«همه آموخته های تان را دور بریزید و شروع به رؤیاپردازی کنید.»
قسم_______ چهارم________ت
صليب زخمي
از:زینت نور
من و ليدا پله ها را با هم طي ميكنيم. انجام پله ها به دهليز طولانیی ميرسد با چند تااتاق، كه بي گمان اتاقهاي خواب بي مصرف كننده يي بيش نيستند. اتاقهاي گرم در زمستان و سرد درتابستان درست برعكس كلبه ها و خانه هاي پرمصرف كننده ی ما شرقي ها. اتاقهاي بي مصرف، تخت خوابهاي بي مصرف كننده،آرامش مهيا شده براي خالي ، براي يك خالي بي مصرف و بي معني به وسعت انبار سرمايه و تجمل نفرت انگيزی كه براي بقاي پوچ خود، از شكم ، لباس و سرپناه توده ها كش رفته است. سرمايه هرگز از اين اندوختن خسته نخواهد شد چون به انبار كردن و سود بردن،معتاد است. او هر چه را که مي آفريند بايد بفروشد حتي تجمل را. تجمل براي من غير قابل تحمل است و هميشه ذهن مرا دو پاره ميكند پاره ي اول يك تصوير ميسازد از هر چه مي بيند. پاره ي دوم، ميدويد نيمه ی ديگر اين تصوير را از ميان كثافتهاي گرسنه و شكم هاي تهي زباله داني هاي فقر برون ميكشد و مياورد و درست كنار پاره ي اول مي چسپاند و فرياد ميكشد مرا نگاه كن! اين نيمه ي منست ! نيمه دزدي شده ي منست !به انتهاي دهليز طولاني ميرسيم. ليدا ديگر يك موجود كاملا مسخ شده، هراسان و لرزان است، رنگش مثل گچ سپيد پريده. كنار درآخرين اتاق در دهليز مي ايستد بعد مثل آنكه چيزي به يادش آمده باشد يكباره چرخ ميزند چشمانش را مي بندد و شروع ميكند به كشيدن علامت صليب به روي سينه .
مريم مقدس ، مريم مقدس . پناه بر تو ... .
تازه متوجه ي مجسمه ی سنگي مريم در فرو رفته گي ديوار دهليز ميشوم. مريم نگاهم ميكند لبانش گرم ميشود صدایش از هييت سنگ درگرماي كلمات و صدا نزول ميكند و با سروش لطفي فرو ميريزد:او اينجا نيست، ميداني نه بهشت! دستم را روي قلبم ميگذارم و زيرلب ميگويم: بلي مريم ميدانم. دلم ميخواهد همانجا روبروي مجسمه سنگي مريم بياستم و معصوميت سنگسار شده اش را نگاه كنم. دلم ميخواهد دامنش را از لكه هاي ناپاك سنگسار و تهمت هاي دورغين پاك كنم. دلم ميخواهد يك سنگ ميداشتم و سوي شيطان پرتاب ميكردم كه تا ابد گم شود تا تن سپيد مريم را تا ابد های ابد رها كند. دلم ميخواهد همانجا روبرويش بايستم و براي كرستين خودم دعا كنم. بگويم: مريم بگذار! كرستين بيست شش شود ، بيست هفت وبيست هشت و بیست و نو شود ، بگذار! روي خط سي برسد. ترا به خدا كاري كن كه ديگر سرفه ها اذيتش نكند. يك شب بيا به آپارتمان كوچك و فقيرانه ما و گرد دامنت را روي گلو كرستين بمال شايد يك شب، اقلا يك شب آرام بخوابد. مريم آن معجزه هايت به چه دردي ميخورد؟ آن معجزه ها ی كه زير آستينت انبار كرده اي را ميگويم!كه حتي يك شب كرستين خوب ترا، كرستين خوب مرا، از سرفه ها نجات نميدهد. كاش ميدانستي كه كرستين چقدر شبيه تو است در خوبيهايش و من هم شبيه تو استم اما ميداني چرا؟ نميداني، نه! برای سنگهای که به سویم پرتاب كرده اند، آنقدر زخمي ام كرده اند كه دلم تكه تكه شده، حتي همين مسيح تو بارها در مسير تاريك جاده ها به سويم سنگ انداخته است. اصلا هر كي از كنارم گذشته سنگي به من زده، حتي اگر دامنش پر از گل دسته هاي من بوده. مريم- دست را روي قلبش ميگذارد : و آهسته ميگويد: بهشت! ميدانم.
من تفم را قورت ميدهم و زود ميگويم :اصلا مريم جان! من چي ، كرستين چي ، همه زنهاي دنيا شبيه تو استند و به جاي همه گناهان خدا، پيامبر،مرد و مردچه و نامرد و چي، چي و چي سنگسارميشوند به خدا ! که- به مرگ ، تا مرگ ، از مرگ ، بدترازمرگ سنگسار ميشوند. مریم! مگر تو هم با سرمايه سازشي داري. آخر گاهي ازاين فرورفتگي دنج دیواربرون بيا و جاده هاي شهر را پرسه بزن. سنگهاي سنگسار را با دامنت برچين و ببر در زباله داني كليسا بريز.شيطان هر روز روي دست و دل مردم سنگ ميگذارد.چند روز پيش يك سنگ روي دست و دل مسيح گذاشت. مسيح سنگ را به سوي تو در آسمان رهاكرد ولي سنگ برگشت و يك قطره اشك شد و ريخت از چشمش. من صبح زود روزي بعد، کنار صلیب کلیسا ديدمش. هنوز چشمانش گريه آلود بود و ميگفت: سنگها، دورغهاي سرخ شيطان استند و خيال اذيت ترا نداشته، ميگفت: به پاكيزگي تو باور دارد، مگر ميشود به تو باور نكند؟ راستي! چه ميگفتم: هان ميگفتم: مريم جان! بيا، گاهي جاده هاي شهر را پرسه بزن . اين روز ها بهاي عشق مثل قيمت اسعار نيست. مریم! هيچ اين آهنگ را شنيده اي ؟ " وقتيكه عاطفه را ميشه به آساني خريد /معني كلام عشق /خالي تراز باد هوااست " اين آهنگ حقيقترين حقيقت جاده هاي امروز است باور كن! خيلي راست است. ميداني مريم! شيطان همه جاده ها را تسخير كرده ، این جاده های بی مذهب- نه محمد دارند نه مريم ، نه مسيح ، نه نوح، نه ايوب. فقط شيطان دارند. صبح ها شيطان لباس عشق را مي پوشد تا دلش ميخواهد تن ها را شكار ميكند. او دختران نابالغ به هرويين ميفروشد تا جشن كاباره هاي سياه را سرخ و سبز كند و سنگسار لعنتي تن اين دختركان را هر روز با هزار سنگ نکاه هرزه داغ میکتد. آه! مريم! كاش ميشد همينجا رو برويت بيايستم و بگويم : بيا گاهي جاده هاي شهر ما را قدم بزن ، مريم!جاده ها شايد برای عبور بهشتی تو زياد است ، جاده ها هيچ، من هيچ، سنگ و پرتاب و جشن و كاباره و هرويين و مسيح هيچ! اقلا بيا يك روز گرد دامنت به گلوي كرستين من بمال شايد شبي بي ....
آخر مريم! اين معجزه ها زير آستينت به چه دردي ميخورد؟ لبان مريم سنگ ميشود و من دامن سنگي اش را مي بوسم وبه سوي خودم برميگردم. مي بينم ليدا دروازه اتاق را باز ميكند.صداي دروازه شبيه ي صداي كشيده شدن پرده هاي تياتر است. شيشينگ ، شيشنگ ششیگگگ .... به دنبال ليدا داخل اتاق ميشوم. اتاق درتاريكي فرو رفته و از يك كنج نور نسبتا ضعيفی در فضاي بين دروازه و وسط خانه زوم شده. ليدا دو قدم پيش ميگذارد و مي ايستد ومنتظر چيزي مي ماند. ناگهان صدايی تمام فضاي اتاق را در خود مي پيچد . صداي مبهم و گنگ يك مرد- كه ميگويد : ليدا ، ليدا عزيزم ... نامه ... نامه .... .... ليدا .... عزيزم ... نامه ......... ها. صدامثل نمایش روميو و ژوليت با يك هال ایکوی دو بالا باانعكاس ترسناكي به سوي گوشهاي ما پيهم جيغ ميكشد .تازه متوجه ميشوم كه نور مثلثي هم آن همان سمت به يك زاويه ی معين به سوی من و ليدا بخش ميشود و بيشتر پيش پاهاي مارا روشن ميكند. صداي لزران ليدا پاسخ ميدهد : ميكاييل ، ميكاييل عزيزم ....بعد از سمت صداي بخش شده، چيزي شبيه باد- تندميوزداما زود تمام ميشود و من تنه ی يك مرد بلند قامت و تنومند را مي بينم كه شانه هاي خود را در شال سفيد رنگ پوشانيده و ار صورتش نورخيره كننده ی به چشمانم ميزند. مرد روي يك چوكي چرخي نشسته چوكي دوری ميخورد. مرد ظاهرا ناپديد ميشود ليدا شروع ميكند به معرفي من. جملات پراگنده و لرزانش که تمام ميشود. يكبار ديگر چوكي مي چرخد و همان نورآزاردهنده بر ميگيرد و يكبار ديگر بادی ميوزد و صداي در فضا بخش ميشود : ليدا ..... عزيزم .....نامه ها... ناگهان چيزي به نظرم ميرسد و روي فرش مي نشينم حالا ميتوانم مرد را بهتر ببينم. مرد یک نقاب نوری به صورت دارد. شال سپيد قسمت بالای تنه اش را پوشانيده و از كنار عغب رفته ی شال پايين تنه اش به خوبي آشكار است مرد يك جين آبي روشن آخرين مود به تن دارد كه حتما فرشتگان در سال روز مرگش برايش هديه داده اند و كرمچهايش با گل و خاك شايد جهنم يا شايد بهشت آلوده است. يك دستش را روي زانو چپش گذاشته و انگشتر فروزنده از ياقوت سرخ كه شايد حضرت آدم برايش حریده باشد كاملا پيدا است. با دست ديگر ظاهرا نقابش را روي صورتش محكم گرفته است. مي ايستم و با خودم ميگويم چه سناريو مسخره يي ! آيا راستي ليدا اينها را نميداند؟ يا نميخواهد بداند. شايد اين زن به مكانسیم انكار، دچار است که نميخواهد مرگ همسرش را بپذيرد .ولي اين مرد كيست و اين بازي چرا؟ .
اين داستان در قسمت پنجم تمام خواهد شد شايد قسمت پنجم تا ده صفحه باشد ...... زي
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:8  توسط زينت نور
|
قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت سومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
......................................................................
1. رویــا های فراواقعی(سوررئال): آمیختن رویا با واقعیت ، بگونه ای که تفکیک آن برای خواننده دشوار و حتی ناممکن می شود.
2. همجواری عجیب صحنه ها: قرار دادن صحنه ای در کنار صحنه ای دیگر که به نظر نامربوط می آید.
3. تصادف:وقایعی که شخص رخ دادن آن را غیر ممکن می داند ولی در دنیای فراواقعی روی می دهد و در آنجا قابل قبول جلوه می کند.
.................................................................................
يك داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ــــتان از: زينت نور
صليب زخمي
خانه بوي تهكاوي ، بوي تورك، بوي پوست آويخته از سقف دارد. باخودم ميگويم: شايد اين زن مرا آورده تا بجاي او اعدامم كنند. ديوارهاي ها ل كوچك همه منقوش و آيينه كاريست .هر طرف نگاه ميكنم من و ليدا در پيچ و خم آيينه ها باهم آميخته ايم. لبخند مرموز ليدا در آيينه با نگاه هاي مات من مي آميزد و دود ميشود. يك دود رنگي، كمي آبي ، كمي خاكي و خاكستري، بعد ميريزد روي گونه هاي آيينه و يكباره منفجر ميشود. از آنسوي انفجار تلخ من و ليدا، ميكاييل با لبخندي سرميكشد. لبخندش زخمي است درست مثل همان صليب زخمي روي آخرين قبر .هنوز دود، آيينه و ميكاييل تمام نشده كه از هال به يك نشيمن مفشن ميرسيم.هال پراست از چوكي هاي اشرافي ، قنديل ها ، شمعداني ها و اجناس شبيه ی فلم هاي كلو پاترا.
هيچ يك از قنديلها روشن نيست، به جاي آن شمعدان هاي كم نور فضارا نيمه روشن كرده اند. پرده هاي خاكستري بر دل روشن پنجره ها سنگینی میکند. روي يكي از زيباترين چوكی ها، روكش سفيد رنگي پهن است و از بازوی آن يك يادداشت آويخته:"ميكاييل پاپ پيرو". روي يك ميز ، كناريك گيلاس، پايين يك قلم زيبا و روي پشتي يك دفتر.... "ميكاييل پاپ پيرو" رقم خورده.
دختر جواني با پيشبند آبي رنگ و لبخند بيرنگ پيش مي آيد و گيلاس آبي را به طرف ليدا دراز ميكند. ليدا بي هيچ سوالي و نگاهي به دختر، آب را سر ميكشد و روي يكي از چوكي ها مي لمد. نگاهش ميكنم ديگر آن زن موءقر ی چهارساعت پيش نيست. خسته، ماتمزده، ترسو و معتاد به نظرميرسد. به دختر جوان نگاه ميكنم. يك كركتر خيلي آشنا! از همان تيپ آدمهاي كه در حين زيركي خود را به حماقت ميزنند.اين گونه آدمها حتي ميتوانند حركات نگاه، چشم و ابروي شان را زيركانه كنترول كنند و به خود يك حالت كوكي و سيال بدهند. آنوقت دست همه رااز پشت ببندند
من - ميشود ازشما يك گيلاس نوشابه خواهش كنم؟
او - البته خانم بهيشت
من - من بهشتم ، نه خانمم ، نه هم بهيشت
لبخند ميزند و دستش را براي فشردن دستم پيش مي آورد.
- اليزابت ، اليزابت دو موريا
من - از آشنايي با شما خوشحالم خانم دوموريا
عجب دنيايي است حالا اين فضاي خاكستري، اين كوچهاي مفشن و اشرافي ، اين قنديل ها من و اليزابت را در هواي منجمد بوژوا، روي خط تشريفات شاهانه مي چرخاند. ورنه من چي بهشت، مستخدم يك روح مجسم و او شايد چيزي مثل من.
- متشكرم اليزابت
- كاري نكردم بهشت عزيز
با خودم فكر ميكنم شايد اليزابت توانسته خود را روي خط لست هاي لیدا عياركند، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف تا بتواند به كارش اينجا ادامه بدهد و پولي به چنگ بياورد و سرپناهي داشته باشد.من هم بايد مثل او عمل كنم و تمام كنجكاويهايم را يكسو بگذارم و صميمانه از قبرستان ، از روحهاي سرگردان كه هر جا ميروم دنبالم ميكنند پوزش بخواهم. ولي حس شش ونيمم همچنان جاريست ، قبرستان در من جاريست و رابطه ي ذهني من با دنياي آنطرف زندگي هنوز همچنان در وراي دل و دماغم سر جايش ايستاده و نگاهم ميكند.
آب را مي نوشم و گيلاس را پهلوي گيلاس ليدا ميگذارم. تصادفا، متوجه ميشوم كه در ته ی گيلاس ليدا پودر سفيد رنگي جمع شده فكر ميكنم شايد آب اينجا زياد صاف نباشد. به گيلاس خودم نگاه ميكنم ،چيزي نيست. ميخواهم از اليزابت بپرسم، ولي چهره ی او از اولين نگاه به من ، خودبه خري زدن - را القاء ميكند.
ليدا- بهشت ، بگذار كمي استراحت كنم بعد ميرويم ميكاييل را ببنیم. بعد تو با اليزابت برو زير زميني و محل آسايش و خواب خودت را بررسي كن. هرچه به دلت نبود به اليزابت يادداشت بده تا درست شود. خوب است؟
من - بلي ، خانم
روبرويش مي نشينم، نگاهش ميكنم. چشمانش كمي خمار و بيحال است و از هوم هوم كردن هاي پيهم خبري نيست
زيرلب تكرار ميكند:
- كمي استراحت ميكنم، بعد ميرويم پيش ميكاييل . ميكاييل از ديدن تو حتمن خوشحال ميشود. دستكول كوچكش را باز میکند و از بين آن لبسريني را برميدارد. بازش ميكند و روي لبهاي لرزان و پيرش فشارميدهد. رنگ سرخ روي لبا نش نمي نشنيد پير تر و شكسته تر مي نمايد، دستكولش را دوباره باز ميكند و اينبار بوتل كوچكی را بيرون مي آورد. بوتل را روي سينه هاي كوچكش ميگذارد و كليد اسپري را فشار ميدهد فضااز بوي مطبوعي پر ميشود با دلگيري نگاهم ميكند، چشمانم را روي خط هاي قالين ميچرخانم ولي مثل اينكه ديرشده و چيزي راكه بايد نگاه نميكردم. نگاه كرده ام، چشمانش را مي بندد وبه پشتی مخملي كوچ تكيه ميزند. من به فاصله ميان بلوغ و دانستن ميانديشم و به رابطه بين زيباي و بلوغ. به رابطه هاي معكوس كه مثل كليد های خانه هاي تو در تو طلسم زندگي ما را رقم ميزنتد. و از همان جا بر ميگردم به خانه ي كوچك ما، به آغاز كودكانه و نابالغم كه در ميان ريشه و ساقه ی سبز، نه ، سرخش، خشكید و مارا تا ابد من و تو ساخت. هفده سالگي براي پيوند زدن گل با ساقه زود بود وفاصله بين خوابهاي كودكانه ي من و باغچه ي سبز تو 6 بهار پر ماجرابود. من ترا ميان بالهای پروانه های رنگي ، روي خطوط رنگ رنگي قالي ، در ميان شوخهاي كارتهاي بازي جستجو ميكردم.در قرايت لبخند هاي خودم و گره ي ابروان هميشه ناراحت تو . من ياد نگرفته بودم جدا از تو كنار سفره بنشينم،جدا از تو جاده های نا تمام را تمام كنم. من ياد نگرفته بودم تكان خوردن لباسهاي خودم را تنها، تنها روي طناب نگاه كنم من ميخواستم خورشيد هميشه از لاي لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل گلي من بگذرد. من به تكان خوردن لباسهاي سپيد تو و پيراهن گل ، گلي خودم معتاد بودم. ميداني از قديمي قديم. از همان روزهاي كه بابا نيي ها را براي درس مشق سر ميكرد و نيی هاي مشق من و ترا "چپ بر" ميكرد و ميگفت: اي دوتا بري دو تا چپ دستها. من نگاهت ميكردم و لبخند ميزدم. تو نگاهم ميكردي و لبخند نميزدي، من به تو معتاد بودم از همان روزهاي كه همه جا چشمان نگران و حسودت دنبالم ميكردتا به هر بهانه ي آزارم كند، من به تو معتاد شده بودم از همان روزهاي كه با بابا كارت بازي ميكرديم: من كارت ها را ميساختم و تو قهر ميكردي و بابا ميخنديد.
مگر اينها عشق بود؟ مگر اينها خواستن بود؟ نه هرگز!
شايد اين نه، این هرگز ، جوابي براي همه سوالهاي تو هم باشد. شايد تو هم بارها از خودت پرسيده باشي . مگر لمس سرانگشتان داغ من به بهانه ي گرفتن بالهاي پروانه عشق بود. مگر همه جا يك جفت چشم كلان كلان عسلي را دنبال كردن يعني عاشقي. مگر رفتن سر درس قران و زانو به زانو باهم نشستن و خدا را تكرار كردن. يعني تكرار من. يعني تكرار تو. مگر باز كردن گره از مويهايم و سپردن آن به دست باد بهانه هاي جنگ و شوخي و مهر تو بود؟
مگر ميشد آن تويي سراپا خشم و حسادت و اين منی سراپا بهانه و فرار عاشق هم باشيم كه نه! هرگزنه. من به رابطه بين بلوغ وزمان مي انديشم به خانه ي كوچك كودكانه ي من ، به باغچه سبز ي باورهاي تو كه با هم 6 سال حسادت و خشم فاصله داشتند و به پيراهن گل، گلي ام كه هرگز ياد نگرفت و هرگز ياد نخواهد گرفت تا بي سايه و بي ياد لباسهاي سپيد تو روي طناب، خورشيد را زير پوست خودش جاكند.
ليدا آهسته ، آهسته چشمانش را باز ميكند و با حالت خواب آلوده يي ميگويد: بهشت ، بيا كه برويم . من فاصله بين خود و تو و او را يك قدم ميكنم و ميگويم :
- خوب خانم ، برويم.
ازپله هاي مرمرين بالا میرويم. روي ديوار كناري پله هاي مرمرين ،قابهاي نصب است با چوكات هاي طلايی. ازآنسوي قابها، چشمهاي بي حس و پرازتكبر نگاه مان ميكنند. نگاههاي كه به هرچه فقر و گرسنگي است، فخر ميفروشند. من با اين نگاههاي بي حس خوب آشنااستم براي همين از تمام قابهاي طلاي دنيا ، از تمام نگاههاي بي حس و پر تكبر و از همه زينه هاي مرمرين نفرت دارم. اين زينه هاي مرمرين، اين قابهاي طلايي و آن نگاههاي بي حس بهاي يك شهر بيماري ، صد خانه گرسنگي و هزاران نگاهي سرخورده و ملتمس است. اينها اين نگاه ها را از چشمان متكبر شان ميريزند، ميريزند تا مرمرين بمانند، تا طلايي باشند تا با غرور و تكبر از آن بالا ها به پايين ها نگاه نكنند! انسان برتر تمثيل نخواهد شد. من به انسان برتر ، به آبر مردان نيچه باور ندارم. من به رهبر و رهبري باور ندارم من به فرد و فرديت باور ندارم. براي همين از همه عكسهاي قاب شده يي دنيا نفرت دارم از همه قابهاي طلايي و زينه هاي مرمرين كه بالا و پايين را آفريده است و انسان را خدا كرده بیزار استم. از همه شكم پرستان كه همه عمر دست به سياه و سپيد نميزنند و همه دنيا را سياه ميكنند نفرت دارم.
ادامه دارد.......
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 5:56  توسط زينت نور
|
قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سورئالیسم بیان و تثبیت تفکر دور از فرمان عقل است و رابطه یی با قوانین زیباشناسی ندارد.
.............................................................
يك داســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ــــتان از: زينت نور
صليب زخمي
قبرستان كوچك بوي آرامش ميداد، بوي مطبوع خواب مرگ،بوي صادقانه ترين آرميدن ها ، آرميدنهاي ناب و مخملي. مرده های خوشبخت زير خاك فضايي داشتند آبی و صاف و بلند كه اندامهاي استخواني شان را در آن رها ميكردند تا ميان دود هاي رنگي و موسيقي آرام گيتار،تامرده اند بي خيال برقصند. بي خيال از درد تنهايي. بي خيال از خيال آمدن كسي ، ماندن كسي. ولي قبرها شايد مثل مرده ها نبودند.آخرقبر هاي بيچاره كه روي زمين دراز كشيده ا ند. مثل ما فضایی ندارند، آبيي ندارند،آرميدني ندارند. به قبرستان نگاه ميكنم همه چيزاش آشنااست . مثل اينكه سالها آنجا مرده گي كرده باشم. قبرهاكنار هم خفته اند. هريك سنگيني سنگي ، نامي ، نشاني و صليبي را به رسم اين دنياي پر از سنگ ، پر از نام و به جرم زيستن در اين نام آبادی صليب زده هنوز روي سرهاي خشك و خالي و بي مغز شان تحمل ميكنند. آخرين مرده در صف چهارم زیر لحاف يك تخته سنگ كهنه خوابيده است و بالای سرش يك لوحه كوچكي بی نام و يك صليب شكسته و بي قهواره ایستاده .صليب زخمي است.سخت زخمي. از لبهايش- خون خشكيده و دمه بسته ميريزد و ميريزد و ميریزد تا سنگ كهنه را خوني كند. بعد رده هاي کهنه یی از خون خشكيده زير چاه قبر گم مي شوند و رده هاي خشك تري از دست و پاي صليب ميریزد و ميریزد . مرده آخر درصف چهارم فضایی ندارد، مرده آخر در صف چهارم صداي گيتار را نمي شنود و فضاي دودي رنگ را نمیبیند. هنوز براي آمدن كسي دلواپسي دارد. لبهايش از طعم خون دمه بسته و خشكيده شور و تلخ است. لبهايش همطعم يك عشق كهنه، سرشكسته، بي معني و رسوا است. من قبرستان را ميديدم نه حس ميكردم، من با قبرستان پيوندي از جنس خودم داشتم. قبرستان وجب، وجب درمن نفوذ ميكند. و من جرعه ، جرعه اش را مي نوشم، درست مثل مهماني كه يكسره همه سفره را ببلعد. از نفسهايم بوی مرگ پس ميزند. ديگر همه چيز را در مورد قبرستان ميدانستم، همه چيز را. به ليدا نگاه كردم ،ميخواستم بگويم : ميكاييل آنجاست زير آن صليب زخمي. بلي زير آن صليب زخمي . آن صليب زخمي را مي بيني خانم! درصف چهارم. آن مرده آخر در صف چهارم زير آن لوحه بي نام و صليب زخمي! همان مرده، ميكاييل است.ميكاييل شماخانم ، ميكاييل تو ليدا
ليدا نگاهم كرد رنگش مثل گيچ سفيد شد.
- بهیشت
اين ياي بين هـ و شين ، آزارم ميدهد آرزوميكنم اين ياي ميان دهن او و گوش من دست به انتحار بزند يا خاك شود و دود. برود در باد هوا گم شود. ولي یا همانجا مي ماند. و در جاي خودش ميان هـ و شين تا آزارم بدهد.
- بلي خانم
- چه گفتي ؟
- چيزي ني خانم. من حرفي نزده ام
- گفتي صليب زخمي ، گفتي ، ميكاييل ؟ اصلا يك چيزي مثل اینها گفتی؟
ليدا گيچ و بهت زده است و ناراحت به نظر ميرسد نگاهش راازقبرستان ميدزد. زود زود پلک ميزد و بار بار گلويش را صاف ميكند . هوم ، هوم .
- نه خانم . چيزي نگفتم شايد وهم شما بوده باشد. راستي خانم! شما چرااز قبرستان اينقدر ميترسيد، يعني چرا از قبرستان اينهمه نفرت داريد؟
لیدا- تو نداري ، تو از قبرستان نفرت نداري بهیشت؟
- نه خانم . من قبرستان را دوست دارم. قبر ها راهم دوست دارم. مرگ را هم دوست دارم. تنهايي را ، تمام شدن را، رقص در فضاي دودي آبی اش را و صداي گيتاررا، خانم! شما هيچ وقت صداي گيتار خالي از صداي عشق را شنيده ايد؟ باید هم نشنيده باشید.چون اين نغمه بي عشق و بي درد را فقط فرشته مرگ مي تواند بنوازد. من دوست دارم تا زنده هستم ، نه ببخشيد تا مرده باشم اين آهنگ را بشنوم و در فضاي دودي پر رنگ و بي خيال آن برقصم . من صليب زخمي را دوست ندارم خانم.صليب هاي زخمي علامت دلهاي شكسته استند، دلهاي خون شده و زخمي ، روحهاي بيقرار وزخمي كه عشق آنها را در نيمه راه تنها گذاشته. ميكاييل هم صليب زخمي را دوست ندارد اين زخم او را از آن فضاي آبی ،از آن گيتار ، از رقص دودي جدا كرده است.هيچ ميداني! روح زخمي يعني چي خانم، قلب زخمي يعني چي؟
- مثلا تو؟ ميخواهي كه بميري ؟
- بلي خانم ، خيلي دلم مي شود همين حالا بميرم. ولي ميخواهم قبل از مردن كارم را با زخم هاي كهنه يكسره كنم. من دوست ندارم اين زخمها دنبالم كنند.ميخواهم آن رااينجا بگذارم. مترسم كه آنجا هم دنبالم بيايدو زخمي ام كند،مترسم بيايد و فضای دودي رقصم رااز من بگيرد. من نميخواهم با اين عشق زخمي كهنه و خونين بميرم.آنوقت فرشته مرگ نغمه بي خيالي را براي من نخواهد زد.ميداني ليدا خانم اين عشق لعنتي اگر روح آدم را زخمي كرد آنوقت حتي مرگ چاره ساز نميشود. من نميخواهم به سرنوشت میکاییل شما دچار شوم
ليدا تا پشت گوشهايش كبود ميشود،سرخ ميشود ، سپيد ميشود، لبهايش ميلرزد.
- بهشت ، اين شوخي هاي بيمزه چيست كه ميكني؟ اصلا تو از كجا ميداني؟
- بلي ، خانم چيزي گفتيد؟
- گفتي كه سرنوشت ، ميكاييل، چيزي مثل اينها؟
- نه خانم ، من گفتم كه بايد كارم را به زخمهاي كهنه يكسره كنم.
- هوممممممم ، تو در باره زندگي خودت ميگفتي؟
- بلي خانم .
- خوب
فاصله ميان قبرستان و خانه قشلاقي ليدا را شانه به شانه هم مي پيمايم. عطر پاك ، شسته و ستره قبرستان در نسيم مرگ بخش يك خواب شيرين ميدمد و ميدمد تا تازه ام كند.خلوتم را صداي ليدا ميبرد.
- بهیشت
- بلي ، ليدا خانم
- من شايد در انتخاب تو براي انجام اين كار اشتباه كرده باشم. تو گفتی كه مسلمان هستي، نه ؟
- بلي من مسلمانم ، معتقد به قران و باورمند به محمد.
-شايد عقايد مذهبي متفاوت ما باعث ايجاد اختلافي در چگونگي مراقبت از ميكاييل شود.
- اختيار داريد خانم . من اصراري ندارم. مي توانم برگردم. من چيزي جدي نگفتم فقط ميخواستم به شماكمي دليري قرض بدهم.
لبخند ميزد.چهره اش از ناشادي در طيف يك قناعت كودكانه رنگه رنگه ميشودو ميگويد:
- تو بايد از قبرستان بترسي بهیشت! فهميدي؟
يك نه به بزرگي همه بلي هايم ، همه خانم گفتنهايم از دهنم ميپرد برون.
-نه خانم .چرا بايد بترسم. من خودم يك قبرستان هستم. بايك قبر كوچك كه يك صليب زخمي بالاي سرم ايستاده، يك قبر بی لوحه بي نام و بي نشان .ميداني! تو هم يك قبرستان هستي با يك قبر بزرگ به بزرگي همه تنهایی ات . يك قبر با يك لوحه بزرگ كه نام بزرگ تو در آن زركوبي شده . ما همه قبرستان هستيم. من ، تو و او- به قبرستان اشاره ميكنم . بلي عزيز.قبرهاي كوچك ،قبرهاي بزرگ،آدمهاي كوچك،آدمهاي بزرگ ، آدمهاي بي نام،آدمهاي با نام- همه وهمه و قبرهاهستند، همه ما قبر هستيم. جانم! دنيا يك قبرستان است. يك قبرستان باز . وما مرگ را زندگي ميكنيم.
ميداني خانم! ما شرقی ها مرگ رادر فقر ، گرسنگي، بيماري و كار بي ارزش مان در برابر ارزش پولي كه سرمايه برماتحميل ميكند تجربه ميكنيم . زنان سرزمين من مرگ را لا،لاي حجاب هاي بسته، درهاي بسته و صداهاي بسته زنده، زنده تجربه ميكنند تا شكم سيري ناپذير تعصب را سير كنند.
نميدانم شما گاهي يك كودك قالين باف را ديده ايد. گاهي يك طفل مسلول را ديده ايد ، گاهي دو تا حلقه سیاه گرد يك جفت چشم کودکانه ديده ايد؟ شايد هرگز نديده باشيد. در سرزمين من اطفال قالين باف میان گل و برگ رنگين كارگاه هاي قالين بافی تكه تكه ششهاي شان را نقش ميزنند، تا سرمايه يك بر شش بپردازد و شش شش بفروشد. آنها هر روز مرگ را تجربه ميكنند، فاصله آنها با مرگ و قبر فقط يك گام است خانم.
و لی تجربه هاي مرگ به اين آساني تمام نميشود.اينجا در غرب، در همين غرب -شما هم ،مرگ رادر فقر روحي، در شانه هاي خالي بي همراه، در سفره هاي پر اما بسته تجربه ميكنيد. شما مرگ را ،در مرده گيی لبخند هاي سرد و منجمد رهگذرهاي که هر صبح اعلان فروش اسعار را در قيف گوشهاي كر شان پر و خالي ميكنند، تكرار ميكنيد. شما مردن رادرخاموشي قلبهاي كودكانه كه در فاميلهاي نيمه وهيچ مي تپند، مي بينيد و دم نميزنيد. مرگ هر روز مثل آزادي دورغين روي تن روسپي ها زير چراغهاي نيون مي رقصد. اين زنان بدتر از از آن زنان شرقي میمیرند که براي پركردن شكم تعصب فروخته ميشوند. ميميرند تا شكم سرمايه بزرگتر شود. غرب مرگ را در در قلاده هاي سگان ديموكراسي دورغين و غو ، غو آزادي نفرین شده - سپيد قصرهاي دل سياه در هر جلسه بار بار تجربه ميكند و ميميرد
غرب ميميرد ، شرق ميميرد. زندگي انساني ميميرد، روح ميميرد، جسم ميميرد. آنوقت از قبرستان بترسم كه چي خانم؟ گلویم را صاف ميكنم.
صورت ليدا كبود ميشود. به گوشهايش باورندارد.
- بهیشت ، چيزي گفتي ؟
- نه خانم ، چيزي مثل اينكه تو يك قبرستان هستي ؟ من يك قبرستان هستم ، غرب ، شرق ....
- نه خانم چيزي مهمي نگفتم فكر ميكنم حواس شما جاي ديگر بود فقط در باره خودم ميگفتم
- آه ، جيزيس چه مصيبتي. در باره خودت؟
- بلي خانم؟
- خوب، درست متوجه نشدم ، اگر در باره خودت ميگفتي زياد مهم نيست.
- بلي خانم
- من بايد هر هشت ساعت يك تابليت لازمي را بگيرم و امروز كاملا فراموش كردم.
- خوب
آخرين نگاهم را به قبرستان مي پاشم. قبرستان به سويم لبخند ميزند و دستم را مي فشارد.شايد فكر ميكند كه ديگر تنها نيست. حتي صليب زخمي ، قبر چهارم ، قبر آخر رديف چهارم هم حس ميكند كه ديگر تنهانيست. گرمی انگشتاني را روي شانه ام لمس ميكنم. مردي با چشمان روشن آبي و لبخند صميمي نگاهم ميكند اينبار مي شناسمش، لبخند ميزند و من هم لبخند ميزنم. حس ميكنم نسيم گرم و ملايمي از سوي من سوي قبرستان مي دمد و لبخند مرا با خود ميبرد به سمت آخرين قبر آخر....قبرستان مرا جرعه، جرعه مي نوشد من در وجب ، وجب اش نفوذ ميكنم.از نفسهاي قبرستان بوي آمدنم پس ميزند.
پايان قسمت دوم - ادامه دارد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:58  توسط زينت نور
|
قسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت اول
------------------------------------
سورئالیسم عبارت است از دیکته کردن فکر بدون وارسی عقل و خارج از هر گونه تقلید هنری و اخلاقی
.............................................................
يك داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--ــتان از: زينت نور
صليب زخمي
نگاههای آن زن آزارم میداد حس ميكردم تورك با چشمان ترسناك اش مرا نگاه ميكند. توركي كه تمام كودكي ام را با كابوس آميخته بود، هرزمانيكه براي آوردن آرد و برنج به تهکاوی تاريك خانه ما پايين ميشدم، تورك مثل سايه تعقيبم ميكرد. گاهی هم پيش پايم سبز میکرد ، و راه را برمن مي بست، آنوقت من استاده ميشدم و آنقدر پشت ، پشت ميگفتم كه خسته ميشد و ميرفت. حاضربودم بميرم اما براي آوردن آرد و برنج به تهکاوی نروم. صوفي ميگفت كه تورك پشك نه بلکه جن هست و شبها كه همه ميخوابند، تورك پوست اش را به چت تهکاوی آويزان ميكند و يك آدمك بلستي كوچك ميشود كه كرتي ابلق به رنگ چشمانش و لباس سياه به رنگ پوست اش دارد. ...
پير زن هنوز نگاهم ميكرد.چند لحظه ديگر هم نگاهم كرد و بعد به طرفم آمد، و كاغذي را ازخريطه بيرون آورد و بدستم داد:
پرسيد:- ميخواهي براي من كار كني؟
به خود گفتم مثل اینکه - امروز بيكاري ام را در پيشاني ام نوشته ام. به كاغذ نگاه كردم
وپرسيدم:
- مثلا چه كاري ؟
پرسيد:
- به دنبال كار ميگردي
گفتم:
- بلي
گفت:
- کار ساده یی است. من به يك خانم جوان،مودب، تميز وصحتمند نياز دارم تااز شوهرم مراقبت كند و غذایی كه من مي پزم برايش سرويس كند.
باخودم گفتم: جوان ، مودب ، تميز وصحتمند...غذایی كه ميپزد ، سرويس ، مراقبت .
به كاغذ نگاه كردم. خواندم ، تميز ، مودب ...... مراقبت ......... و آدرس
گفتم :
- اما قریه یی كه شما در آن زندگي ميكنيد درست در پهلوي يك جنگل موقعيت دارد و از شهرهم بسیار دور است.
زن- براي تو چه فرقي ميكند؟
ميخواستم بگويم تورك، ولي گفتم : خانم ! من اينجا در شهر در يك آپارتمان كوچك با دوستم زندگي ميكنم
مثل اينكه- زن تصور ميكرد از همين حالا مرا استخدام كرده با صداي آمرانه گفت:
- به آپارتمانت ديگر نيازی نخواهي داشت. من یک آپارتمان زيرزمين كوچك ،آسوده، با اطاق خواب و شاور را در اختيار تو ميگذارم و ماهانه ١٥٠٠ دالرهم نقدبرايت ميدهم. نان چاشت و شب هم در خانه من فروشي نيست.
ميخواستم بگويم كه پايان تابستان درسهايم شروع خواهد شد، و بايد در شهر باشم. ولي با خودم يك محاسبه سريع كردم و گفتم پايان تابستان يك بهانه ميگيرم وازاو فرار ميكنم.
من- خانم! از چه وقت بايد كار را شروع كنم؟
زن مثل دسته گلي شگفت و لبخند زد.
دستكشهای سپید رنگش را پوشيد تا آماده دست دادن با من شود.
- من ليدا، شما؟
- بهشت ، خانم لیدا
با صداي كشداري گفت :
- بهيشت ،
- بهشت ، خانم
- بهيشت ، عزيزم! از فردا ، از همين فردا، بيا.بعد هم توضيح مفصلي در در بارهء اينكه چگونه راه را پيدا كنم، داد و رفت.به عجله به آپارتمانم برگشتم. خریطه ء سودا را روي ميز گذاشتم.
صداي سرفه پيهم كرستين آزارم ميداد. رفتم کنارش، ديدم پیش كمپوترش نشسته و مصروف چت بازيست. گفتم : کرستین!
گفت : هوم
- : عزيز ، من رفتني شدم .
- كجا
- يك كار يافتم
- خوب
كرستين ! بيا ، آن چت لعنتي را ببند. بيا، لطفا !
- هوم
- هومممممممممم، بیا
رفتم به اطاق كوچكم روي بسترم دراز كشدم.
سال ٢٠٠٠ برايم سالی پر از مصيبت هاي پيهم بود. اپريل ٢٠٠٠ در اولين امتحان كالج قبول نشدم. جون ٢٠٠٠ حميد نيويارك رفت و جولای ٢٠٠٠ يك نامه نوشت كه دوستم دارد و هميشه منتظرم خواهد بود. اگست ۲۰۰۰ برايش نوشتم كه دوستش ندارم و نميخواهم منتظرم بماند، منتظربماند. كه چه شود؟ سپتمبر ۲۰۰۰ از خانه ام كوچ كردم و آمدم اينجا، در اين آپارتمان با كرستين كه سرطان مغز داشت همخانه شدم. كرستين تركيب عجيبي از خوبيهاي زياد، زيادتر و ديوانه كننده بود. نميدانم چرا گاهي از او بيزارميشدم. او قادر نبود جواب بدي را با بدي بدهد ، جواب دشنام را با دشنام ، جواب نامهرباني را با نامهرباني. عاشق كتابهايش بود ، عاشق موزيك اشك و آه و گريه . عاشق شنيدن غمهاي مردم ، مردمی كه از آنسوي دریچه انترنت پيدايش ميكردند تا هر چه غم داشتند روي دل بيمار او بريزند. او گوش ميداد و گوش ميداد. ميخواند و ميخواند و بعد هم ميرفت تفريح ميكرد. با يك آهنگ غمگين مرگبار. در باره مريم مسيح و فرشته هاي زخمي .
كرستين خودش يك فرشته ء زخمي بود. بيست وپنج سال داشت. دو سال میشد كه در پنجه هاي بيرحم و دردناك سرطان نفس ميكشید. هر روز به سوي مرگ يك گام بر ميداشت. روز تا روز آيينه زشت تر ميشد تا كرستين كمتر نگاهش كند. سرنوشت اش از خط اندوه بي مادري آغاز ميشد و با مرگ پدرش در يك حادثه با درد گره ميخورد. بعد زن روحاني او را از دامن مادر اندرش تا خانهء فرشته هاي زخمي ميبرد، بعد عشق و دلداد گي چند بهارسبزش ميكند ولی سرطان، دامن عشق او را برميچید تا تنهايش كند.كرستين يك قصهء ساده و تنها بود. بيست و پنج ، بيست و شش و تمام. آغازش درد، اندوه ، تنهايی بعد عشق و پایانش ، درد ، اندوه و مرگ، همين. اما من نه ، من قصهء ساده نبودم .من ماجرای خدا بودم كه مي نوشتم و خطم ميزد .خطم ميزد و پاره ام ميكرد و باز پيوندم ميزد. ميدانستم كه كرستين مي آيد.خدا حافظي ميكند بعد كمكم ميكند لباسهايم را جمع كنم، بعد برايم دعا ميخواند و شايد هم صبح وقتتر بيدار شود تا احساس تنهايي نكنم. ميدانستم كه هيچوقت نخواهد گفت چگونه او را در اين بيماري و بيچارگي تنها ميگذارم. ميدانستم كه شكايت و گلایه نخواهد كرد. ميدانستم كه روزهاي اول ماه را حساب نخواهد كرد و پول كرايه را هم نخواهد خواست. ميدانستم كه من هم پول را نخواهم داد. آخر پول به چه درد او ميخورد! حتي اگر من پول را برايش ميدادم او آن پول را براي آن عشق فراركرده اش ميفرستاد تا با معشوقه تازه اش عيش كند.چون عقيده داشت كه آن زن يك قسمتي از مرديست كه اودوستش دارد و اگر آن مرد بیرحم احساس خوشي كند و او هم از اين خوشي بي نصيب نخواهد ماند.با خودم ميگفتم حتا اگر برگردم ديگر نميخواهم با او باشم. حس ميكردم، اگر يك سال ديگر با او باشم فرشته كه نه ،اما زخمي حتما ميشوم. حس ميكردم كم كم احساس فرياد و انتقام در من ميميرد. ديگر ازلباسهاي قيمتي خوشم نمي آمد. خيال داشتن موتر و خانه را فراموش كرده بودم. اسباب ساده اطاقم را زياد ميدانستم. بزرگترين آرزو یم كه داشتن يك الماس درشت بود به نظرم مسخره ترين روايت دنيا شده بود. كرستين با آن خوبيهايش، با آن نظريات آسماني اش به درد همان سرطان مغز ، همان چهارديواري و همان كليسا و همان دنياي نتي اش ميخوردو بس. كرستين بهتر بود در تنهایی و بيماري بميرد و من بايد بروم و ماجراهاي خدا را دنبال كنم.
تورك با نگاه هاي سیا ه اش پشت دروازه پيدا میشود
-سلام!خانم ليدا
به ساعتش نگاه ميكند و با صداي آمرانه ادامه ميدهد:
- ده دقيقه دیر كردي، همينجا منتظرم بمان!
ده دقيقه ديركردن حق جواب دادن به سلامم رااز من گرفته بود و اولين سيلی استخدام جديد روي گونه هاي نرم و نازك نارنجي- غرورم نواخته ميشود. من بي آنكه از سرخ شدن گونه ام پيش غرور سرشكسته ام خجالت بكشم به جاي دمبك زدن مثل يك سگ تازی كوچك، دهنم را به رسم لبخند پس ميبرم و پيش ميآورم و چيزي تحويلش ميدهم كه حس ارباب بودنش را كمي ارضاءكند. چيزي از جنس شوكران در بوتل عسل. سال هاي ١٩٩٨، ١٩٩٩ و ٢٠٠٠ براي ما تجارب همين سرشكستگي هاي پيهم بود. هم براي من و هم براي حميد. ما از آغاز آمدن ما به اين سر زمين قطبي و يخبندان هم درس ميخوانديم و هم كار ميكرديم. جاي عذابهاي هواي گرم ، بيكاري و فقر پاكستان را عذابهاي روانی دست دوم و سوم بودن، مشكل زبان ، مشكل نداشتن ماهرت هاي لازم دنياي مدرن ، مشكل ديگر بودن ، افغان بودن و شرقي بودن- گرفته بود. بايد به هر كاري تن ميداديم تا شكم خودما را سيركنيم، و بتوانيم پول کرایهء خانه ، تلویزیون، موتر ، تلفن و اين و آن را پيدا كنيم و در مسير اين تن دردادنها بار بار- در خود شكستن را تجربه ميكرديم و تجربه ميكردم. من هرگز به اين سر شكستگي ها عادت نميكردم و ميان دل و دماغم مثل سير و سركه جوش ميكردم . جوش ميكردم چنانكه گاهي تيزابي ميشدم و كارم را رها ميكردم ، گاهي القلی ميشدم و خودم را رها ميكردم. هنوز پشت در مثل مجسمه ايستاده ام و ميان اسيد شدن و القلی شدن ، نمك بودن را آرزو ميكنم. پيش خودم ميگويم جواب سلام يعني چي؟ جواب داد يا نداد. مهم اينست كه من در این دو ما ه مقدار ی پول ذخيره كنم .براي آغاز سمستر بعدي ، براي كتاب ، براي غذا و ....
.
لیدا مي آيد. او در لباس آبي رنگ با آرايش سردي كه كرده است شصت وپنج ساله گي را در ذهنم رقم ميزند. يك بکس بزرگ به دست دارد، بکس را ميگذارد. تا در خانه را قفل كند. بکس را دوباره ميگيرد و زور ميزند. من كه از همان لحظه بي سلامي بين حس اسيدي و القلی ام شناور شده ام، ميخواهم كمي زهر خودم را در نقش يك مستخدم جديد سر دلش بريزم و بگذارم از من كمك بخواهد ولي او چيزي نميگويد.همزمان با نشستن در كنار ليدا در سيت پيشروي آن موتر قديمي و بد قواره ،متوجه میشوم كه محل كار من اينجا كه آدرس داده بوده هم نيست.
ميپرسم: خانم! ميشود در همين فرصتي كه داريم كمي در مورد کارهایی كه بايد كنم توضيح بدهيد.
تورك باچشمان براق و نگاه هاي سياه اش نگاهم ميكند و ميگويد.
- ازهمين جنگل كه گذشتيم پشت آن درخت ها را مي بيني ؟
- بلي خانم
- قبرستان كوچك فاميلي ماست و كنارش خانه یی كه تو و ميكاييل در آن زندگي خواهيد كرد.
- ميكاييل ؟
- ميكاييل همسرم است
- اوه ، خوب! يعني همان خانه یی كه من بايد از آقاي ميكاييل مراقبت كنم.
ليدا مثل ايكه متوجه منظورم ميشود كمي لبهايش را بهم ميفشارد و ميگويد . هوم... سكوت و بعد :
- من هرروزصبح غذايي دست پخت خودم را مي آورم و برايت صورت سرويس غذا را مينويسم و وظيفه تو است كه غذا را منظم به ميكاييل ببري، كتابهايش را جمع وجور كني و نگذاري در آن خانه یی كه من نيستم احساس دلتنگي كند.
- البته خانم.
آهي ميكشد و ميگويد. با من قهر كرده. ولي خيلي دوستم دارد. بعد با خوشحالي ميگويد شبهاي جمعه من مي آيم پيش شما دو تا و براي ميكاييل كتابهاي نو مياورم. بعد از جيبش يك كاغذرا برون ميكند. اين ليست ریکاردهایی ا ست كه او هميشه ميشنود. من آنها رابا دقت خاص كنار گرامافون گذاشته ام تو بايد مطابق اين ليست اين ريكاردها به ميكاييل بشنواني.
- خوب ، حتمن جناب ميكاييل برايم ميگويند كه كدام يك را دوست دارند تا بشنوند.
- ليدا با عصبانيت نگاهم ميكند و لبهايش را بهم فشار ميدهد. مثل اينكه من كسي را مسخره كرده باشم.
- بهيشت ، اين ليست را به دقت اجرا ميكني!
- بلي خانم .
- هيچ چيزي از خودت كم و زياد نميتواني عزيز! و من تمنا ميكنم كه هر حركت تو درست روي خطي كه من ترسيم ميكنم باشد، نه يك سانت اينطرف ، نه يك سانت آنطرف ، فهميدي عزيز؟
- بلي ، ليدا خانم
- فراموش كن كه من گفتم برايت ١٥٠٠ دالر ماهانه ميدهم من به هر بهانه برايت پول خواهم داد به شرط آنكه دختر خوبي باشي.
كم، كم ناراحت ميشوم،حس عجيبي در من بيدار ميشود. خانه ء كنار قبرستان، مراقبت ديكته شده و اين ميكاييل ، آيا اين مرد فلج هست؟ كر هست؟ كورهست؟ آمدن ليدا آخر هفته پيش ما يعني چي ؟
- خانم! من دوست ندارم به هر بهانه ازشما پول بگيرم. من همان گونه كه در شهر باهم وعده كرديم فقط از شوهر شما مراقبت ميكنم و پولی كه روي یادداشت كاريابي درج بود از شما ميگيرم و ...
صدايم را قطع ميكند.
- البته بهيشت ، ميدانی بهيشت- من خيلي پولدارهستم .... هوم..... سكوت ميكند .بعد قيافه قیافه چاپلوسانه به خود ميگيرد. بهيشت ، بهيشت ما باهم دوست هستيم مگر نه ؟ تو به من كمك بزرگي ميكني و...
هوم ........سكوت .... من يك كاتوليك هستم، يك كاتوليك متعهد يك آدم باورمند به يك دين آسماني .... سكوت .... هوم .... گلويش راصاف ميكند. اينروزها از مذهب گفتن بسيار سخت شده ...... هوم ......... سكوت
- بلي ، خانم ليدا
بعد چهره اش عوض ميشود و با تكبر بيني اش را بالا ميكشد و ميگويد
- من از تو چيزي به جز مراقبت از ميكاييل عزيزم نميخواهم و اگر تو دختر خوبي باشي. من از مصرف پول برايت دريغ نميكنم ، فهميدي ؟
- بلي ، خانم
- من ، برایت لباسهایی كه دوست دارم، مي آورم و ليستی را برايت ميدهم كه كدام لباس را چه وقت و دركدام روز به تن كني. من لباسها را در يك بكس بزرگ منظم ميگذارم و تو فقط بكس را باز ميكني و مطابق پروگرامی كه من برايت نوشته ام، عمل ميكني. مشكل است ؟ سوالي داري؟
- لباسهایی كه شما دوست داريد؟ اما خانم ! من لباسهاي خودم را دارم بعد لباسهاي شما !
سكوت ميكنم كم كم مي ترسم اگر اين زن را عصباني بسازم شايد همينجا از موتر برونم بيندازد آنوقت حتي نميدانم در كدام جهنمي نفس ميكشم. احساس پشيماني ميكنم. کاش اینجا نیامده بودم . تورك مثل يك مجسم مجسمه جلوي موترنشسته و در دنياي خودش غرق شده شايد اين راه را بار و بارها تنها پيموده باشد و عادت كرده كه در دنياي خودش غرق شود. من هم ميروم پيش کرستین، روبه رويش مي نشينم و ميگويم، کرستین! از اين زن وحشت دارم فكر نميكني بايد برگردم پيش تو؟ كرستين مثل هميشه دليلش را مي پرسد و من ميگويم: تو ميداني كه در دنيايي من همه چيزها يا يك سانت اينطرف خط است یا يك سانت آنطرف خط ، من هيچگاهي روي خط راه رفتن را بلد نيستم ولي اين زن ، اين زن ديوانه ريكاردها را رديف ميكند و لیست مي نويسد، لباسها را رديف ميكند و لیست مي نويسد ، غذارا رديف ميكند و لیست مي نويسد. تازه اين همه آن چیزهاییست كه گفته خدا میداند چقدر لیست و رديف ديگر در انتظارم باشد. آنوقت تو ميداني كه من از خط و نشان كشيدن نفرت دارم. من همينطور راه ميروم و راه ميروم من حتي دوست ندارم هيچ چيز ي را در زندگي پلان ، پيشگويي و برنامه ريزي كنم. کرستین! يادت هست وقتيكه در فابريكه قاب سازي كار ميكردم. آن سر گروپ ديوانه، يادت هست كه مرا! ديوانه صدا ميكرد. اين زن و آن مرد يك وجه مشترك عجيب دارند. كاش فابريكه بسته نميشد. من كم كم با قاب چوبي ، با عكس كوچك ١٢x١٤ موناليزا، با آن شيشه گگ روي عكس و با چهار تا پيچ كوچك، سخت دل بسته شده بودم . باور كن كرستين ! حتي با آن چهار تا قوطي كلان كه هركدام ١٥٠ تا چوکات چوبي ،١٥٠ تا عكس كوچك موناليزا، ١٥٠ تا شيشه كوچك براي -روي عكس و ٦٠٠ تا پيچ كوچك براي محكم كردنی قابها داشت، دل بسته بودم. اين روزهاي آخر حتي صداي بلند آن زن چاق و پر گو ي آزارم نميداد مثل اينكه مرا در دستگاه هاضمه ذهن مزاحمش حل كرده بود و ديگر سر صحبت با من نداشت. مرد پاكستاني هم ديگر پيشم نمي آمد تا نصحيتم کتد كه بايد با جماعت باشم و با كارگران ديگر يكجا نان بخورم یا از بس شان استفاده كنم. كرستين تو ميداني كه دوست نداشتم با آنها باشم هيچ چيزي مشترك با آنها نداشتم. ولي باور كن وقتي فابريكه بسته شد حس كردم كه براي يك يك شان بيشتر از خودم ناراحتم. پشت سر هر كدام يك خانواده نان خور ايستاده بود. شايد زياد برايت شكايت ميكردم ولي كم كم صبح ها كه پشت ميزك کار مي نشستم و يك چوکات چوبي ، يك موناليزا، يك شيشه و چهار پيچ را ميساختم يك قاب ، دو قاب ، سه قاب ، چهارقاب....و ميديدم كه درست ساعت سه و پنجاه دقيقه ١٥٠ تا قاب دارم و چهار قوطي خالي ، حس ميكردم فاتح بزرگي هستم ، حس ميكردم جاي ليونارد ، اين من بودم كه موناليزا رادر لبخندش خلق كردم. فكر ميكردم رومان بزرگ خوشه هاي خشم را من نوشته بودم نه بيك ، فكر ميكردم همه غزلهايم را گريسته ام. تو ميداني غزل گريستن يعني چه؟ فقط تو ميداني. تو هميشه نگران نوشته هاي فارسي من بودي براي تو هر چه که من مي نوشتم يا داستان بود يا غزل. يك بار برايت شعر " مادربراي من ديگر دعا مكن" را ترجمه كردم تو سخت گريستي. چقدر اين شعر را دوست داشتي. يادت هست كه لستی را براي سودا به فارسی نوشته بودم و روي ميز آشپزخانه فراموش كرده بودم لای بايبل نگه كرده بودي . گفتي كه شايد يك غزل باشد و اگر گم شود من ناراحت ميشوم ،نه كرستين ، من خودم يك