كه هركي بود مگر حليمه و منی كه هركی ميشدم مگر آغشی. منی كه ميخواستم مثل آغشی باشم. گلی باشم روی دامن گل گلی اش. ولي آرزوی من در معبد بی حليمه او مثل پستان مرده و بی شِیر شاه گُل فقط كاكتوس گُل ميداد و تعويذ می بست روی پيراهنی كه هيچ روضه يی گره گشايش نميشد.
بالاتر از پله ها همه چيز خالی از بوی آشنايی بودند . صُفه بوی تارخام و چوب كارگاه قالين بافی داشت. روي ديوارهاي بی رنگ،رنگ آسمانی روشن زده بودند. خانه ی كوچك قره يك قد بلندتر شده بود.
بابا دست را به كمرش ميگيرد. بالا می بيند و می پرسد:
ـ همی دو اطاق ره نو ساختي؟
ـ دواطاق در بالا انداختم يكی در پايين. بری كارگاه قالين بافی. ايلمير و تركمن در خانه قالين بافی ميكنن، آغشی هم گلدوزی و يخن دوزی. از خيرات سر تان يك دكانك قالين و دست دوزی باز كرديم ده همو غريبی دارم.
ـ از دكان خو خبر هستم پالوان . خدا زياد كنه و بركت پرته . ببين نی. مه خو ميگفتم كه روز بد نمی مانه.
ـ وكيل صاحب از بركت دستگيری شماست. همو كارگاه ی شكسته و بی دست و پا، دست و پای ما شد و ماره از غرق شدن كشيد. آگه نی وقتيكه او حاجی نامرد مه را به تهمت دزدی از دكانش جواب داد از نان چاشت به نان شو، دستم دراز نميشد. ... .
بابا حرف اش را قطع ميكند
ـ هر چه داری از دست و بازوی خود داری پالوان. تو بگی يك اَفتآوه اَو جور كو كه وضو تازه كنيم، كه نماز شام عمر آدميزاد واری بی وفاست. تو نمازته خاندی؟
ـ نی . قدی شما ميخوانم.
باغچه كوچكتر به نظرم میرسید. درخت زرد آلو مثل هيولايی درسرخی غروب به دو طرف دستانش را باز كرده بود. همان هيولايی كه من، جسدم را در پای ريشه هايش گور كرده بودم. حالا روی جسدم كاكتوس های وحشی روييده بود. کاکتوسهای كه فقط يك دست داشتند، دستی كه به هيچ سمت خم نميشد. كاكتوسهای وحشی كه از روی تن گُديگك ام ريشه كشيده بودند. تا جسد مرا پنهان كنند. من از آن هيولا و آن كاكتوس ها به اندازه ي جسد خودم نفرت داشتم. خارهای آنها را روي گلويم حس ميكردم. خارهای كه سكوت را در من صدا ميكردند و مرا بار بار بيگناه ميكشتند. بابا و قره سرجای نماز ايستادند. من روی توشك قالينچه ی كناركلكين نشستم. رويم را به شيشه كلكين چسپاندم تا بتوانم داخل اطاق را از پشت پرده های نازك در روشنی چراغ ببينم. ايلمير و آغشی را آنجا ديدم. كه لباسهای را روی لباسهای خانه ی شان مي پوشند. ايلمير چاقترشده بود. پيراهنش گلهای ريز ريز سياه و سرخ داشت. گلهای ريز ريز سياه من و گلهاي ريز ريز سرخش آغَشِی بود. آغَشِی پيراهن دراز زري را روی پيراهن كهنه اش پوشيد و من ديدم كه ايلمير از طاقچه قطيی را پايين كرد و از آن چند دانه سيخك رنگه را برون آورد و به كاكل هاي چرب آغَشِي زد. بعد جورابهای پيشمی كهنه اش را، كه سوراخ هاي در پنجه و كوريش داشت، برون آورد و زير توشك ماند. به طرف آغشی نگاه كرد و چيزی گفت : آغشی خنديد و دستش را پيش دهنش گرفت تا دندانهای كوچك و سفيدش را پُت كند. كومه های چاق و گلابی اش گِرد تر شد و چشمانش برق زد.
تركمن آفتابه و لگن را پيش آورد و روی دستان بابا آب ريخت. بابا دستهايش را شست و خشك كرد. تركمن زير چشمی به من نگاه ميكرد و روی دستانم آب ميريخت. ايلمير دسترخوان خامك دوزي را هموار كرد. بوی قابلی و نان و سبزی بهم آميخت . تركمن پهلويم نشست. دامن پيراهن درازش را روی زانوهای لاغرش كش كرد. نگاهم كرد؛ بيني اش را ماليد و بعد زير چشمي نگاهی به بابا انداخت و آهسته گفت:
ـ حالی هم كدی دست چپت نان می خوری.
و پوزخند زد.
گفتم:
ـ حالی هم كفترهايت سر دستت گو ميكنه ؟
هر دو ما قِت قِت خنديديم . بابا و قره متوجه شدند. تركمن سرخ شد. ازجايش بلند شد و غوری را از دست آغَشِی گرفت . رفت و برگشت و اينبار پهلوی قره نشست. نگاهم كرد و گفت:
ـ ده كودكستان صنف چند استی؟
قره سرش را در بغل گوشِ تركمن ماند و چيزی گفت. تركمن دوباره سرخ شد. سرش را پايين انداخت و خاموش شد. بابا به جای من جواب داد:
ـ صنف هشتم را تمام كرد و سرسال بخير صنف نو ميره .
تركمن چشم به چشم بابا دوخت و گستاخانه گفت :
ـ كاكا! من دوازه را امسال خلاص كدم و اگر شما كمك كنيد. ميخواهم كه به پوهنتون كابل بيايم ،مگم می گويند كه تا واسطه نباشه ليله شامل شدن سخت است. من برای تان يك نامه می نوشتم كه به خير اينه خودت آمدی.
بابا: ـ تو يكبار امتحان كانكور بتی .ليله هم نباشه بی جای نمی مانی .
قره: ـ خير ببينی وكيل صاحب
ايلمير: ـ وكيل صاحب از خير تان يك كمك و وسيله شوی كه ده فالكوته شامل شوه. از مای همی يك چراغ است. آغَشِی مايه خو به خير ده خانه ی بخت ميره. دلم از اُو كو جمع ميشه خو به همی بچه نيمدل مانده گی هستم، كه سباقی ايش چه خات شد.
تركمن قِت قِت ميخنده و ميگه :
ـ آبيِ مایه ، چورت نزن مه فالكوته ميرم . هاهاها....
قره چپ چپ نگاهش ميكند.
بابااز جيبش كتابچه ی يادداشت را برون آورد، برگی از آن جدا كرد. چند سطر نوشت، خواند ،امضايش كرد. كاغذ را به طرف تركمن دراز كرد، تركمن آنرا قپيد. خواند و تشكر كرد.
باباگفت:
ـ گمش نكنی. همينكه كابل آمدی اينرا به مدير ليله لال گلخان منگل ببر. انشاالله كه كارت ميشه. بابا با همان دو حركت تركمن تصميم گرفت تا تمام راههای آمدن او به خانه ما در كابل را ببندد و وعده ی غم جای خوردنش را، با فرستادن مستقيم او به ليله پيش دوستش، پس گرفت.
ادامه دارد ...
قسمت دوم
بي حليمه مثل آغشي
و جسد من ...
بس با صدای دلخراشی ناگهان برك گرفت و ایستاد. دريور با قامتِ كوتاه اش موازی به بلندی بس رو در روی ما ايستاد و گفت: بيدارتان كدم. نيشخندی لبهايش را پُركرد و ادامه داد. اگر نان خوردنی هستيد همين جا جايش است. بعد به شيوه ی فلم بچه هاي كاوبايی كه سگرت را زيرلب ميگيرند و دهن شان را كج ميكنند تا جمله ی جالبی را از لای دندانها و كجی دهن شان برون كنند، پكول كهنه و چرك اش را با دست راست اش روی سرش چرخاند.دهنش را کج کرد و ادامه داد سر جيبهاي تان را محكم نكنيد. اين مردم چشم اميد شان به همين بس ها و ما و شما است. چشمانش را تنگ كرد و عیارانه گفت: كاسب هستند، گدا نيستند. جمله ی آخرش نيش گزنده يی داشت. كه همه را خوب گزيد و بی جا كرد. مسافران كم كم شور، شور خورند. بابا هم رفت و چند لحظه بعد با يك خريطه توت، يك خريطه قروت ، چند تا نان ازبكي گرد و يك كمی قابلی پلو چرب در یک بشقاب كهنه و زنگ زده برگشت. من قروت های نرم را به توته هاي كوچكی از نان ازبكي مي پيچدم و لقمه میساختم و بابا قابلی پلو را. او سرش را نزديك بشقاب زنگزده گرفته بود و لقمه های از پلو ميگرفت،با انگشتانش آنرا ميچرخاند و به سرعت پشت سر هم می بلعید. درست مثل كلينر بس كه روی پله های بس نشسته و مشغول دهن پٌركردن و بلعيدن بود. می دیدم كه بابا از طعم غذا لذت ميبرد. می دیدم كه او خودش را رها از آداب ميز طعام خوری پٌرتكلف مادرجان احساس ميكند. آدابی كه مادر جان به سختگيری يك قوماندان جنگی به ما تحميل ميكرد. قاشق را به دست راستت بگير، پنجه را به دست چپ ات، دهنته زياد باز نكو ، صداي پنجه را بلند نكو، در جاي خود بنشين. دستت ره دراز نكو. در بينی ات دست نزن در وقت نان!
برای يك نفس خودم را در جنگل آدم آزاد و ميان قبايل بومی كمون اوليه می بينم .ميخندم ، ميگويم : همين قسم نان ميخوری اگر زنت ميبود. بعد با صدای شبيه ی مادر جان با لهجه مسخره و با تقليد از او میگویم. كدی دست راستت نان بخور- و ميخندم . بابا تلخ نگاهم ميكند. ناگهان حس ميكنم. مزه ی قروت دردهنم تلخ ميشود و الاشه هايم پَرش محسوسی پيدا ميكند ، صورتم داغ ميشود. قلبم به شدت میزند.نگاۀ تلخ مادرجان می آيد و درست به دوطرف بينی بابا، پايين تراز چشمان بابا می نشيند و هردو شان از گردی صورت بابا نگاهم میکنند. صورت بابا به اندازه ی چشمان مادرجان پايين ميرود و كومه های تابانش خاكستری ميشوند. زنخ اش به اندازه ی پايين آمدنِ كومه هايش می چَكَد پايين و من كلماتش را به اندازه ی تلخی، پايين آمدن زنخ اش گم ميكنم. دهنم شور ميخورد ؛
ـ شما....و .....مادرجان....مادرجان اگر مي بودند.
بابا پنجه هايش را روی پشقاب خالی می تكاند و ميگويد: نوشتن و نان خوردن فرق ميكنه. نان ره آدم بايد با دست راستش بخوره. مادرت حق به جانب است.
ـ اصلا باور نميتوانم كه تو، كه تو بهشت بتانی قلاغ بگيری. آنهم از مادر جانت ره. اين هم نتيجه ی زندگی كردن تو با هو درمسال مهاباست كه غيرغزل خوانی كمال دگه ندارند. و تو ... . حالی مه درك ميكنم كه تو فقط زيرفشار مادر جان، خوده به موش مرده گی ميزنی.
با انگشتم روی خط هاي دامنم، خط خط ميكشم و پلك کك ميزنم لبهايم زيرفشاردندانهايم سوزش ميكند.
بابا آهی ميكشد :
ـ من نميخواهم يك آدمی باشی كه خوب معلوم شوی. من ميخواهم كه تو خوب باشی. بين خوب معلوم شدن و خوب بودن فاصله ی زمين و آسمان است. مه مأيوس ميشم كه تو خوب نباشی و خوب معلوم شوی. انتقام كار آدمهای ضعيف است. جواب زشتي ره به زشتی دادن كار آدم ضعيف است. درشتی ها و سختی ها است كه آدم ره ، آدم می سازه. اشك و اندوه و تنهايست كه روح آدم ره زلال ميكنه. و تو ، تو اميد بزرگ مه هستی. همين سختیها مه را آدم بهتر ميسازه و تراهم. اگی تو بيراه نشی و انتقام نكشی و بدی نكنی. چه فكرميكنی من نمی فهم؟ كه چی گپ است؟ مه به تو آزادی مي تم كه ببينم تو كی هستی؟ خدا به من قدرت ميته كه ببينه من كی هستم دربرابرتو. من كی هستم؟ بگو!
ـ سيل كو طرف مه ؟ ازكجا ياد ميگرفتی؟
ـ ببخشيد بابا.
ـ تكرار نشه ! فهميدی؟
ـ بلي .
- بلند! بگو بلی!
ـ بلي ... .
ـ ايطور. پاك كو دگه اشكهايته . ديوانه ... .
ـ و آداب كه مادرت ميگويد. آداب درستی نان خوردن ...
بعد با شرمساری به بشقاب زنگزده و انگشتان چرب اش نگاه ميكند، چشمانش را پايين می اندازد و خاموش میشود. بابا از آدمهاي هيپوكرت سخت نفرت داشت و تمام لحظه های زندگي اش را محتاطانه نفس ميكشید تا مبادا چيزي را كه ميگويد ، نه كند يا چيزي را بگويد كه نميتواند، انجام دهد.
چشمان مادرجان رفت و صورت بابا آمد روی خط استوا . لبخندش گرم شد و آفتاب من زرد و سرخ طلوع كرد. نگاهش كردم ، نگاهم كرد. چشمان ما بهم قول دادند كه فراموش كنيم.
بابا براي بردن ظرفهای پلو رفت و من يك لقمه ديگراز قروت و نان ازبكي را به دهانم ماندم تا تلخی لقمه قبلی را شستو دهم و آرامش الاشه هايم را جشن بگيرم؛ ولی هنوزقلبم روی ضربه های تب ميزد. بابا برگشت گوشه های چپن سبزش را جمع كرد. نشست و گفت:
ـ بيادر پالوان قره در همين سالنگ دكان كلاه فروشی باز كرده. همين حالا ديدمش، گفت : كه ده پای ننه ی ايلمير دمبل بر آمده و ازراه رفتن مانده.
و با ناراحتی ادامه داد:
ـ دگه از رفتن ننه ده كابل چي فايده خاد بود. ببرمش ده پهلو ی شاه گُل، ماه گُل ميشه. همو خوب است كه از آمدن من و قصه ی رفتن خود به كابل كدی تو خبرنشه. فاميدی؟ مه كدی بيادرقره گپ زدم.
تو امشو در خانه ی قره باش. دو بجه كه شد، برو ده دُكان خُسر قره. اونجه آنها ده بس مزار جت يك چوكی خالی دارند. ده همو بس كابل برو تا بس دگه پيدا شوه و چوكی خالی خدا ميدانه .
ميدانستم كه ناراحت است و اعتراض من تصميمش را تغییر نمیدهد.
گفتم :
ـ شما حيرتان می رويد؟
ـ هان : ما صبح وقت كار ما شروع ميشود. از تاجیكستان برت چی بيارم ؟ گُدی ؟ و ميخندد.
ميگويم :
ـ يك گُدی گک را كه آورده بوديد در خانه ی ايلمير شان گم شد. همو گُدی گَک كه دامن گلابی و جاكت راه دار سفيد داشت. همو گُدی گکم كه هيچ كس دوستش نداشت. من آمدم که گُدی را... . که گُدی را چرا ؟ ... .
بابا نگاهم كرد . ترس عجيبی در چشمانش سیاه شد ، رنگه رنگه شد ، خاكی شد و در فضا پاشيد.
ـ و تو ، تو هم دوستش نداشتی؟ يا نمی فهميد كه يك كسی دوستش دارد؟
ـ مگم او گدی مثل مه بود. بيخی مثل مه بود. كسی خودش ره دوست نميداشته باشه؟ ميداشته باشه؟ باز اگه دوست هم داشته باشه مثل دوست داشتن معنا نداره؟ داره؟ من ميخواستم كه مثل آغشی باشه. اگه ميخواست كه دوستش داشته باشم بايد مثل آغشی ميشد. اگه مثل آغشی ميشد ايلمير هم دوست ميداشت و ...
ـ و تو؟
ـ و مه هم
بابا گفت:
ـ اگر تو دوستش داشته باشی باز نه می ميره. ميفامی چرا؟
ـ چرا؟
ـ ده دل تو زنده می باشه. در ياد های تو زنده می باشه. قد به قد گُدی تو كلان ميشه و با تو ميايه . فقط دور،کمی دور ميره .
ـ بابه
ـ جان
ـ مادرم دردل شما زنده است؟
ـ هميشه . در هر نفسم زنده است. همی شان ده دلم زنده هستند. حتی شكيبك چوچه. شش ماهه بود که... . اگه مي بود حالي .... خاموش ميشود و باز ميگويد حالی....دوازه ساله شده. نی سيزده. سرمد شانزده ميشه و تو پانزده ميشی. مادرت در همی تيرماه بخير پوره سی و هشت ميشه.
خاموش ميشود. می تپيم، كاش بگويد ، چيزی بگويد چيزيهای ديگر. كاش همان قصه های تكراری را يكبار ديگر تكرار كند. ميخواهم همه را يكبار ديگر هم بشنوم. شاید چیزی نوی به آن افزوده شود. با نگاهم پیهم میپرسم :بعد چه شد، بعدش چه شد. نگاهش ميكنم. مثليكه راستی مادرم را در سي وهشت ساله گي مي بيند ، شكيب را و سرمد را. بعد به من نگاه ميكند تا مرا قد به قد يادهای آنها زنده و دور بببيند. اما من زنده و نزديكم . مثل هربار ديگر ميرود تا توته، توته آن حادثه را مثل توته هاي شيشه ها ی بريده روی پوستم خط ،خط كند و من باز زخمی شوم. چقدر آن زخم ها را دوست داشتم، زخمهای خط، خطی تلخ و ترش كه مثل شربت تلخ درمان هايم را با تلخی اش دوا ميكرد و آرامش را با درد. همان زخمها يگانه چيزيهای بودند كه به من تعلق داشتند ديگر هرچه در اطرافم بود جدا از گوشت و پوست من قد ميكشید و رنگ ميگرفت تا دنياي مرا پر كند از چيزيهاي كه متعلق به من نبودند.
بابا- جسد های شان بهم چنان چسپيده بود كه جدا نميشدند. . موتر ده همو يك بغل افتاد كه آنها نشسته بودند و ما در طرف ديگه زخمي شديم.
ـ وپدر؟
ـ من؟
ـ پدر... . پدرشکیب ... .
ـ او در پهلو مادرت نشسته بود. هيچكس از او سيت های بس زنده نماند، هيچكس .
ـ و جسد سرمد ؟
ـ او هم
ـ و جسد من ؟
ـ چی
ـ و من ؟
بابه- ؟
ـ ومن ، من چی ؟
باباتا نيم ساعت دگه ميرسيم بخير. خوابت نبره!
ـ و من ؟
ـ تو خو دخترمه هستي. نيستي؟
دلم ميخواست تا زمين زيرپای بس در حركت است بابا از او بگويد؛ اما بغض راه گلويش را مي بست و صدايش گم ميشد. هميشه چنين بود يكبارهم نشد اين بغض بگذارد او همه چيزها را بی آنكه تكه تكه اش كند به من بگويد، من از بغض ها و اشكهايش او مي ترسيدم؛ چون ميدانستم كه من خودم، تجلی آن بغض ها و اشكها هستم. او همه عمرش مرا گريسته بود و هنوز مرا می گريست هرروز آن حادثه درقامت من آيينه ميشد تاخودش را در هستی من تداعی کند. اشكهايش آنقدر سیاهم ميكردند که قیر میشدم. او ميگريست. من قیر میشدم و قصه ها در ذهنِ عطشهای تاریک من جاری مي ماند.
من ميان ترس هايم می مانم و بابا دور را نگاه ميكند و ميگويد: تو بعد از مرگ او هر روز زيادتر و زيادتر همچهره او شده رفتی. همتو چشم ها.مرموز و اندوهگين. مثل او... . من خو گاهی خيال ميكنم كه خوردی و نوجوانی او در تو تكرار ميشه و او دخترم شده. به راستی اگه تو نمي بودی. رفتن او مه ره تا حالی ميكشت.
ـ بابا؟ اگر جسد من پيدا نشده باشه و بعد روح مادرم درجسد من داخل شده باشه و بعد ما پيدا شده باشيم؟ چي؟ اگرمن همو، همو باشم. اگر من. .. . اگر گٌدي گك ؟ اگرجَسد؟ اگرمن يك سرنوشت مثل مادرم داشته باشم. اگر همو گمشده و همو اندوهگين تو باشم؟ هه بابا؟ هه بابا؟
نگاهم ميكند. ميلرزد و لبهايش تكان ميخورد و آرام ميشود.
من اصرارميكنم :
ـ هه بابا ، هه بابا.
و خو دم به خود جواب میدهم :
ـ اما نی، نی . من مثل ا ش نيستم. من كه مثل او خوشبخت نيستم. بابا با دستش به سوی قبرستان اشاره كرد و گفت :
ـ نی که سايه پخش كرده مه و تره . زيرسايه قبرستان هستيم . ببين كه چی ميگی و چی ميگم . جسد چی است؟ . بعد به ساعتش نگاه ميكنه.
من ـ جسد ، جسدها، جنازه ها ؛ جنازه ی مادرم، جنازه ی پدرم، جنازه ی سرمد ، جنازه ی شكيب ، جنازه ی من ، جسد من.
ـ نماز شام ميرسيم.
تسبيح اش را از جيب برون ميكند و بسم الله را بلند می گويد تا خاموشم کند.
ازسمت روضه شريف به يك كوچه ی باریک دست چپ دور ميخوريم. بابا تيز تيز راه ميرود و من به دنبالش. به خانه ی قره ميرسيم بابا دروازه را تك تك ميكند. چند لحظه بعد قره با چهره ي متبسم در را باز ميكند. پرده كهنه گُلدار را كه پشت دروازه آويخته شده بالا ميگيرد و ميگويد :
ـ مانده نباشي ، مانده نباشي .
خم ميشود دست بابا را ميبوسد. بابا با محبت بلندش ميكند، در آغوشش ميكشد و با كف دست به شانه هاي پَهن و پُر زورش ميزند و ميگويد:
او پالوان قره ، نام خدا همتو تکره هستی که بودی .
قره ميخندد،چشمان كوچكش تنگ تر ميشود. روي گرد و گلابي اش، گرد تر و گلابي تر. ميگويد :
ـ وكيل صاحب ، پير شديم ، پير...
بابا : گروند چطور ، گروند هم پير شده؟ چه كردی مسابقه بزكشی ره بردی يا باختی؟
قره: گروند پيری نداره. اسب پير نميشه . گروند شير است شير. مسابقه را مه و دامادم ناظم بای چوت كدیم.
بابا: داماد؟
قره : وكيل صاحب ، آغشی را به بچه ی حاجی بای ، ناظم باي نامزد كدم . شيرينی و نقل حق شما، جدا مانده گی است.
بابا: نامخدا ، نامخدا ، آغَشِی چند ساله شد؟
قره : آخرهمین فصل سر درختی . کدی خیر پانزده ميشه
قره به من نگاه ميكند و ميگويد:
ـ دختر كلانی ات است وكيل صاحب ؟
بابا: نی ، كلانی حالی فاكولته ميره. اين بهشت هست. نشناختی؟
قره : هو ، بهشت جان است. خو ،خو ايی دخترك از انجنییر مانده. يادم آمد. خدا تمام شهيدا و اوليا را مغفرت كنه. نشناختمش اول. نامخدا ،
بابا صدايش را پايين مياورد و نگاه معنی داري به قره ميكنه و ميگويد :
ـ دختر خورد ام است بهشت!
قره دست روي مویهایم ميكشد و ميگويد : نامخدا ، نامخدا.
دستش مثل توته های شيشه خط خطم ميكند ازلای خط خطی هایش رگه های خون ميدود برون و ازلايی انگشتانش ميريزد روی درد هايم. نگاهش هم خط خطم ميكند مثل توته های شيشه و ازلايی خط خطی هايش خون آبيی ترحم ميريزد روی مويهايم. دستش را دور ميكنم و موهايم را می تكانم. كاش ميدانست كه ازاين حس چقدر بيزارم.
ادامه دارد..............
«همه آموخته های تان را دور بریزید و شروع به رؤیاپردازی کنید.»
قسم_______ چهارم________ت
صليب زخمي
از:زینت نور
من و ليدا پله ها را با هم طي ميكنيم. انجام پله ها به دهليز طولانیی ميرسد با چند تااتاق، كه بي گمان اتاقهاي خواب بي مصرف كننده يي بيش نيستند. اتاقهاي گرم در زمستان و سرد درتابستان درست برعكس كلبه ها و خانه هاي پرمصرف كننده ی ما شرقي ها. اتاقهاي بي مصرف، تخت خوابهاي بي مصرف كننده،آرامش مهيا شده براي خالي ، براي يك خالي بي مصرف و بي معني به وسعت انبار سرمايه و تجمل نفرت انگيزی كه براي بقاي پوچ خود، از شكم ، لباس و سرپناه توده ها كش رفته است. سرمايه هرگز از اين اندوختن خسته نخواهد شد چون به انبار كردن و سود بردن،معتاد است. او هر چه را که مي آفريند بايد بفروشد حتي تجمل را. تجمل براي من غير قابل تحمل است و هميشه ذهن مرا دو پاره ميكند پاره ي اول يك تصوير ميسازد از هر چه مي بيند. پاره ي دوم، ميدويد نيمه ی ديگر اين تصوير را از ميان كثافتهاي گرسنه و شكم هاي تهي زباله داني هاي فقر برون ميكشد و مياورد و درست كنار پاره ي اول مي چسپاند و فرياد ميكشد مرا نگاه كن! اين نيمه ي منست ! نيمه دزدي شده ي منست !به انتهاي دهليز طولاني ميرسيم. ليدا ديگر يك موجود كاملا مسخ شده، هراسان و لرزان است، رنگش مثل گچ سپيد پريده. كنار درآخرين اتاق در دهليز مي ايستد بعد مثل آنكه چيزي به يادش آمده باشد يكباره چرخ ميزند چشمانش را مي بندد و شروع ميكند به كشيدن علامت صليب به روي سينه .
مريم مقدس ، مريم مقدس . پناه بر تو ... .
تازه متوجه ي مجسمه ی سنگي مريم در فرو رفته گي ديوار دهليز ميشوم. مريم نگاهم ميكند لبانش گرم ميشود صدایش از هييت سنگ درگرماي كلمات و صدا نزول ميكند و با سروش لطفي فرو ميريزد:او اينجا نيست، ميداني نه بهشت! دستم را روي قلبم ميگذارم و زيرلب ميگويم: بلي مريم ميدانم. دلم ميخواهد همانجا روبروي مجسمه سنگي مريم بياستم و معصوميت سنگسار شده اش را نگاه كنم. دلم ميخواهد دامنش را از لكه هاي ناپاك سنگسار و تهمت هاي دورغين پاك كنم. دلم ميخواهد يك سنگ ميداشتم و سوي شيطان پرتاب ميكردم كه تا ابد گم شود تا تن سپيد مريم را تا ابد های ابد رها كند. دلم ميخواهد همانجا روبرويش بايستم و براي كرستين خودم دعا كنم. بگويم: مريم بگذار! كرستين بيست شش شود ، بيست هفت وبيست هشت و بیست و نو شود ، بگذار! روي خط سي برسد. ترا به خدا كاري كن كه ديگر سرفه ها اذيتش نكند. يك شب بيا به آپارتمان كوچك و فقيرانه ما و گرد دامنت را روي گلو كرستين بمال شايد يك شب، اقلا يك شب آرام بخوابد. مريم آن معجزه هايت به چه دردي ميخورد؟ آن معجزه ها ی كه زير آستينت انبار كرده اي را ميگويم!كه حتي يك شب كرستين خوب ترا، كرستين خوب مرا، از سرفه ها نجات نميدهد. كاش ميدانستي كه كرستين چقدر شبيه تو است در خوبيهايش و من هم شبيه تو استم اما ميداني چرا؟ نميداني، نه! برای سنگهای که به سویم پرتاب كرده اند، آنقدر زخمي ام كرده اند كه دلم تكه تكه شده، حتي همين مسيح تو بارها در مسير تاريك جاده ها به سويم سنگ انداخته است. اصلا هر كي از كنارم گذشته سنگي به من زده، حتي اگر دامنش پر از گل دسته هاي من بوده. مريم- دست را روي قلبش ميگذارد : و آهسته ميگويد: بهشت! ميدانم.
من تفم را قورت ميدهم و زود ميگويم :اصلا مريم جان! من چي ، كرستين چي ، همه زنهاي دنيا شبيه تو استند و به جاي همه گناهان خدا، پيامبر،مرد و مردچه و نامرد و چي، چي و چي سنگسارميشوند به خدا ! که- به مرگ ، تا مرگ ، از مرگ ، بدترازمرگ سنگسار ميشوند. مریم! مگر تو هم با سرمايه سازشي داري. آخر گاهي ازاين فرورفتگي دنج دیواربرون بيا و جاده هاي شهر را پرسه بزن. سنگهاي سنگسار را با دامنت برچين و ببر در زباله داني كليسا بريز.شيطان هر روز روي دست و دل مردم سنگ ميگذارد.چند روز پيش يك سنگ روي دست و دل مسيح گذاشت. مسيح سنگ را به سوي تو در آسمان رهاكرد ولي سنگ برگشت و يك قطره اشك شد و ريخت از چشمش. من صبح زود روزي بعد، کنار صلیب کلیسا ديدمش. هنوز چشمانش گريه آلود بود و ميگفت: سنگها، دورغهاي سرخ شيطان استند و خيال اذيت ترا نداشته، ميگفت: به پاكيزگي تو باور دارد، مگر ميشود به تو باور نكند؟ راستي! چه ميگفتم: هان ميگفتم: مريم جان! بيا، گاهي جاده هاي شهر را پرسه بزن . اين روز ها بهاي عشق مثل قيمت اسعار نيست. مریم! هيچ اين آهنگ را شنيده اي ؟ " وقتيكه عاطفه را ميشه به آساني خريد /معني كلام عشق /خالي تراز باد هوااست " اين آهنگ حقيقترين حقيقت جاده هاي امروز است باور كن! خيلي راست است. ميداني مريم! شيطان همه جاده ها را تسخير كرده ، این جاده های بی مذهب- نه محمد دارند نه مريم ، نه مسيح ، نه نوح، نه ايوب. فقط شيطان دارند. صبح ها شيطان لباس عشق را مي پوشد تا دلش ميخواهد تن ها را شكار ميكند. او دختران نابالغ به هرويين ميفروشد تا جشن كاباره هاي سياه را سرخ و سبز كند و سنگسار لعنتي تن اين دختركان را هر روز با هزار سنگ نکاه هرزه داغ میکتد. آه! مريم! كاش ميشد همينجا رو برويت بيايستم و بگويم : بيا گاهي جاده هاي شهر ما را قدم بزن ، مريم!جاده ها شايد برای عبور بهشتی تو زياد است ، جاده ها هيچ، من هيچ، سنگ و پرتاب و جشن و كاباره و هرويين و مسيح هيچ! اقلا بيا يك روز گرد دامنت به گلوي كرستين من بمال شايد شبي بي ....
آخر مريم! اين معجزه ها زير آستينت به چه دردي ميخورد؟ لبان مريم سنگ ميشود و من دامن سنگي اش را مي بوسم وبه سوي خودم برميگردم. مي بينم ليدا دروازه اتاق را باز ميكند.صداي دروازه شبيه ي صداي كشيده شدن پرده هاي تياتر است. شيشينگ ، شيشنگ ششیگگگ .... به دنبال ليدا داخل اتاق ميشوم. اتاق درتاريكي فرو رفته و از يك كنج نور نسبتا ضعيفی در فضاي بين دروازه و وسط خانه زوم شده. ليدا دو قدم پيش ميگذارد و مي ايستد ومنتظر چيزي مي ماند. ناگهان صدايی تمام فضاي اتاق را در خود مي پيچد . صداي مبهم و گنگ يك مرد- كه ميگويد : ليدا ، ليدا عزيزم ... نامه ... نامه .... .... ليدا .... عزيزم ... نامه ......... ها. صدامثل نمایش روميو و ژوليت با يك هال ایکوی دو بالا باانعكاس ترسناكي به سوي گوشهاي ما پيهم جيغ ميكشد .تازه متوجه ميشوم كه نور مثلثي هم آن همان سمت به يك زاويه ی معين به سوی من و ليدا بخش ميشود و بيشتر پيش پاهاي مارا روشن ميكند. صداي لزران ليدا پاسخ ميدهد : ميكاييل ، ميكاييل عزيزم ....بعد از سمت صداي بخش شده، چيزي شبيه باد- تندميوزداما زود تمام ميشود و من تنه ی يك مرد بلند قامت و تنومند را مي بينم كه شانه هاي خود را در شال سفيد رنگ پوشانيده و ار صورتش نورخيره كننده ی به چشمانم ميزند. مرد روي يك چوكي چرخي نشسته چوكي دوری ميخورد. مرد ظاهرا ناپديد ميشود ليدا شروع ميكند به معرفي من. جملات پراگنده و لرزانش که تمام ميشود. يكبار ديگر چوكي مي چرخد و همان نورآزاردهنده بر ميگيرد و يكبار ديگر بادی ميوزد و صداي در فضا بخش ميشود : ليدا ..... عزيزم .....نامه ها... ناگهان چيزي به نظرم ميرسد و روي فرش مي نشينم حالا ميتوانم مرد را بهتر ببينم. مرد یک نقاب نوری به صورت دارد. شال سپيد قسمت بالای تنه اش را پوشانيده و از كنار عغب رفته ی شال پايين تنه اش به خوبي آشكار است مرد يك جين آبي روشن آخرين مود به تن دارد كه حتما فرشتگان در سال روز مرگش برايش هديه داده اند و كرمچهايش با گل و خاك شايد جهنم يا شايد بهشت آلوده است. يك دستش را روي زانو چپش گذاشته و انگشتر فروزنده از ياقوت سرخ كه شايد حضرت آدم برايش حریده باشد كاملا پيدا است. با دست ديگر ظاهرا نقابش را روي صورتش محكم گرفته است. مي ايستم و با خودم ميگويم چه سناريو مسخره يي ! آيا راستي ليدا اينها را نميداند؟ يا نميخواهد بداند. شايد اين زن به مكانسیم انكار، دچار است که نميخواهد مرگ همسرش را بپذيرد .ولي اين مرد كيست و اين بازي چرا؟ .
قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت سومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
......................................................................
1. رویــا های فراواقعی(سوررئال): آمیختن رویا با واقعیت ، بگونه ای که تفکیک آن برای خواننده دشوار و حتی ناممکن می شود.
2. همجواری عجیب صحنه ها: قرار دادن صحنه ای در کنار صحنه ای دیگر که به نظر نامربوط می آید.
3. تصادف:وقایعی که شخص رخ دادن آن را غیر ممکن می داند ولی در دنیای فراواقعی روی می دهد و در آنجا قابل قبول جلوه می کند.
.................................................................................
يك داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ــــتان از: زينت نور
صليب زخمي
خانه بوي تهكاوي ، بوي تورك، بوي پوست آويخته از سقف دارد. باخودم ميگويم: شايد اين زن مرا آورده تا بجاي او اعدامم كنند. ديوارهاي ها ل كوچك همه منقوش و آيينه كاريست .هر طرف نگاه ميكنم من و ليدا در پيچ و خم آيينه ها باهم آميخته ايم. لبخند مرموز ليدا در آيينه با نگاه هاي مات من مي آميزد و دود ميشود. يك دود رنگي، كمي آبي ، كمي خاكي و خاكستري، بعد ميريزد روي گونه هاي آيينه و يكباره منفجر ميشود. از آنسوي انفجار تلخ من و ليدا، ميكاييل با لبخندي سرميكشد. لبخندش زخمي است درست مثل همان صليب زخمي روي آخرين قبر .هنوز دود، آيينه و ميكاييل تمام نشده كه از هال به يك نشيمن مفشن ميرسيم.هال پراست از چوكي هاي اشرافي ، قنديل ها ، شمعداني ها و اجناس شبيه ی فلم هاي كلو پاترا.
هيچ يك از قنديلها روشن نيست، به جاي آن شمعدان هاي كم نور فضارا نيمه روشن كرده اند. پرده هاي خاكستري بر دل روشن پنجره ها سنگینی میکند. روي يكي از زيباترين چوكی ها، روكش سفيد رنگي پهن است و از بازوی آن يك يادداشت آويخته:"ميكاييل پاپ پيرو". روي يك ميز ، كناريك گيلاس، پايين يك قلم زيبا و روي پشتي يك دفتر.... "ميكاييل پاپ پيرو" رقم خورده.
دختر جواني با پيشبند آبي رنگ و لبخند بيرنگ پيش مي آيد و گيلاس آبي را به طرف ليدا دراز ميكند. ليدا بي هيچ سوالي و نگاهي به دختر، آب را سر ميكشد و روي يكي از چوكي ها مي لمد. نگاهش ميكنم ديگر آن زن موءقر ی چهارساعت پيش نيست. خسته، ماتمزده، ترسو و معتاد به نظرميرسد. به دختر جوان نگاه ميكنم. يك كركتر خيلي آشنا! از همان تيپ آدمهاي كه در حين زيركي خود را به حماقت ميزنند.اين گونه آدمها حتي ميتوانند حركات نگاه، چشم و ابروي شان را زيركانه كنترول كنند و به خود يك حالت كوكي و سيال بدهند. آنوقت دست همه رااز پشت ببندند
من - ميشود ازشما يك گيلاس نوشابه خواهش كنم؟
او - البته خانم بهيشت
من - من بهشتم ، نه خانمم ، نه هم بهيشت
لبخند ميزند و دستش را براي فشردن دستم پيش مي آورد.
- اليزابت ، اليزابت دو موريا
من - از آشنايي با شما خوشحالم خانم دوموريا
عجب دنيايي است حالا اين فضاي خاكستري، اين كوچهاي مفشن و اشرافي ، اين قنديل ها من و اليزابت را در هواي منجمد بوژوا، روي خط تشريفات شاهانه مي چرخاند. ورنه من چي بهشت، مستخدم يك روح مجسم و او شايد چيزي مثل من.
- متشكرم اليزابت
- كاري نكردم بهشت عزيز
با خودم فكر ميكنم شايد اليزابت توانسته خود را روي خط لست هاي لیدا عياركند، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف تا بتواند به كارش اينجا ادامه بدهد و پولي به چنگ بياورد و سرپناهي داشته باشد.من هم بايد مثل او عمل كنم و تمام كنجكاويهايم را يكسو بگذارم و صميمانه از قبرستان ، از روحهاي سرگردان كه هر جا ميروم دنبالم ميكنند پوزش بخواهم. ولي حس شش ونيمم همچنان جاريست ، قبرستان در من جاريست و رابطه ي ذهني من با دنياي آنطرف زندگي هنوز همچنان در وراي دل و دماغم سر جايش ايستاده و نگاهم ميكند.
آب را مي نوشم و گيلاس را پهلوي گيلاس ليدا ميگذارم. تصادفا، متوجه ميشوم كه در ته ی گيلاس ليدا پودر سفيد رنگي جمع شده فكر ميكنم شايد آب اينجا زياد صاف نباشد. به گيلاس خودم نگاه ميكنم ،چيزي نيست. ميخواهم از اليزابت بپرسم، ولي چهره ی او از اولين نگاه به من ، خودبه خري زدن - را القاء ميكند.
ليدا- بهشت ، بگذار كمي استراحت كنم بعد ميرويم ميكاييل را ببنیم. بعد تو با اليزابت برو زير زميني و محل آسايش و خواب خودت را بررسي كن. هرچه به دلت نبود به اليزابت يادداشت بده تا درست شود. خوب است؟
من - بلي ، خانم
روبرويش مي نشينم، نگاهش ميكنم. چشمانش كمي خمار و بيحال است و از هوم هوم كردن هاي پيهم خبري نيست
زيرلب تكرار ميكند:
- كمي استراحت ميكنم، بعد ميرويم پيش ميكاييل . ميكاييل از ديدن تو حتمن خوشحال ميشود. دستكول كوچكش را باز میکند و از بين آن لبسريني را برميدارد. بازش ميكند و روي لبهاي لرزان و پيرش فشارميدهد. رنگ سرخ روي لبا نش نمي نشنيد پير تر و شكسته تر مي نمايد، دستكولش را دوباره باز ميكند و اينبار بوتل كوچكی را بيرون مي آورد. بوتل را روي سينه هاي كوچكش ميگذارد و كليد اسپري را فشار ميدهد فضااز بوي مطبوعي پر ميشود با دلگيري نگاهم ميكند، چشمانم را روي خط هاي قالين ميچرخانم ولي مثل اينكه ديرشده و چيزي راكه بايد نگاه نميكردم. نگاه كرده ام، چشمانش را مي بندد وبه پشتی مخملي كوچ تكيه ميزند. من به فاصله ميان بلوغ و دانستن ميانديشم و به رابطه بين زيباي و بلوغ. به رابطه هاي معكوس كه مثل كليد های خانه هاي تو در تو طلسم زندگي ما را رقم ميزنتد. و از همان جا بر ميگردم به خانه ي كوچك ما، به آغاز كودكانه و نابالغم كه در ميان ريشه و ساقه ی سبز، نه ، سرخش، خشكید و مارا تا ابد من و تو ساخت. هفده سالگي براي پيوند زدن گل با ساقه زود بود وفاصله بين خوابهاي كودكانه ي من و باغچه ي سبز تو 6 بهار پر ماجرابود. من ترا ميان بالهای پروانه های رنگي ، روي خطوط رنگ رنگي قالي ، در ميان شوخهاي كارتهاي بازي جستجو ميكردم.در قرايت لبخند هاي خودم و گره ي ابروان هميشه ناراحت تو . من ياد نگرفته بودم جدا از تو كنار سفره بنشينم،جدا از تو جاده های نا تمام را تمام كنم. من ياد نگرفته بودم تكان خوردن لباسهاي خودم را تنها، تنها روي طناب نگاه كنم من ميخواستم خورشيد هميشه از لاي لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل گلي من بگذرد. من به تكان خوردن لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل ، گلي خودم معتاد بودم. ميداني از قديمي قديم. از همان روزهاي كه بابا نيي ها را براي درس مشق سر ميكرد و نيی هاي مشق من و ترا "چپ بر" ميكرد و ميگفت: اي دوتا بري دو تا چپ دستها. من نگاهت ميكردم و لبخند ميزدم. تو نگاهم ميكردي و لبخند نميزدي، من به تو معتاد بودم از همان روزهاي كه همه جا چشمان نگران و حسودت دنبالم ميكردتا به هر بهانه ي آزارم كند، من به تو معتاد شده بودم از همان روزهاي كه با بابا كارت بازي ميكرديم: من كارت ها را ميساختم و تو قهر ميكردي و بابا ميخنديد.
مگر اينها عشق بود؟ مگر اينها خواستن بود؟ نه هرگز!
شايد اين نه، این هرگز ، جوابي براي همه سوالهاي تو هم باشد. شايد تو هم بارها از خودت پرسيده باشي . مگر لمس سرانگشتان داغ من به بهانه ي گرفتن بالهاي پروانه عشق بود. مگر همه جا يك جفت چشم كلان كلان عسلي را دنبال كردن يعني عاشقي. مگر رفتن سر درس قران و زانو به زانو باهم نشستن و خدا را تكرار كردن. يعني تكرار من. يعني تكرار تو. مگر باز كردن گره از مويهايم و سپردن آن به دست باد بهانه هاي جنگ و شوخي و مهر تو بود؟
مگر ميشد آن تويي سراپا خشم و حسادت و اين منی سراپا بهانه و فرار عاشق هم باشيم كه نه! هرگزنه. من به رابطه بين بلوغ وزمان مي انديشم به خانه ي كوچك كودكانه ي من ، به باغچه سبز ي باورهاي تو كه با هم 6 سال حسادت و خشم فاصله داشتند و به پيراهن گل، گلي ام كه هرگز ياد نگرفت و هرگز ياد نخواهد گرفت تا بي سايه و بي ياد لباسهاي سپيد تو روي طناب، خورشيد را زير پوست خودش جاكند.
ليدا آهسته ، آهسته چشمانش را باز ميكند و با حالت خواب آلوده يي ميگويد: بهشت ، بيا كه برويم . من فاصله بين خود و تو و او را يك قدم ميكنم و ميگويم :
- خوب خانم ، برويم.
ازپله هاي مرمرين بالا میرويم. روي ديوار كناري پله هاي مرمرين ،قابهاي نصب است با چوكات هاي طلايی. ازآنسوي قابها، چشمهاي بي حس و پرازتكبر نگاه مان ميكنند. نگاههاي كه به هرچه فقر و گرسنگي است، فخر ميفروشند. من با اين نگاههاي بي حس خوب آشنااستم براي همين از تمام قابهاي طلاي دنيا ، از تمام نگاههاي بي حس و پر تكبر و از همه زينه هاي مرمرين نفرت دارم. اين زينه هاي مرمرين، اين قابهاي طلايي و آن نگاههاي بي حس بهاي يك شهر بيماري ، صد خانه گرسنگي و هزاران نگاهي سرخورده و ملتمس است. اينها اين نگاه ها را از چشمان متكبر شان ميريزند، ميريزند تا مرمرين بمانند، تا طلايي باشند تا با غرور و تكبر از آن بالا ها به پايين ها نگاه نكنند! انسان برتر تمثيل نخواهد شد. من به انسان برتر ، به آبر مردان نيچه باور ندارم. من به رهبر و رهبري باور ندارم من به فرد و فرديت باور ندارم. براي همين از همه عكسهاي قاب شده يي دنيا نفرت دارم از همه قابهاي طلايي و زينه هاي مرمرين كه بالا و پايين را آفريده است و انسان را خدا كرده بیزار استم. از همه شكم پرستان كه همه عمر دست به سياه و سپيد نميزنند و همه دنيا را سياه ميكنند نفرت دارم.
ادامه دارد.......
قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سورئالیسم بیان و تثبیت تفکر دور از فرمان عقل است و رابطه یی با قوانین زیباشناسی ندارد.
.............................................................
يك داســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ــــتان از: زينت نور
صليب زخمي
ليدا نگاهم كرد رنگش مثل گيچ سفيد شد.
- بهیشت
اين ياي بين هـ و شين ، آزارم ميدهد آرزوميكنم اين ياي ميان دهن او و گوش من دست به انتحار بزند يا خاك شود و دود. برود در باد هوا گم شود. ولي یا همانجا مي ماند. و در جاي خودش ميان هـ و شين تا آزارم بدهد.
- بلي خانم
- چه گفتي ؟
- چيزي ني خانم. من حرفي نزده ام
- گفتي صليب زخمي ، گفتي ، ميكاييل ؟ اصلا يك چيزي مثل اینها گفتی؟
ليدا گيچ و بهت زده است و ناراحت به نظر ميرسد نگاهش راازقبرستان ميدزد. زود زود پلک ميزد و بار بار گلويش را صاف ميكند . هوم ، هوم .
- نه خانم . چيزي نگفتم شايد وهم شما بوده باشد. راستي خانم! شما چرااز قبرستان اينقدر ميترسيد، يعني چرا از قبرستان اينهمه نفرت داريد؟
لیدا- تو نداري ، تو از قبرستان نفرت نداري بهیشت؟
- نه خانم . من قبرستان را دوست دارم. قبر ها راهم دوست دارم. مرگ را هم دوست دارم. تنهايي را ، تمام شدن را، رقص در فضاي دودي آبی اش را و صداي گيتاررا، خانم! شما هيچ وقت صداي گيتار خالي از صداي عشق را شنيده ايد؟ باید هم نشنيده باشید.چون اين نغمه بي عشق و بي درد را فقط فرشته مرگ مي تواند بنوازد. من دوست دارم تا زنده هستم ، نه ببخشيد تا مرده باشم اين آهنگ را بشنوم و در فضاي دودي پر رنگ و بي خيال آن برقصم . من صليب زخمي را دوست ندارم خانم.صليب هاي زخمي علامت دلهاي شكسته استند، دلهاي خون شده و زخمي ، روحهاي بيقرار وزخمي كه عشق آنها را در نيمه راه تنها گذاشته. ميكاييل هم صليب زخمي را دوست ندارد اين زخم او را از آن فضاي آبی ،از آن گيتار ، از رقص دودي جدا كرده است.هيچ ميداني! روح زخمي يعني چي خانم، قلب زخمي يعني چي؟
- مثلا تو؟ ميخواهي كه بميري ؟
- بلي خانم ، خيلي دلم مي شود همين حالا بميرم. ولي ميخواهم قبل از مردن كارم را با زخم هاي كهنه يكسره كنم. من دوست ندارم اين زخمها دنبالم كنند.ميخواهم آن رااينجا بگذارم. مترسم كه آنجا هم دنبالم بيايدو زخمي ام كند،مترسم بيايد و فضای دودي رقصم رااز من بگيرد. من نميخواهم با اين عشق زخمي كهنه و خونين بميرم.آنوقت فرشته مرگ نغمه بي خيالي را براي من نخواهد زد.ميداني ليدا خانم اين عشق لعنتي اگر روح آدم را زخمي كرد آنوقت حتي مرگ چاره ساز نميشود. من نميخواهم به سرنوشت میکاییل شما دچار شوم
ليدا تا پشت گوشهايش كبود ميشود،سرخ ميشود ، سپيد ميشود، لبهايش ميلرزد.
- بهشت ، اين شوخي هاي بيمزه چيست كه ميكني؟ اصلا تو از كجا ميداني؟
- بلي ، خانم چيزي گفتيد؟
- گفتي كه سرنوشت ، ميكاييل، چيزي مثل اينها؟
- نه خانم ، من گفتم كه بايد كارم را به زخمهاي كهنه يكسره كنم.
- هوممممممم ، تو در باره زندگي خودت ميگفتي؟
- بلي خانم .
- خوب
فاصله ميان قبرستان و خانه قشلاقي ليدا را شانه به شانه هم مي پيمايم. عطر پاك ، شسته و ستره قبرستان در نسيم مرگ بخش يك خواب شيرين ميدمد و ميدمد تا تازه ام كند.خلوتم را صداي ليدا ميبرد.
- بهیشت
- بلي ، ليدا خانم
- من شايد در انتخاب تو براي انجام اين كار اشتباه كرده باشم. تو گفتی كه مسلمان هستي، نه ؟
- بلي من مسلمانم ، معتقد به قران و باورمند به محمد.
-شايد عقايد مذهبي متفاوت ما باعث ايجاد اختلافي در چگونگي مراقبت از ميكاييل شود.
- اختيار داريد خانم . من اصراري ندارم. مي توانم برگردم. من چيزي جدي نگفتم فقط ميخواستم به شماكمي دليري قرض بدهم.
لبخند ميزد.چهره اش از ناشادي در طيف يك قناعت كودكانه رنگه رنگه ميشودو ميگويد:
- تو بايد از قبرستان بترسي بهیشت! فهميدي؟
يك نه به بزرگي همه بلي هايم ، همه خانم گفتنهايم از دهنم ميپرد برون.
-نه خانم .چرا بايد بترسم. من خودم يك قبرستان هستم. بايك قبر كوچك كه يك صليب زخمي بالاي سرم ايستاده، يك قبر بی لوحه بي نام و بي نشان .ميداني! تو هم يك قبرستان هستي با يك قبر بزرگ به بزرگي همه تنهایی ات . يك قبر با يك لوحه بزرگ كه نام بزرگ تو در آن زركوبي شده . ما همه قبرستان هستيم. من ، تو و او- به قبرستان اشاره ميكنم . بلي عزيز.قبرهاي كوچك ،قبرهاي بزرگ،آدمهاي كوچك،آدمهاي بزرگ ، آدمهاي بي نام،آدمهاي با نام- همه وهمه و قبرهاهستند، همه ما قبر هستيم. جانم! دنيا يك قبرستان است. يك قبرستان باز . وما مرگ را زندگي ميكنيم.
ميداني خانم! ما شرقی ها مرگ رادر فقر ، گرسنگي، بيماري و كار بي ارزش مان در برابر ارزش پولي كه سرمايه برماتحميل ميكند تجربه ميكنيم . زنان سرزمين من مرگ را لا،لاي حجاب هاي بسته، درهاي بسته و صداهاي بسته زنده، زنده تجربه ميكنند تا شكم سيري ناپذير تعصب را سير كنند.
نميدانم شما گاهي يك كودك قالين باف را ديده ايد. گاهي يك طفل مسلول را ديده ايد ، گاهي دو تا حلقه سیاه گرد يك جفت چشم کودکانه ديده ايد؟ شايد هرگز نديده باشيد. در سرزمين من اطفال قالين باف میان گل و برگ رنگين كارگاه هاي قالين بافی تكه تكه ششهاي شان را نقش ميزنند، تا سرمايه يك بر شش بپردازد و شش شش بفروشد. آنها هر روز مرگ را تجربه ميكنند، فاصله آنها با مرگ و قبر فقط يك گام است خانم.
و لی تجربه هاي مرگ به اين آساني تمام نميشود.اينجا در غرب، در همين غرب -شما هم ،مرگ رادر فقر روحي، در شانه هاي خالي بي همراه، در سفره هاي پر اما بسته تجربه ميكنيد. شما مرگ را ،در مرده گيی لبخند هاي سرد و منجمد رهگذرهاي که هر صبح اعلان فروش اسعار را در قيف گوشهاي كر شان پر و خالي ميكنند، تكرار ميكنيد. شما مردن رادرخاموشي قلبهاي كودكانه كه در فاميلهاي نيمه وهيچ مي تپند، مي بينيد و دم نميزنيد. مرگ هر روز مثل آزادي دورغين روي تن روسپي ها زير چراغهاي نيون مي رقصد. اين زنان بدتر از از آن زنان شرقي میمیرند که براي پركردن شكم تعصب فروخته ميشوند. ميميرند تا شكم سرمايه بزرگتر شود. غرب مرگ را در در قلاده هاي سگان ديموكراسي دورغين و غو ، غو آزادي نفرین شده - سپيد قصرهاي دل سياه در هر جلسه بار بار تجربه ميكند و ميميرد
غرب ميميرد ، شرق ميميرد. زندگي انساني ميميرد، روح ميميرد، جسم ميميرد. آنوقت از قبرستان بترسم كه چي خانم؟ گلویم را صاف ميكنم.
صورت ليدا كبود ميشود. به گوشهايش باورندارد.
- بهیشت ، چيزي گفتي ؟
- نه خانم ، چيزي مثل اينكه تو يك قبرستان هستي ؟ من يك قبرستان هستم ، غرب ، شرق ....
- نه خانم چيزي مهمي نگفتم فكر ميكنم حواس شما جاي ديگر بود فقط در باره خودم ميگفتم
- آه ، جيزيس چه مصيبتي. در باره خودت؟
- بلي خانم؟
- خوب، درست متوجه نشدم ، اگر در باره خودت ميگفتي زياد مهم نيست.
- بلي خانم
- من بايد هر هشت ساعت يك تابليت لازمي را بگيرم و امروز كاملا فراموش كردم.
- خوب
آخرين نگاهم را به قبرستان مي پاشم. قبرستان به سويم لبخند ميزند و دستم را مي فشارد.شايد فكر ميكند كه ديگر تنها نيست. حتي صليب زخمي ، قبر چهارم ، قبر آخر رديف چهارم هم حس ميكند كه ديگر تنهانيست. گرمی انگشتاني را روي شانه ام لمس ميكنم. مردي با چشمان روشن آبي و لبخند صميمي نگاهم ميكند اينبار مي شناسمش، لبخند ميزند و من هم لبخند ميزنم. حس ميكنم نسيم گرم و ملايمي از سوي من سوي قبرستان مي دمد و لبخند مرا با خود ميبرد به سمت آخرين قبر آخر....قبرستان مرا جرعه، جرعه مي نوشد من در وجب ، وجب اش نفوذ ميكنم.از نفسهاي قبرستان بوي آمدنم پس ميزند.
پايان قسمت دوم - ادامه دارد.
------------------------------------
سورئالیسم عبارت است از دیکته کردن فکر بدون وارسی عقل و خارج از هر گونه تقلید هنری و اخلاقی
.............................................................
يك داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--ــتان از: زينت نور
صليب زخمي
نگاههای آن زن آزارم میداد حس ميكردم تورك با چشمان ترسناك اش مرا نگاه ميكند. توركي كه تمام كودكي ام را با كابوس آميخته بود، هرزمانيكه براي آوردن آرد و برنج به تهکاوی تاريك خانه ما پايين ميشدم، تورك مثل سايه تعقيبم ميكرد. گاهی هم پيش پايم سبز میکرد ، و راه را برمن مي بست، آنوقت من استاده ميشدم و آنقدر پشت ، پشت ميگفتم كه خسته ميشد و ميرفت. حاضربودم بميرم اما براي آوردن آرد و برنج به تهکاوی نروم. صوفي ميگفت كه تورك پشك نه بلکه جن هست و شبها كه همه ميخوابند، تورك پوست اش را به چت تهکاوی آويزان ميكند و يك آدمك بلستي كوچك ميشود كه كرتي ابلق به رنگ چشمانش و لباس سياه به رنگ پوست اش دارد. ...
پير زن هنوز نگاهم ميكرد.چند لحظه ديگر هم نگاهم كرد و بعد به طرفم آمد، و كاغذي را ازخريطه بيرون آورد و بدستم داد:
پرسيد:- ميخواهي براي من كار كني؟
به خود گفتم مثل اینکه - امروز بيكاري ام را در پيشاني ام نوشته ام. به كاغذ نگاه كردم
وپرسيدم:
- مثلا چه كاري ؟
پرسيد:
- به دنبال كار ميگردي
گفتم:
- بلي
گفت:
- کار ساده یی است. من به يك خانم جوان،مودب، تميز وصحتمند نياز دارم تااز شوهرم مراقبت كند و غذایی كه من مي پزم برايش سرويس كند.
باخودم گفتم: جوان ، مودب ، تميز وصحتمند...غذایی كه ميپزد ، سرويس ، مراقبت .
به كاغذ نگاه كردم. خواندم ، تميز ، مودب ...... مراقبت ......... و آدرس
گفتم :
- اما قریه یی كه شما در آن زندگي ميكنيد درست در پهلوي يك جنگل موقعيت دارد و از شهرهم بسیار دور است.
زن- براي تو چه فرقي ميكند؟
ميخواستم بگويم تورك، ولي گفتم : خانم ! من اينجا در شهر در يك آپارتمان كوچك با دوستم زندگي ميكنم
مثل اينكه- زن تصور ميكرد از همين حالا مرا استخدام كرده با صداي آمرانه گفت:
- به آپارتمانت ديگر نيازی نخواهي داشت. من یک آپارتمان زيرزمين كوچك ،آسوده، با اطاق خواب و شاور را در اختيار تو ميگذارم و ماهانه ١٥٠٠ دالرهم نقدبرايت ميدهم. نان چاشت و شب هم در خانه من فروشي نيست.
ميخواستم بگويم كه پايان تابستان درسهايم شروع خواهد شد، و بايد در شهر باشم. ولي با خودم يك محاسبه سريع كردم و گفتم پايان تابستان يك بهانه ميگيرم وازاو فرار ميكنم.
من- خانم! از چه وقت بايد كار را شروع كنم؟
زن مثل دسته گلي شگفت و لبخند زد.
دستكشهای سپید رنگش را پوشيد تا آماده دست دادن با من شود.
- من ليدا، شما؟
- بهشت ، خانم لیدا
با صداي كشداري گفت :
- بهيشت ،
- بهشت ، خانم
- بهيشت ، عزيزم! از فردا ، از همين فردا، بيا.بعد هم توضيح مفصلي در در بارهء اينكه چگونه راه را پيدا كنم، داد و رفت.به عجله به آپارتمانم برگشتم. خریطه ء سودا را روي ميز گذاشتم.
صداي سرفه پيهم كرستين آزارم ميداد. رفتم کنارش، ديدم پیش كمپوترش نشسته و مصروف چت بازيست. گفتم : کرستین!
گفت : هوم
- : عزيز ، من رفتني شدم .
- كجا
- يك كار يافتم
- خوب
كرستين ! بيا ، آن چت لعنتي را ببند. بيا، لطفا !
- هوم
- هومممممممممم، بیا
رفتم به اطاق كوچكم روي بسترم دراز كشدم.
سال ٢٠٠٠ برايم سالی پر از مصيبت هاي پيهم بود. اپريل ٢٠٠٠ در اولين امتحان كالج قبول نشدم. جون ٢٠٠٠ حميد نيويارك رفت و جولای ٢٠٠٠ يك نامه نوشت كه دوستم دارد و هميشه منتظرم خواهد بود. اگست ۲۰۰۰ برايش نوشتم كه دوستش ندارم و نميخواهم منتظرم بماند، منتظربماند. كه چه شود؟ سپتمبر ۲۰۰۰ از خانه ام كوچ كردم و آمدم اينجا، در اين آپارتمان با كرستين كه سرطان مغز داشت همخانه شدم. كرستين تركيب عجيبي از خوبيهاي زياد، زيادتر و ديوانه كننده بود. نميدانم چرا گاهي از او بيزارميشدم. او قادر نبود جواب بدي را با بدي بدهد ، جواب دشنام را با دشنام ، جواب نامهرباني را با نامهرباني. عاشق كتابهايش بود ، عاشق موزيك اشك و آه و گريه . عاشق شنيدن غمهاي مردم ، مردمی كه از آنسوي دریچه انترنت پيدايش ميكردند تا هر چه غم داشتند روي دل بيمار او بريزند. او گوش ميداد و گوش ميداد. ميخواند و ميخواند و بعد هم ميرفت تفريح ميكرد. با يك آهنگ غمگين مرگبار. در باره مريم مسيح و فرشته هاي زخمي .
كرستين خودش يك فرشته ء زخمي بود. بيست وپنج سال داشت. دو سال میشد كه در پنجه هاي بيرحم و دردناك سرطان نفس ميكشید. هر روز به سوي مرگ يك گام بر ميداشت. روز تا روز آيينه زشت تر ميشد تا كرستين كمتر نگاهش كند. سرنوشت اش از خط اندوه بي مادري آغاز ميشد و با مرگ پدرش در يك حادثه با درد گره ميخورد. بعد زن روحاني او را از دامن مادر اندرش تا خانهء فرشته هاي زخمي ميبرد، بعد عشق و دلداد گي چند بهارسبزش ميكند ولی سرطان، دامن عشق او را برميچید تا تنهايش كند.كرستين يك قصهء ساده و تنها بود. بيست و پنج ، بيست و شش و تمام. آغازش درد، اندوه ، تنهايی بعد عشق و پایانش ، درد ، اندوه و مرگ، همين. اما من نه ، من قصهء ساده نبودم .من ماجرای خدا بودم كه مي نوشتم و خطم ميزد .خطم ميزد و پاره ام ميكرد و باز پيوندم ميزد. ميدانستم كه كرستين مي آيد.خدا حافظي ميكند بعد كمكم ميكند لباسهايم را جمع كنم، بعد برايم دعا ميخواند و شايد هم صبح وقتتر بيدار شود تا احساس تنهايي نكنم. ميدانستم كه هيچوقت نخواهد گفت چگونه او را در اين بيماري و بيچارگي تنها ميگذارم. ميدانستم كه شكايت و گلایه نخواهد كرد. ميدانستم كه روزهاي اول ماه را حساب نخواهد كرد و پول كرايه را هم نخواهد خواست. ميدانستم كه من هم پول را نخواهم داد. آخر پول به چه درد او ميخورد! حتي اگر من پول را برايش ميدادم او آن پول را براي آن عشق فراركرده اش ميفرستاد تا با معشوقه تازه اش عيش كند.چون عقيده داشت كه آن زن يك قسمتي از مرديست كه اودوستش دارد و اگر آن مرد بیرحم احساس خوشي كند و او هم از اين خوشي بي نصيب نخواهد ماند.با خودم ميگفتم حتا اگر برگردم ديگر نميخواهم با او باشم. حس ميكردم، اگر يك سال ديگر با او باشم فرشته كه نه ،اما زخمي حتما ميشوم. حس ميكردم كم كم احساس فرياد و انتقام در من ميميرد. ديگر ازلباسهاي قيمتي خوشم نمي آمد. خيال داشتن موتر و خانه را فراموش كرده بودم. اسباب ساده اطاقم را زياد ميدانستم. بزرگترين آرزو یم كه داشتن يك الماس درشت بود به نظرم مسخره ترين روايت دنيا شده بود. كرستين با آن خوبيهايش، با آن نظريات آسماني اش به درد همان سرطان مغز ، همان چهارديواري و همان كليسا و همان دنياي نتي اش ميخوردو بس. كرستين بهتر بود در تنهایی و بيماري بميرد و من بايد بروم و ماجراهاي خدا را دنبال كنم.
تورك با نگاه هاي سیا ه اش پشت دروازه پيدا میشود
-سلام!خانم ليدا
به ساعتش نگاه ميكند و با صداي آمرانه ادامه ميدهد:
- ده دقيقه دیر كردي، همينجا منتظرم بمان!
ده دقيقه ديركردن حق جواب دادن به سلامم رااز من گرفته بود و اولين سيلی استخدام جديد روي گونه هاي نرم و نازك نارنجي- غرورم نواخته ميشود. من بي آنكه از سرخ شدن گونه ام پيش غرور سرشكسته ام خجالت بكشم به جاي دمبك زدن مثل يك سگ تازی كوچك، دهنم را به رسم لبخند پس ميبرم و پيش ميآورم و چيزي تحويلش ميدهم كه حس ارباب بودنش را كمي ارضاءكند. چيزي از جنس شوكران در بوتل عسل. سال هاي ١٩٩٨، ١٩٩٩ و ٢٠٠٠ براي ما تجارب همين سرشكستگي هاي پيهم بود. هم براي من و هم براي حميد. ما از آغاز آمدن ما به اين سر زمين قطبي و يخبندان هم درس ميخوانديم و هم كار ميكرديم. جاي عذابهاي هواي گرم ، بيكاري و فقر پاكستان را عذابهاي روانی دست دوم و سوم بودن، مشكل زبان ، مشكل نداشتن ماهرت هاي لازم دنياي مدرن ، مشكل ديگر بودن ، افغان بودن و شرقي بودن- گرفته بود. بايد به هر كاري تن ميداديم تا شكم خودما را سيركنيم، و بتوانيم پول کرایهء خانه ، تلویزیون، موتر ، تلفن و اين و آن را پيدا كنيم و در مسير اين تن دردادنها بار بار- در خود شكستن را تجربه ميكرديم و تجربه ميكردم. من هرگز به اين سر شكستگي ها عادت نميكردم و ميان دل و دماغم مثل سير و سركه جوش ميكردم . جوش ميكردم چنانكه گاهي تيزابي ميشدم و كارم را رها ميكردم ، گاهي القلی ميشدم و خودم را رها ميكردم. هنوز پشت در مثل مجسمه ايستاده ام و ميان اسيد شدن و القلی شدن ، نمك بودن را آرزو ميكنم. پيش خودم ميگويم جواب سلام يعني چي؟ جواب داد يا نداد. مهم اينست كه من در این دو ما ه مقدار ی پول ذخيره كنم .براي آغاز سمستر بعدي ، براي كتاب ، براي غذا و ....
.
لیدا مي آيد. او در لباس آبي رنگ با آرايش سردي كه كرده است شصت وپنج ساله گي را در ذهنم رقم ميزند. يك بکس بزرگ به دست دارد، بکس را ميگذارد. تا در خانه را قفل كند. بکس را دوباره ميگيرد و زور ميزند. من كه از همان لحظه بي سلامي بين حس اسيدي و القلی ام شناور شده ام، ميخواهم كمي زهر خودم را در نقش يك مستخدم جديد سر دلش بريزم و بگذارم از من كمك بخواهد ولي او چيزي نميگويد.همزمان با نشستن در كنار ليدا در سيت پيشروي آن موتر قديمي و بد قواره ،متوجه میشوم كه محل كار من اينجا كه آدرس داده بوده هم نيست.
ميپرسم: خانم! ميشود در همين فرصتي كه داريم كمي در مورد کارهایی كه بايد كنم توضيح بدهيد.
تورك باچشمان براق و نگاه هاي سياه اش نگاهم ميكند و ميگويد.
- ازهمين جنگل كه گذشتيم پشت آن درخت ها را مي بيني ؟
- بلي خانم
- قبرستان كوچك فاميلي ماست و كنارش خانه یی كه تو و ميكاييل در آن زندگي خواهيد كرد.
- ميكاييل ؟
- ميكاييل همسرم است
- اوه ، خوب! يعني همان خانه یی كه من بايد از آقاي ميكاييل مراقبت كنم.
ليدا مثل ايكه متوجه منظورم ميشود كمي لبهايش را بهم ميفشارد و ميگويد . هوم... سكوت و بعد :
- من هرروزصبح غذايي دست پخت خودم را مي آورم و برايت صورت سرويس غذا را مينويسم و وظيفه تو است كه غذا را منظم به ميكاييل ببري، كتابهايش را جمع وجور كني و نگذاري در آن خانه یی كه من نيستم احساس دلتنگي كند.
- البته خانم.
آهي ميكشد و ميگويد. با من قهر كرده. ولي خيلي دوستم دارد. بعد با خوشحالي ميگويد شبهاي جمعه من مي آيم پيش شما دو تا و براي ميكاييل كتابهاي نو مياورم. بعد از جيبش يك كاغذرا برون ميكند. اين ليست ریکاردهایی ا ست كه او هميشه ميشنود. من آنها رابا دقت خاص كنار گرامافون گذاشته ام تو بايد مطابق اين ليست اين ريكاردها به ميكاييل بشنواني.
- خوب ، حتمن جناب ميكاييل برايم ميگويند كه كدام يك را دوست دارند تا بشنوند.
- ليدا با عصبانيت نگاهم ميكند و لبهايش را بهم فشار ميدهد. مثل اينكه من كسي را مسخره كرده باشم.
- بهيشت ، اين ليست را به دقت اجرا ميكني!
- بلي خانم .
- هيچ چيزي از خودت كم و زياد نميتواني عزيز! و من تمنا ميكنم كه هر حركت تو درست روي خطي كه من ترسيم ميكنم باشد، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف ، فهميدي عزيز؟
- بلي ، ليدا خانم
- فراموش كن كه من گفتم برايت ١٥٠٠ دالر ماهانه ميدهم من به هر بهانه برايت پول خواهم داد به شرط آنكه دختر خوبي باشي.
كم، كم ناراحت ميشوم،حس عجيبي در من بيدار ميشود. خانه ء كنار قبرستان، مراقبت ديكته شده و اين ميكاييل ، آيا اين مرد فلج هست؟ كر هست؟ كورهست؟ آمدن ليدا آخر هفته پيش ما يعني چي ؟
- خانم! من دوست ندارم به هر بهانه ازشما پول بگيرم. من همان گونه كه در شهر باهم وعده كرديم فقط از شوهر شما مراقبت ميكنم و پولی كه روي یادداشت كاريابي درج بود از شما ميگيرم و ...
صدايم را قطع ميكند.
- البته بهيشت ، ميدانی بهيشت- من خيلي پولدارهستم .... هوم..... سكوت ميكند .بعد قيافه قیافه چاپلوسانه به خود ميگيرد. بهيشت ، بهيشت ما باهم دوست هستيم مگر نه ؟ تو به من كمك بزرگي ميكني و...
هوم ........سكوت .... من يك كاتوليك هستم، يك كاتوليك متعهد يك آدم باورمند به يك دين آسماني .... سكوت .... هوم .... گلويش راصاف ميكند. اينروزها از مذهب گفتن بسيار سخت شده ...... هوم ......... سكوت
- بلي ، خانم ليدا
بعد چهره اش عوض ميشود و با تكبر بيني اش را بالا ميكشد و ميگويد
- من از تو چيزي به جز مراقبت از ميكاييل عزيزم نميخواهم و اگر تو دختر خوبي باشي. من از مصرف پول برايت دريغ نميكنم ، فهميدي ؟
- بلي ، خانم
- من ، برایت لباسهایی كه دوست دارم، مي آورم و ليستی را برايت ميدهم كه كدام لباس را چه وقت و دركدام روز به تن كني. من لباسها را در يك بكس بزرگ منظم ميگذارم و تو فقط بكس را باز ميكني و مطابق پروگرامی كه من برايت نوشته ام، عمل ميكني. مشكل است ؟ سوالي داري؟
- لباسهایی كه شما دوست داريد؟ اما خانم ! من لباسهاي خودم را دارم بعد لباسهاي شما !
سكوت ميكنم كم كم مي ترسم اگر اين زن را عصباني بسازم شايد همينجا از موتر برونم بيندازد آنوقت حتي نميدانم در كدام جهنمي نفس ميكشم. احساس پشيماني ميكنم. کاش اینجا نیامده بودم . تورك مثل يك مجسم مجسمه جلوي موترنشسته و در دنياي خودش غرق شده شايد اين راه را بار و بارها تنها پيموده باشد و عادت كرده كه در دنياي خودش غرق شود. من هم ميروم پيش کرستین، روبه رويش مي نشينم و ميگويم، کرستین! از اين زن وحشت دارم فكر نميكني بايد برگردم پيش تو؟ كرستين مثل هميشه دليلش را مي پرسد و من ميگويم: تو ميداني كه در دنيايي من همه چيزها يا يك سانت اينطرف خط است یا يك سانت آنطرف خط ، من هيچگاهي روي خط راه رفتن را بلد نيستم ولي اين زن ، اين زن ديوانه ريكاردها را رديف ميكند و لیست مي نويسد، لباسها را رديف ميكند و لیست مي نويسد ، غذارا رديف ميكند و لیست مي نويسد. تازه اين همه آن چیزهاییست كه گفته خدا میداند چقدر لیست و رديف ديگر در انتظارم باشد. آنوقت تو ميداني كه من از خط و نشان كشيدن نفرت دارم. من همينطور راه ميروم و راه ميروم من حتي دوست ندارم هيچ چيز ي را در زندگي پلان ، پيشگويي و برنامه ريزي كنم. کرستین! يادت هست وقتيكه در فابريكه قاب سازي كار ميكردم. آن سر گروپ ديوانه، يادت هست كه مرا! ديوانه صدا ميكرد. اين زن و آن مرد يك وجه مشترك عجيب دارند. كاش فابريكه بسته نميشد. من كم كم با قاب چوبي ، با عكس كوچك ١٢x١٤ موناليزا، با آن شيشه گگ روي عكس و با چهار تا پيچ كوچك، سخت دل بسته شده بودم . باور كن كرستين ! حتي با آن چهار تا قوطي كلان كه هركدام ١٥٠ تا چوکات چوبي ،١٥٠ تا عكس كوچك موناليزا، ١٥٠ تا شيشه كوچك براي -روي عكس و ٦٠٠ تا پيچ كوچك براي محكم كردنی قابها داشت، دل بسته بودم. اين روزهاي آخر حتي صداي بلند آن زن چاق و پر گو ي آزارم نميداد مثل اينكه مرا در دستگاه هاضمه ذهن مزاحمش حل كرده بود و ديگر سر صحبت با من نداشت. مرد پاكستاني هم ديگر پيشم نمي آمد تا نصحيتم کتد كه بايد با جماعت باشم و با كارگران ديگر يكجا نان بخورم یا از بس شان استفاده كنم. كرستين تو ميداني كه دوست نداشتم با آنها باشم هيچ چيزي مشترك با آنها نداشتم. ولي باور كن وقتي فابريكه بسته شد حس كردم كه براي يك يك شان بيشتر از خودم ناراحتم. پشت سر هر كدام يك خانواده نان خور ايستاده بود. شايد زياد برايت شكايت ميكردم ولي كم كم صبح ها كه پشت ميزك کار مي نشستم و يك چوکات چوبي ، يك موناليزا، يك شيشه و چهار پيچ را ميساختم يك قاب ، دو قاب ، سه قاب ، چهارقاب....و ميديدم كه درست ساعت سه و پنجاه دقيقه ١٥٠ تا قاب دارم و چهار قوطي خالي ، حس ميكردم فاتح بزرگي هستم ، حس ميكردم جاي ليونارد ، اين من بودم كه موناليزا رادر لبخندش خلق كردم. فكر ميكردم رومان بزرگ خوشه هاي خشم را من نوشته بودم نه بيك ، فكر ميكردم همه غزلهايم را گريسته ام. تو ميداني غزل گريستن يعني چه؟ فقط تو ميداني. تو هميشه نگران نوشته هاي فارسي من بودي براي تو هر چه که من مي نوشتم يا داستان بود يا غزل. يك بار برايت شعر " مادربراي من ديگر دعا مكن" را ترجمه كردم تو سخت گريستي. چقدر اين شعر را دوست داشتي. يادت هست كه لستی را براي سودا به فارسی نوشته بودم و روي ميز آشپزخانه فراموش كرده بودم لای بايبل نگه كرده بودي . گفتي كه شايد يك غزل باشد و اگر گم شود من ناراحت ميشوم ،نه كرستين ، من خودم يك غزل گمشده هستم. شايد كسي روي ميز آشپزخانه فراموشم كرده ، شايد .... كرستين: من در كجا مصرف ميشدم در دوشكم نان ، در کرایه يك اطاق كوچك ، راستي يادت هست كه شبها کمپیوتر كوچك ات را ميدزدم و ميرفتم چت رومها را ميگشتم. يك روز يك نامه براي پیتر نوشتم و عكسم را فرستادم گفتم ميخواهي كرستين اصلي را ببيني ؟ گفتم كه در مورد سرطان شوخي كرده بودم و به دنبال دوست پسر هستم . كرستين! باور كن ميخواستم تو كمي در بالهاي خيال پرواز كني . ولي نميدانم بعد چه شد گفتي : اينكار را تكرار نكن لطفا. اين پسر ساده را سخت عاشق آن عكس كرده اي. حالا حاضرست براي آن عكس بميرد نه براي كرستين. راستي كرستي! چرا فرشته ها زخمي ميشوند؟ چرا تو زخمي هستي ، چرا؟. كرستين! ميداني گاهي دلم ميشود كه از دردهاي مردمم كه آنسوي خط ،درسرزمين جنگزده ام، جنگ ،جنگ ميزيند. بنويسم- شايد غمهاي زياد آنها ، غمهاي كم مرا، كوچك كند. ولي درد را بايد تجربه كرد. براي از سرما گفتن بايد سوزش سردي را روي پوست ات تجربه كني ورنه هر چه گفته اي و هرچه نوشته اي دروغ است. خاطرات من از كابل خونین است، خشمگین است، تون صدايم در خشم و انزجار پيچده ، تون صداي من هيچ هم شبیه مقاله ها و داستانهایی كه ميخوانم نیست .گاهي کسانی دردمندانه مي نويسند سخت آنان را دوست دارم و لی يك عده هم ادعای درد نويسي ميكنند. بعد ازآن نوشته ها بهره ميگيرند. باور كن روح زبر و خشن شان روي كلمات سنگيني ميكند خيلي ساده ميتواني خط بكشي اين آن كسان دردمند ،آن -يك عده بهره كش .راستي! چه ميگفتم . قابها، قابها يادت هست. ميداني! شبها خواب موناليزا، شيشه، پيچ ها و چوكات چوبي با تصوير شعرها و داستانهايم مي پيچيد گاهي كه غمگين و تنها بودم. خدا و بابا در دو چهره- رنگ خوابهایم را نورانی ميكردند. كرستين! خداي تو و خداي من خيلي شبيه هم اند، باور كن. خداي من هم درهمه جا و درهمه چيز هست. خدا ي من هم در ضميرم زندگي ميكند مثل خداي تو. تو ميگفتي : بايبل درد هايت را ميكاهد. من قران نميخوانم ولي ياد خدا دردهايم را ميكاهد. گفته بودي : كاتوليك واقعي از ثروت اندوزي فرار ميكند و پولش را براي بيچاره ها خرج ميكند ولي اين تورك، چي؟ كرستين! فرشته ها چرا زخمي ميشوند. كريستن! بايد برگردم پيش تو. هي ، دلم براي تو ، براي تك سرفه هاي مزاحمت ، براي قاب ها ، براي موناليز و داستانهايم تنگ شده. بگذار پيش تو بيايم ، پيش داستانهايم ، پيش تك سرفه هاي مزاحم. زياد دليل پرسان نكن ،لطفا! کرستین فرشته ها چرا....موناليزا، پيچ ها.... راستي! اگر قيمت اسعار كانادا بلند نميرفت موناليزا بسته نميشد، پيچ ها بسته نميشد، قابها...ومن اينجا پيش تورك ، پيش لیست ها و رديف ها، پيش قبرستان نمي آمدم. راستي! كرستين كاش ميشد از نرخ اسعار با لهجه برتانوي ات مي پرسيدي كه ، آخر قابها چه گناهي داشتتند، موناليز چه گناهي داشت ، پيچها چه گناهي داشتند و كارگرها چي ؟ قوطي ها چي . كاش مي پرسيدي . من اگر با لهجه آسيايي ام بپرسم شايد گوشي را بگذارد:تون تون تون. كرستين در مورد اسعار چه ميداني؟ هيچ! من هم هيچ، فقط ميدانم كه اگر نرخ اسعار تغییر کند.قابها بسته ميشود ، موناليزا بسته ميشود ، سفره ها بسته ميشود و دهن كارگران مهاجر بسته ميشود.... گپ زدن با تو چقدر خوب است، چقدر خوب است رو به رويت نشستن و گفتن. تو ميدانی زبان من ، زبان هذيانها و تكرارهاست.من تكرار ميكنم ميداني ذهن آدمها به تكرار نياز دارد. اگر تكرار نكنم فراموش ميكنند و اگر فراموش نكنند من تكرار نميكنم . من حتي خودم، به تكرار نيازدارم من آدمم ، فراموش ميكنم عزيز ، خيلي زود فراموش ميكنم. ميگفتی:بهشت، اگر تو قران را بنويسي من ميخوانمش.اگر تو زباله داني هارا بنويسي، من ميخوانم شايد در در باره زباله ها به كشف تازه دست بيابم.من ميگفتم : كرستين: اين بهشت به درد دو شكم نان و کرایهء يك اطاق كوچك ميخورد. اين روزها ، اين شبها ، اين آسمان و اين زمين با خوابهاي من قهر استند. با نوشته هاي من قهر استند. اين دفتر انجماد را مي بيني. چقدر نوشته ام درهم و برهم. به درد هيچ هم نميخورد. چه وقت من- آنها را تایپ خواهم كرد. فرضا تایپ اش كردم كي آنها را خواهد خواند. هيچكس . مردمان سرزمين من وقت براي سر خاراندن ندارند آنوقت كي هذيانهاي مرا ميخواند. كي ؟ هيچ كس. ميداني كرستين در خانواده ما يك رسم قديمي بسيار جالب ا ست ما به میتینگها، کنفرانسها، گرد همايي ها نميرويم اين يك و دو ديگر اينكه هرگز آثار و نوشته هاي خود را چاپ نميكنيم. بابا همه عمر براي خودش نوشت. ملاحت گفت نوشته هايش را در اولين زباله داني گوتن بورگ دفن كرده ، بابا حتي نامه هاي يك زنداني برادرم را چاپ نكرد. از نوشته هاي من و ما كه بگذريم. کرستین چقدر خوبست رو به روي تو نشستن. رو به روي لهجه برتانوي تو نشستن و با لهجه آسيايي از درد هاي يك دل آسيايي گفتن ، چقدر خوبست روي به روي آن چشمان سبز جنگلي - با يك جفت چشم عسلي نشستن و جنگل و عسل را بهم آميختن ، چقدرخوبست . من و تو زير سقف اين آپارتمان کهنه و ساده قطعنامه حقوق بشر را باهم بنويسيم كه در آن انسان فقط يك نام دارد نه آسيايي ، نه برتانويی ، نه سياه و سفيد ، فقط انسان . پيوند ما درد است و اين پيوند را جناب تبعیض نژادي نمي تواند دار بزند. چقدر خوبست روبروي لهجه برتانويی تو نشستن و.... كرستين تو ديگر حالآ خيلي چيزها را در بارهء سرزمين من ميداني نه؟ در سرزمين من هيولايی بزرگتر از تبعیض نژادي وجود دارد كه حتي پيوند هاي درد را دار ميزند باور كن حتي زور قطعنامه حقوق بشر به او نميرسد.ما را آنجا به نام قومها از پاكيزه ترين رشتهء ما یعنی درد ها ي مشترك ما ميبرند. كرستين ميرود پشت كمپوترش مي نشيند. و من بر ميگردم.ليدا هنوز به ميكاييل فكر ميكند، به قبرستان،شاید هم به لست ها و رديف ها
دلم هيچ نميخواهد به ليدا نگاه كنم. ولي آیینهء كوچك روي بانت درمقابل من و ليدا که نيم صورت من و نيم صورت ليدا را نشان ميدهد نگاهم را به خود میکشد .آخ ، یا خدا! دلم ميلرزد. نزديك است، چيغ بكشم. من و تورك ،من و ليدا آخ چه شباهت وحشتناكي
يك ابروي بلند و كماني، خرمایی رنگ و كهنه ، يك ابروي بلند و كماني سياه رنگ و نو ، يك نيم جوره لبهاي بالا كمي باريك و پايين كمي پهن نه زياد بزرگ نه زياد كوچك گلابي رنگ، يك نيم جوره لبهاي بالا كمي باريك و پايين كمي پهن نه زياد بزرگ و نه زياد كوچك بي رنگ و نو. يك بيني قلمي و خوش تركيب نو ، ديگرش خوش تركيب ، قلمي اما كهنه و يك جوره چشمان عسلي كلان كلان مثل هم ، كاملا مثل هم ،
خدايا؟ اين چه خوابي است ، كاش بيدار شوم. ليدا نگاهم ميكند و مثل يك روح ، قهقهه ميزند. - بهيشت ، چه شباهتی ، شباهت وحشتناكی باهم داريم، نه بهیشت . عرق سردي را در تير پشتم احساس ميكنم و توام با آن پنجه هاي اسكليتي و مردانه كسي را روي شانه راستم . بر ميگردم نگاه ميكنم. مردي به سويم لبخند ميزند به ليدا نگاه ميكنم. می پرسم : چیزی گفتید ؟ -نه نه . به سیت پشت موتر دوباره نگاه میکنم، مرد ناپدید شده ، لبخند نيست.و لی صدای قهقهه لیدا روی آیینه را غباری کرده است. جنگل تمام شده و من حالا قبرستان را دیده می نوانم ببینم.
- بهيشت ، قبرستان را می بینی؟ ، ميكاييل عزيزمن از اين قبرستان نفرت دارد. يادت باشد ، خوب يادت باشد.
ادامه دارد ...................
خاطرات و يادداشت ها من
------------------------------------
يك داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه از: زينت نور
Flight One Seven Two
پرواز شماره يكصدو هفتاد دو :
به قطرات باران كه شتابان به شيشه ي بلند قامت اصابت ميكرد و ميريخت: روي زمين ، روي سنگ ،روي شانه هاي عابرين گريزان و روي كوچه، نگاه ميكردم. باران مثل ياد تو بود.مثل عشق تو بود، مثل دل تو بود. جاري، ريزنده و بخشنده.
باران مثل تو تا ميآمدهرچه را که زخمی و ناپاك بود مي شست. باران هرچه را که در مسيرش بود. چشمه ميكرد، زلال ميكرد، تازه ميكرد و با هستي اش مي آميخت. چنان كه تو مرا با هستي ات آميخته اي. چنانكه تو مرا شسته اي و زلال كرد ه اي.
واي باران ، باران شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما .. چه كسي نقش تراخواهد شست . چه كسي ، چه كسي .... يادم آمد كه مصدق رادوست نداشتي. يك روز شعرهاي او را با دلسردي برايم ميخواندي. ميگفتم: مجموعه خاكستري را دوست دارم. ميگفتي بسيار زيبااست . منم ،مجموعه خاكستري را دوست دارم
خاطرات و يادداشت ها من
------------------------------------
يك داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه از: زينت نور
بي عشق تا جنون
بيست و چهارسپتمبر۲۰۰۷:
از هر گوشه چشمي، نگاهم ميكرد و از هر پهلو لبي، لبخند ميزد. احساس ميكردم پنج سال جوان ترام. چه بي خيال و شاد و سرحال بودم مثلیكه پيوندام با غم ، پيوندي -آب و آتش بود. ديوار دهليز كوچك رو به صنفهاي كمپوتر قاب عكسي را در بغل داشت. عكس در قاب سپيد با كناره هاي نقره ايش مثل روح تاكور خاكستري و منتظر و تنهامي نمود. نميدانم چرا بي آنكه او را در آن عكس ديده باشم.ميدانستم كه آنجا خواهد بود. ميدانستم كه درسراسردهليز روح او به دنبال صوفيا سرگردان است. کمی نزد یک تر رفتم و نگاه كردم. من، سپيده، ضياو صوفيا دركنارهم ايستاده بوديم و درست درقسمت وسطی بيست تا لب پر خنده، مردي با قامت راست و درست ،چشمان بزرگ میشي و چهره ي سخت بي لبخند، بي نگاه و بي تظاهر مثل بودا و اهورا-استاده بود. تاكور، پروفسیر ادبيات انگليسي ما . مردي كه پنج سال پيش چشمش را به روي لبخندهاي گرم صوفياش براي هميشه بست.رفت تا فردايي را كه نداشت براي محاد ديگر از خدا قول بگيرد. راستي: نميدانم خدا به قول و قرارهايش چقدرپابند ست شايد هيچ، احساس ميكنم او هميشه مثل قوانين شريعت ازروي يك ماده مي بخشد و از روي ديگر مجازات ميكند آنوقت چه ميداني كه براي بدقولي هايش هم يك دليل خداوندگاري محكم ارايه دهد تا هر چه آدم ست خاموش بماند.
تاکور عادت كرده بود كه فقط صوفيا را ببيند، خوبيهايش را، بديهايش را، ديوانه گيهايش را و لبخندهايش را. او همين كه صوفيا آمد بي آنكه با عشق آشنا شود با جنون آميخت و تا مرد از اين آميزيش برون نشد يا شايد نتوانست برون شود.من اين مرد را خيلي دوست داشتم براي همه صداقت عريان و همه خشم عريانش . او هميشه خودش بود حتي آنگاهي كه لبه ي تيز جنون ازكمر- اره اش ميكرد تا دو نيمش كند.
"The author, in his work, must be like God in the universe, present everywhere and visible nowhere" Flaubert
يك داستان كوتاه
از: زينت نور
تابلوهاي ناتمام
....چشمانم باور نميكرد. احساس ميكردم اينجا تاج محلي ست كه روي خشت،خشت آن من نقش شده ام زن ديوانه مويه ميكرد،فحش ميداد و فرياد ميزد من گيچ، منگ دلم ميخواست كر باشم و فقط ببينم و ببينم. دستان عزيز كه اينهمه مرا سروده بود و سروده بود، دستانی كه اين تاج محل را بنا كرده بود كجاست؟.............
=
قسمت سوم:
فراسوي يادها:
درواز خروجی تعمير كارم رفته،رفته قامت هميشه منتظر سیدال رااز ياد ميبرد. ولي براي من جاي خالي آن يكسال و نيم و چند روز هرگز پر نميشد. تمام راهی بين تعميركاروكتابخانه را به آن روزها فكر ميكردم در تداعي هرخاطره به كشف ديگري دست مي يافتم وسيدال آن طلسم شوم، آن معماي دست نيافتي برايم رنگ مي باخت و رنگ ميگرفت. هيچگاه نميتوانستم او را تمام دوست بدارم يا كاملا از او نفرت داشته باشم.
زمان ميگذشت، قدی اين خاطرات و تداعي هايش در پيراهن كشف های گاه منصفانه و گاه بدبينانه ام بلند ترميشود و سايه ی ديدارهای ما كوتاه تر و دورتر. او از من بريده بود،او ميدانست كه من پا به پا همه گامهايش او را تعقيب كرده ام و خيلي چيزهارادرباره اش ميدانم. ولی باهمه ای اين يادها و آن داغها كم كم روي خط زندگي بي خط ام راست ميشدم و گامهايم دوباره ازجنس تيك تاك هاي معمولي ميشد. همان يك شكم نان، يك اطاق كوچك، يك كمپوتر كهنه، يك تلفن كم زنگ و چند تا دوست مثل خودم تنها و خاموش و منزوي که تمامیت زندگی من بود،مي آمد و جايي خالی آن دلگرمي هايكه با سيدال آمده بودند، پرميكرد
يك داستان كوتاه
از: زينت نور
تابلوهاي ناتمام
قسمت دوم ....
احساس كنجكاوي همه وجودم را فرا گرفت براي چند لحظه خواستم همه چيز را در باره سيدال بدانم، همه چيز را.
به عجله به بخش امنيت تعميركارم زنگ زدم و گفتم مي خواهم آخرين شماره تلفن تماس را برايم بدهيد. شماره را گرفتم. همينکه به خانه رسيدم براي دوستم که سالها در اداره امنيت شهري سابقه ی كار داشت، زنگ زدم. نمبر سیدال را دادم و گفتم :لطفا برايم همه معلومات اين شخص را ايميل كن. دوستم وعده كرد، كه تا فردا عصر همه معلومات را برايم خواهد فرستاد. فردا صبح همه چيز رنگ ديگر گرفته بود دلم تهي از هرحسی بود فكرميكردم. به شكل مسخره اي داخل يك بازي خسته كننده و بي معني شده ام خيال اينكه او همه چيز را در باره من بداند و من تا هنوز نميدانم آن استديوي لعنتي كه فقط نيم ساعت از دفتر كارم فاصله دارد در كدام جهنم است. آزارم ميداد، حس ميكردم كه با چشمان بسته راه رفته ام و حالا مي روم در چاه ء هولناكي سقوط كنم. به جستجوي آدرس استديوي نقاشي او در حوالي محل كارم بر آمدم. هيچ استديوي به جز وركشاپ كوچك هنر ها ي زییا در آن حوالي نيافتم.درراه برگشت ازاولين سكه انداز، شماره ی سيدال را دايل كردم. بچه گگ اي موبايلش را برداشت. و با لهجه بچگانه چيزي هاي گفت كه برايم مفهوم نداشت.بعد صداي عصباني يك زن صداي بچه گگ را بريد ،
-آلو، آلو ...
يك داستان كوتاه
از: زينت نور
تابلوهاي ناتمام
قهوه و هوا
از دفتر عاشقانه ها
واپسين نامه :
(. چيزي ازجنس يك هلهله در رقص بومي دو عاشق در جنگل تنها و سبز - كنار آتش ، چيزي مثل يك همتني سوزنده و بيقرار بعد ازصد سال نرسيدن و عطش، چيزي مثل شوق لانه ساختن، در دل پرنده گگ كه تازه نوك به نوك منقار جفتش مانده، چيزي از جنس ناگفته ها و نا سروده هاي من براي تو........)
همه برای تو .....
اين هم براي تو.......
برايت مي نويسم آنگاه كه ازمن خيلي دوري ولي نزديكتر از هميشه، آنگاه كه صدايت از آنسوي شهرها و آبها با لرزش معصومانه ي تكرارم ميكند.آنگاه كه با صداي آرام ميگري تا چشمانم را نم كني، تا چشمانت را نبينم و صدايم را نشنوي.گاهی كه خيال بازگشت و آمدنت را خاموشانه دعاوالتجاميكنم.
من سالها است که به خاطره نويسی مأنوسم و با همه ای اينها ميدانم كه چقدردشواراست . گاهی گمان ميكنم گذ شتن ازاين دشواری ها ،انسان را به ارزشهای دست نيافتنی ميرسا ند انديشدن به خودش ودريافت ضميرناخود اگاه خودش ، هرچند دريافت ضميرناخود آگاه به معنی كنترول آن نيست . آنچه اينجا مينوسم بازنویسی از نوشته ايست كه برای باراول دريك شب سرد زمستان ، دربهارين ترين سالهای عمرم نوشته بودم . باردوم برای دفترچه ( بيفردا ) نوشتمش .،و اين بارسوم است .
درمان
چشمانش درزيراشعهء آفتاب كه ازپنجره روبرويش ميتابيد واشعه زلال قطره های اشك نريخته روشنتر وعسلي تر می نمود . با نگرانی نگاهش ميكردم . دستانش آشكارا ميلزرید و دانه های تسبيح ميان انگشتان لرزانش ميچرخيد . هر باری که پنس كوچك ، توته های شيشه را ازسرانگشتانم برميداشت خطوطی ازخون تازه و تازه تر ، خطوط خشك شده ازخون كم رنگی را روی دستم قطع ميكرد و من صدای ، ريختن توته های شيشه به گيلاس را مي شنيدم وميدانستم كه درد آغازخواهد شد وخطوط بيشتروبيشتری ازخون !
قصه های كوتاه
بهار عقيم من
ديويد- ما ميتوانيم با هم، ........
جنيفر- ما؟
ديويد- من و تو
جنيفر- كدام تو، همان تويي، كه بستي،شكستي وريختي، هرچه من وما وتو بود.
يا همان منی، كه ايستادم و همه آن فرورفتن و شكستن را تماشا كردم. بعد سرش را پايين مياندازد ومثلي كسی كه با خودش گپ بزند ميگويد يا همان ( ما ) كه هرگز ( ما ) نبود وهرگز( ما ) نشد
درهمسايه گی بهشت
ازجايم بلند ميشوم اول تو يادم میايی، بعد خورشید ، بعد پنجره ، بعد خودم. خورشيد؟ پنجره؟ چشمانم را می مالم . پنجره !!۱
پنجره نيست ، آه! خدا جان! پنجره را گم كردم . نه گم نكردم پنجر ه گگ سرجايش نيست. پس ا مرو ز را ا ز چی آ غا ز كنم كه آ خرين پنجره ای ا ين چها ر د يو ا ری را به رويم بستند و آ خرين روزنه را كوركردند. هان! بروم خبری از در بگيرم نه كه من درغفلتم شايد چيزی نويی در شرف وقوع ا ست، نه كه پنجره ها را بستند تا د ر را بازكرده باشند. شايد ميديدند كه من ازنگاه كردن به آخرين پنجره لذت ميبرم وكم كم اندوه بودن درچهارديواری را ا ز ياد می برم. شايد هم هزاران شايد وبايد ديگر. ....
منظومه شيرين وفرهاد
سرت را روی شانه ا م بگذارتا رنگ موهایت شانه هايم را رنگ آميزی كند وباهم مهربانی را بوبكشيم مهربانی را كه روی اجاق گرم دلهای ما همبوي تازه ترين كباب های شهراست، هم بوي نان خانه گی كه صبح ها مادرم ازتنورمي آورد و روی سفرهء خامك دوزی پهن ميكرد بعد دستان شسته ای بابا ازكه طهارت صبحگاهی اش برميگشت با چاقوی كوچك لبه های سياه را برميداشت تا مباد كام و دهان ما را تلخ كند. ولی من، من ديريست تلخكام بوسه های توام. آخرعزيز: گاهی هم به فكرش باش و با دستان شسته درطهارت عشق داغ غمهای ما ازروی لبه های سياه نفسهای ما بردارد.
نامه هاي پست نشده!
باتو سبزميشوم مثل اينكه درمن مي روي تا به زندگي وحركت دعوتم كني. بدون تو ازانجمادي به انجمادي ديگرسرميكنم و به ريشه هاي كرخت خودم خيره مي مانم. خدا را! با من بمان، بگذاركمي قد بكشم مثل نهال هاي كنارجويچه هاي بهشت كه خزان را درافسانه ها مي خوانند وفراموش ميكنند بگذار نا مهرباني را فراموش كنم.
درسوگ ناگفته هايم براي تو!
بابا! من يتيم ترين اشك توام كه اعجاز هيچ روايتي- لبخندم نميكند. و آ نگاهي كه مياني چاه، زو، زوي برادران مكار و هق هق گرگان را ميشنوم رابطهء من با جهان يك قطره نوراست كه ازچشمان آفتابي ات تو روي قلبم مي چكد تا روشن شوم و ميان تاريكي نميرم.
'' ولي هنوزهمانست ، ساده، صميمي، مثل يك كتاب بي پوش، بي مقدمه، بي حاشيه و بي زيرورقي، داستاني ست كه ازنيمه ی آخرش شروع ميشود. همانيكه سلام را ازياد ميبرد..........."
صدا:سا عت چند ا ست؟
من - ده و بيست
به سمت صدا برميگردم. لبخند ميزنم،
نميدانم؟ چرا امشب خوابم نميبرد فردا ترا ترك خواهم كرد.دلم مي خواهد امشب با تو بمانم و هرچه دلم ميخواهد برايت بگويم. احساس ميكنم سخت نگراني؟
نگران نباشد! ترا تنها نمي مانم. تو ميداني كه رفتن هاي من چندان هم هميشگي نيستند يادت است يك باربراي هميشه با تو خدا حافظي كرده بودم......